روزهای پر دغدغه ی من...
جمعه بعدازظهر بود که به خاله پری زنگ زدم تا باهاش هماهنگ کنم اگه میترا سرحاله و شرایطش رو داره بریم دیدن خودش و کسری کوچولوش. خاله هم بهم گفت میترا جون میگه بیاید اگه واسه خودتون زحمتی نیست. من و حسین و سارا هم آماده شدیم و راهی شدیم به افسانه هم زنگ زدم و گفتم که شام میایم اونجا. ماشاءالله هزار ماشاءالله کسری جونم خیلی ناز و آرومه. میترا هم خداروشکر سرحال بود فقط یه کم سرماخوردگی داشت که امیدوارم هر چه زودتر خوب بشه. یک ساعتی اونجا بودیم و بعدش رفتیم خونه افسانه اینا. شام خوردیم و کمی گپ و گفت داشتیم و اومدیم خونه سارا تو راه خوابید و من و حسین هم که خیلی خسته بودیم زود خوابیدیم.
صبح شنبه وقتی حسین بیدار شد که بره سرکار با اینکه از قبل قصد نداشتم برم بیرون. حاضر شدم و وسایلمو جمع کردم و رفتم خونه مامان پروین. آخه یه کم کارهای بانکی داشتیم که حسین به علت مشغله زیاد کاری فرصتی واسه انجامش نداشت به همین خاطر بهش گفتم من میرم این کارارو انجام میدم. بعد از اینکه خونه مامان به سارا صبحانه دادم حاضرش کردم و با هم رفتیم بانک و چند تا واریزی داشتیم که انجامش دادم. بعد اومدیم خونه سارا بر خلاف همیشه که با هم بیرون میریم خیلی اذیت میکنه خوب بود و همکاری کرد. رسیدیم خونه به حسین زنگ زدم و گفتم که کارهاشو انجام دادم بهم گفت برام دعا تا این کارها هر چه زودتر انجام بشه. چند تا پیگیری و تماس تلفنی داشت که اونها رو هم به من محول کرد. من هم براش انجام دادم و بخشی از کارهای روزمره اش انجام شد. به مامان گفتم که روز یک شنبه خونه میمونم تا کارامو انجام بدم و دوشنبه دوباره میام خونتون چون باید برم دکتر و جواب آزمایشم رو به دکتر نشون بدم.
به مامان هم گفته بودم که میخوام واسه محسن از بیمارستان میلاد وقت دکتر بگیرم. اون هم تو فاصله ای که من رفته بودم بانک به بیمارستان زنگ زده بود و تونسته بود با سختی به بخش نوبت دهی وصل بشه. وقتی من رسیدم گوشی رو داد به من و گفت که بیا باهاش حرف بزن. وقتی ازش خواستم بهم وقت بده گفت که وقتای امروز پر شده و فردا زنگ بزن. من هم امروز از صبح که بیدار شدم مشغول زنگ زدن شدم تا اینکه بالاخره موفق شدم و از دکتر دانش براش وقت گرفتم. خداروشکر که موفق شدم. آخه مامان سوم دیماه یعنی شنبه آینده وقت دکتر داره و محسن میخواد بیاردش به همین خاطر خیلی خوشحال شدم که تونستم واسه چهارم دیماه براش وقت بگیرم. به عهدیه زنگ زدم و گفتم که وقت گرفتم براتون اون هم خیلی خوشحال شد و تشکر کرد. انشاءالله که هر چی پیش میاد خیر باشه براشون.




وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.