روزهای پر دغدغه ی من...

سلام٬

جمعه بعدازظهر بود که به خاله پری زنگ زدم تا باهاش هماهنگ کنم اگه میترا سرحاله و شرایطش رو داره بریم دیدن خودش و کسری کوچولوش. خاله هم بهم گفت میترا جون میگه بیاید اگه واسه خودتون زحمتی نیست. من و حسین و سارا هم آماده شدیم و راهی شدیم به افسانه هم زنگ زدم و گفتم که شام میایم اونجا. ماشاءالله هزار ماشاءالله کسری جونم خیلی ناز و آرومه. میترا هم خداروشکر سرحال بود فقط یه کم سرماخوردگی داشت که امیدوارم هر چه زودتر خوب بشه. یک ساعتی اونجا بودیم و بعدش رفتیم خونه افسانه اینا. شام خوردیم و کمی گپ و گفت داشتیم و اومدیم خونه سارا تو راه خوابید و من و حسین هم که خیلی خسته بودیم زود خوابیدیم.

صبح شنبه وقتی حسین بیدار شد که بره سرکار با اینکه از قبل قصد نداشتم برم بیرون. حاضر شدم و وسایلمو جمع کردم و رفتم خونه مامان پروین. آخه یه کم کارهای بانکی داشتیم که حسین به علت مشغله زیاد کاری فرصتی واسه انجامش نداشت به همین خاطر بهش گفتم من میرم این کارارو انجام میدم. بعد از اینکه خونه مامان به سارا صبحانه دادم حاضرش کردم و با هم رفتیم بانک و چند تا واریزی داشتیم که انجامش دادم. بعد اومدیم خونه سارا بر خلاف همیشه که با هم بیرون میریم خیلی اذیت میکنه خوب بود و همکاری کرد. رسیدیم خونه به حسین زنگ زدم و گفتم که کارهاشو انجام دادم بهم گفت برام دعا تا این کارها هر چه زودتر انجام بشه. چند تا پیگیری و تماس تلفنی داشت که اونها رو هم به من محول کرد. من هم براش انجام دادم و بخشی از کارهای روزمره اش انجام شد. به مامان گفتم که روز یک شنبه خونه میمونم تا کارامو انجام بدم و دوشنبه دوباره میام خونتون چون باید برم دکتر و جواب آزمایشم رو به دکتر نشون بدم.

به مامان هم گفته بودم که میخوام واسه محسن از بیمارستان میلاد وقت دکتر بگیرم. اون هم تو فاصله ای که من رفته بودم بانک به بیمارستان زنگ زده بود و تونسته بود با سختی به بخش نوبت دهی وصل بشه. وقتی من رسیدم گوشی رو داد به من و گفت که بیا باهاش حرف بزن. وقتی ازش خواستم بهم وقت بده گفت که وقتای امروز پر شده و فردا زنگ بزن. من هم امروز از صبح که بیدار شدم مشغول زنگ زدن شدم تا اینکه بالاخره موفق شدم و از دکتر دانش براش وقت گرفتم. خداروشکر که موفق شدم. آخه مامان سوم دیماه یعنی شنبه آینده وقت دکتر داره و محسن میخواد بیاردش به همین خاطر خیلی خوشحال شدم که تونستم واسه چهارم دیماه براش وقت بگیرم. به عهدیه زنگ زدم و گفتم که وقت گرفتم براتون اون هم خیلی خوشحال شد و تشکر کرد. انشاءالله که هر چی پیش میاد خیر باشه براشون.

ادامه نوشته

خداروشکر مامان ترخیص شد...

سلام!

روز پنجشنبه صبح بابا رفت دنبال مامان و اونو به بیمارستان رسول اکرم (ص) منتقل کرد، بلافاصله بعد از اینکه رسیدن اونجا بستری شد و در اتاق عمل آنژیوگرافی منتظر شد تا دکتر کاظمی بیاد و آنژیو کنه! مامان خیلی به آرامش رسیده بود وقتی که بابا بهش گفته بود که دکتر خودت آنژیو میکنه! بعد از آنژیو هم خیلی حالش بهتر شده بود و رنگ و روش هم باز شده بود راحت تر نفس میکشید و دیگه از سردرد خبری نبود!

خدایا شکرت که حال مامانم خوب شد و دیگه درد نداره، خدایا به دکتر کاظمی و خانواده اش سلامتی بده که تو دقایق حساس ما رو از نگرانی در آورد. دکتر گفته بود که مامان روز جمعه ترخیص میشه و حالش انشاءالله روبه بهبوده. همه ما خیالمون راحت شد و صبح روز جمعه همگی رفتیم خونه مامان تا از بیمارستان بیاد. من و فرزانه اونجا بودیم و مامان هم بود پیشمون، بعد مریم و افسانه هم اومدن، عمو عباس هم اومد و همگی دور هم بودیم. خداروشکر واسه سلامتی مامان صلوات فرستادیم و خداروشکر کردیم. مهدی وقتی دید همه خوشحال و راضی هستن، گفت که حالا بیاین با هم بریم فرودگاه آزادی تا هواپیما رو نبردیم شاهرود پرواز کنیم. من که مخالف رفتن بودم به اصرار حسین و سارا آماده شدم مریم و بهار و ریحانه و محمدجواد و علی و محمدصدرا هم همراه مهدی راهی نظرآباد قزوین شدیم. پرواز خوبی بود و بهمون خوش گذشت چون خیالمون هم از حال و احوال مامان راحت بود دیگه دغدغه ای نداشتیم. ساعت شش غروب بود که اومدیم خونه خیلی خسته شدیم و یک تجربه جدید به دست آوردیم. ناهار خوردیم و ساعت نه هم راهی خونه شدیم.

شنبه هم من رفتم خونه مامان تا مراقبش باشم، روز یکشنبه با باباحسن رفت خونه مامان بزرگ تا بعدازظهر بره مطب دکتر کاظمی و جواب آنژیو رو نشون بده، که خداروشکر دکتر راضی بود، براش یه چکاپ کامل هم نوشت. دوشنبه هم رفتم خونه مامان خیلی سرحال نبود میگفت قفسه سینه ام سوزن سوزن میشه. نگرانش بودم و براش دعا میکردم که مشکلی نباشه انشاءالله. امروز هم مامان رفت خونه مامان بزرگ اینا تا آزمایش خونش رو بده و پیش مامانش باشه تا خاله پری بره بیمارستان. خاله امروز پسرکوچولوی میترا و محمدرضا به دنیا اومد. آقا کسرای گل... امروز یعنی بیست و دوم آذر ماه پاهای کوچولوشو به این دنیا گذاشت و همه رو از چشم انتظاری رها کرد...

میترا و محمدرضای عزیز! تولد گل پسرتونو بهتون تبریک میگم... انشاالله که سالم و صالح باشه و خوشبختیتونو چندبرابر کنه...

عاشورای حسینی چه بر من گذشت!

سلام! صبح روز عاشورا وقتي از خواب بيدار شدم لپه و برنج خيس كردم تا چند تا ظرف غذا بدم بيرون. خيلي دلم ميخواست كه من هم نذري بدم... و خداروشكر تونستم اين كارو انجام بدم. تا قبل از اذان ظهر رفتم تو اتاق سارا و به حسین گفتم حواست به سارا باشه كه پيش من نياد من ميخوام زيارت عاشورا بخونم، حسین هم با سارا مشغول بازي شد و من هم از فرصت استفاده كردم. حسابي سبك شدم و همه رو ياد كردم. انشاءالله كه خدا قبول كنه. بعد از اينكه نماز ظهر عاشورا روخوندم ديگه غذا آماده شده بود و من هم غذاها رو كشيدم و دادم به بابايي برد بيرون. خودمون هم ناهارمونو خورديم و ظرفا رو شستيم، حسین خواست يه كم بخوابه كه داداشم ساعت چهار بود زنگ زد به موبایل حسین و گفت كه بيان خونه مامان پروين! همگي دور هم هستيم شما هم بياين! حسین هم به من گفت وسايل سارا رو بردار شايد شب بمونيم ديگه شك كردم كه چي شده كه ميگه شب بمونيم! خيلي دلم شور زد و استرس گرفتم تا حسین بهم گفت كه مامان پروين يه كم بيحاله و فرزانه ميخواد ببردش دكتر، سريع آماده شديم و راه افتاديم به سمت خونه مامان وقتي تو راه زنگ زدم به ريحانه گفت كه مامان بيمارستان شهيد رجاييه و اونجا بستريش كردن! خيلي بي طاقت شدم و نگران... با حسین و سارا رفتيم اونجا ديدنش تو بخش مراقبت هاي ويژه بستري بود و خيلي حالش خوب نبود الهي من براش بميرم. سردرد داشت و يه كم سخت نفس ميكشيد... يه ساعتي اونجا بوديم ولي چون نميذاشتن پيشش بمونيم اومديم خونه مامان ديدم فرزانه و مريم و ريحانه اونجان. يك كمي حرف زديم و بعد از كمي جمع و جور كردن خونه راه افتاديم به سمت خونه خودمون و قرار شد كه چهارشنبه يعني امروز از صبح زود بيام خونه مامان پروين. خيلي نگران بوديم و استرس داشتيم اما كاري از دستمون بر نميومد. هر چي هم تلاش كرديم كه مامانو ببريم بيمارستان خصوصي و دكتر كاظمي رو پيدا كنيم موفق نشديم. روزها و ساعت هاي سخت و طولاني رو سپري كرديم. اما خدا با ما بود و بهمون رحم كرد موبایل دكتر كاظمي رو گیر آوردیم و به بابام گفت كه فردا صبح قبل از ساعت ده مريضتونو بياريد بيمارستان رسول اكرم (ص). خيالمون راحت شد و به آرامش رسيديم. خدا خيرش بده انشاءالله. به خودش و خانواده اش سلامتي بده. مامان هم خيلي خيالش راحت شد و ديگه استرس نداشت. تا قبل از اینکه دکتر کاظمی رو پیدا کنیم خواستیم پذیرش بيمارستان آتيه رو بگیریم که مامان بره اونجا اما گفتن كه تيم متخصص قلبشون آمادگی ندارن براي پذيرش بيمار قلبي به همين خاطر از انتقال به بيمارستان آتيه منصرف شديم. خداروشكر كه تكليف مامان روشن شد.
خداي مهربون! خداي بزرگ! ممنون كه تو اين لحظات سخت تنهامون نذاشتي... ممنون كه بزرگيت رو دوباره بهمون نشون دادي... به مامانم و همه مريضها سلامتي بده... آمين يا رب العالمين

نهم محرم و تاسوعای حسینی...

سلام،

امروز از صبح خونه هستیم، بعد از خوردن صبحانه با حسین و سارا آماده شدیم تا بریم بیرون تا کمی حال و هوامون عوض بشه، از طرفی نون هم نداشتیم گفتیم اگه نونوایی باز بود نون هم بخریم. وقتی اومدیم بیرون صدای تکیه های عزاداری توجه سارا رو به خودش جلب کرد. پارچه های سیاهی که سطح خیابون رو پوشونده بود براش جالب بود. مدام ما رو صدا میکرد و با دستش به پارچه ها اشاره میکرد و به سینه اش میزد و حسین حسین میکرد. خیلی کار جالبی انجام میداد میدونست که این پارچه ها و این صدای نوحه و عزاداری واسه چیه. میدونست که شهر حال و هوای دیگه ای داره. وقتی به دسته های زنجیر زنی نزدیک میشدیم به حسین میگفت که بابا بغل، تا از بابا نگاه کنه و ببینه که چیکار دارن میکنن. وقتی به دسته ها نگاه میکرد تو خودش فرو میرفت و بهشون زل میزد. الهی من فدای اون فهم و شعورت بشم دخترم، خدارو به خاطر ایمانی که تو وجودت هست شکر میکنم. به خاطر این حس زیبای معرفت که تو دلت موج میزنه دوست دارم. وقتی دیدی من اشک تو چشمام جمع شده و قطره ای از چشمم چکید منو بوسیدی و دستت رو انداختی تو گردنم. این کارات منو دیوونه میکنه. انشاءالله که صاحب همین روزها همیشه یار و نگهدارت باشه دخترم. من همیشه برات دعا میکنم که پیروان راستین راه امام حسین و یارانش باشی.

مامان پروین و مریم و فرزانه با خاله ها و دایی ها همه خونه مامان بزرگ هستن. من امسال دوست داشتم یه کم خلوت کنم، تنها باشم تا از این فرصت بهتر استفاده کنم. اونجا هم خوبه ولی خیلی شلوغه و همهمه است، یا باید از خونه بزنی بیرون یا تو خونه اینقدر شلوغه و سروصداست که نمیتونی یه گوشه دنج پیدا کنی و دلتو سبک کنی. نمیدونم فردا برم اونجا یا نه؟

امیدوارم نذر بابابزرگ و محمدرضای خاله پری هم که روز عاشورا ادا میکنن قبول باشه و حاجت روا بشن انشاءالله.

عکسای آتلیه رو گرفتیم...

سلام٬

امروز پنجشنبه بود با اینکه حسین تعطیل بود و کاری به اون صورت نداشت٬ اما از ساعت پنج و نیم صبح که بیدار شدیم برای نماز من دیگه خوابم نبرد. وقتی زیارت عاشورا میخوندم سارا هم بیدار شد و سراغ منو گرفت٬ بعد کنارش دراز کشیدم و مامانی اگه دیگه خوابت نمیاد بیدار شو میخوایم بریم بیرون، اون هم انگار نه انگار که تا الان خواب بوده خیلی سرحال و قبراق بیدار شد و گفت که بابایی بیا بریم صوصوبه (یعنی صبحونه) بخوریم. حسین هم که خیلی از این حرف سارا خوشش اومده بود با کلی قربون صدقه بغلش کرد و با هم رفتن تو آشپزخونه. من هم سریع چایی رو آماده کردم و سه تایی صبحانه ساده و پرانرژیی نوش جان کردیم. بعد سریع آماده شدیم و راه افتادیم. اول من بانک ملی کار داشتم، بی هیچ دلیلی کارت عابربانکم مسدود شده بود و نمیتونستم ازش استفاده کنم. رفتیم بانک ملی فلکه اول صادقیه خوب شد صبح زود رفتیم خلوت بود و بعد از نیم ساعت معطلی متصدی بانک کارتم رو باز کرد و گفت چون شماره سریال شناسنامه تون تو پرونده اتون نیست کارت رو مسدود کردن! منم با تعجب پرسیدم آقا شما نباید یه خبر بدین؟ گفت حالا برید کپی شناسنامه یا اصلش رو بیارید! گفتم من دیگه الان نمیتونم این همه راه برم و برگردم. بعدش کارت ملی همراهم هست دیگه و اینکه کپی شناسنامه ام رو زمانی که اینجا حساب باز کردم دارید من دوباره چه کپی شناسنامه ای براتون بیارم. خلاصه با کلی سروکله رفتن آقا لطف کردن و کارتم رو باز کردن و گفتن که در اولین فرصت کپی شناسنامه تونو بیارید. خلاصه از عابر بانک همونجا کل موجودی حسابم رو خالی کردم و گفتم حالا اگه بسته هم بشه دیگه من گرفتار نمیشم! بعد سوار ماشین شدم و راه افتادیم به سمت مرکز بهداشت. هنوز سارا سرماخوردگی داشت و من هم حالم خوب نبود. بدجور بیحال بودم. سارا رو بردم دکتر و بهش دارو داد، خودم هم دکتر معاینه کرد و دوباره آمپول و دارو گرفتم. از اونجا راهی خونه بابابزرگ شدیم و میخواستیم برنجهایی که آقا رحمت زحمت کشیده بود از رشت برامون آورده بود رو بیاریم. خیلی خونشون شلوغ شده بود به خاطر این برنجا، من هم که برای فاطمه هم دو تا گونی سفارش داده بودم دیگه زحمتم بیشتر هم شده بود. خلاصه اینکه ناهار هم اونجا بودیم حساب کتاب برنجا رو کردیم و خواستیم خداحافظی کنیم که به حسین گفتم عزیزم زنگ بزن به آتلیه ببین عکسامون آماده است بریم بگیریم. از صبح هر چی خودم زنگ میزدم جواب نمیدادن و دیگه ناامید شده بودم ولی وقتی حسین زنگ زد گوشی رو جواب داد و گفت که تا ساعت شش بعدازظهر هستن. ما هم سریع راه افتادیم به سمت آتلیه از اونجایی که از عکسای امسال راضی نبودم و فکر نمیکردم اون جور که انتظارم هست شده باشه ، به حسین گفتم که تو برو عکسارو تحویل بگیر اگه هم ناراضی بودی بهش بگو که درستش کنه. حسین رفت و ده دقیقه بعد برگشت هر چی بهش گفتم عکسارو بده ببینم. نمیداد! میگفت نمیدم نمیخواد ببینی میذارم صندوق عقب! بالاخره ازش گرفتم و عکسارو دیدم! خیلی بهتر از اونی بود که فکر میکردم. عکسای ریحانه رو هم گرفته بود اونا که واقعا معرکه شده بود. حرف نداشت! خیلی خوشگل شده بود. رفتیم خونه مامان پروین تا برنجایی که سفارش داده بود رو بهش بدیم رفتیم بالا که عکسارو هم بهشون نشون بدیم خیلی خوشحال شدن و کلی ذوق کردن. سارا هم که از خواب بیدار شده بود حسابی ذوق کرده بود و میگفت که عکس منه. مامانم خیلی خوشحال شد و با دیدن عکسا کلی قربون صدقه امون رفت (مامان مهربونم خدا انشاءالله که بهت سلامتی بده، دوست دارم) خلاصه خاله مریم و عمو محمود و بهار جون هم با دیدن عکسامون کلی ابراز لطف کردن و خیلی خوششون اومده بود طوری که خاله مریم میگفت که منم میخوام برم عکس بندازم واسه منم وقت بگیرید!

مامان پروین لبو پخته بود و آورد همگی دور هم خوردیم و بعدش هم من و تو و بابایی در اوج خستگی راه افتادیم به سمت خونه. الان خونه هستیم و داری شیطنت میکنی و هیچ رمقی واسه من و بابایی نمونده. بابا هلاکه و خوابیده اما تو هنوز داری بازیگوشی میکنی من هم از فرصت استفاده کردم و ثبت کردم که امروز چه گذشت.

روز پرکار و پرباری بود. نتایج خوبی در برداشت و به خستگیش هم میارزید...

حسین جونم دوست دارم و از همکاری امروزت ممنونم...

دوباره محرم و بی قراری من...

سلام٬

امروز اولین روز ماه محرمِ، از دیشب نیت کردم که سه روز اول محرم رو روزه بگیرم. مثل محرم سال ۸۷ که هیچ وقت فراموشش نمیکنم. از ساعت سه و نیم صبح به خاطر گلو درد شدید و بدن درد نتونستم بخوابم، بیدار بودم، نماز اول ماهو و دعای سفارش شده اشو خوندم٬ بعد صدقه گذاشتم و با شنیدن صدای اذان نماز صبح و خوندم، همچنان حالم بد بود و گلوم درد میکرد. خوابم میومد ولی نتونستم بخوابم. حسین و صدا کردم و نمازشو خوند بعد به من گفت: بیا با من بریم، ببرمت دکتر با این حالت خونه نمون، منم حاضر شدم و سه تایی راه افتادیم. دکتر بهم گفت که آنفولانزای شدید گرفتی و باید همین الان داروهاتو مصرف کنی آمپولت هم یکیشو امروز بزن یکیشو فردا! اما من روزه داشتم و نمیخواستم که داروهامو مصرف کنم میخواستم عصری بعد از اذان مغرب داروهامو بخورم. اما دکتر گفت چون بچه کوچیک داری و بیماریت ویروسی و واگیرداره داروهاتو الان مصرف کن. من هم رفتم خونه مامان و گفتم که نمیخوام داروهامو بخورم. ولی هر چی میگذشت حالم بدتر میشد، سارا هم بدتر از قبل بود همش چسبیده بود به من. هر چی مامانم صداش میکرد تا سرشو یه جوری گرم کنه تا از من فاصله بگیره زیر بار نمیرفت و همش مامان مامان میکرد که من بغلش کنم. با اینکه ماسک هم زده بودم ولی خوب خیلی نگرانش بودم چون حالم اصلا خوب نبود و نمیخواستم خدایی نکرده مریض بشه. به همین خاطر تصمیم گرفتم روزه ام رو باز کنم، انگار قسمت نبود که من این سه روزو روزه بگیرم، خیلی ناراحت بودم ولی خوب چاره ای نبود، سارا بیقراری میکرد و من هم حالم خوب نبود و این حوصله ام رو کم کرده بود و باید کمک میکردم تا سارا بیقرار و بدقلق نشه. روزه امو باز کردم و شروع کردم بهش صبحانه دادن، بعد خواستم یه کم بخوابم که اون هم اومد بغلم و گفت مامان من لالا، کنارم دراز کشید ولی اینقدر وول خورد که نذاشت من هم بخوابم. مامانم کلافه شده بود ولی خوب بنده خدا به خاطر من چیزی نمیگفت. خدا خدا میکردم این ساعت ها بگذره و حسین زودتر بیاد دنبالمون ساعت یک ربع به هشت شب بود که حسین اومد و اومدیم خونه سارا هم خسته شده بود هر سه مون خیلی خسته بودیم، بعد از خوندن نماز و خوردن شام سریع خوابیدیم.

ماه محرم که میاد، من همیشه دلتنگ و بیقرار میشم، انگار گم کرده ای دارم، آروم ندارم، همش بغضه که گلومو فشار میده، هر از گاهی قطره اشکی از چشمام سرازیر میشه، دلم کوچیک میشه و تحملم کم، منتظره یه تلنگرم که بزنم زیر گریه... دست خودم نیست، نمیتونم کنترلش کنم... خودم علتش رو میدونم...

همیشه به همه گفتم و همه جا نوشتم که من:

عشق زندگیم، حسینم رو از امام حسین (ع) دارم...

ثمره زندگیم، سارا جونمو هم از امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) دارم...

من همه چیمو از این دو بزرگوار دارم...

من همه خوشی هامو مدیون این دو عزیز هستم...

خدایا تو رو به مظلومیت امام حسین و به رشادت حضرت عباس سلامتی و شادی رو از زندگیمون نگیر...

خدایا تو رو به صاحب این روزهای عزیز همه مریضا رو شفا بده...

خدایا تو رو قسم میدم به شش ماهه امام حسین همه بچه ها رو سالم و سلامت به خانواده هاشون ببخش...

خدایا تو رو به این اشکایی که از چشمام سرازیر شده راه زندگیمونو از راهی که امام حسین (ع) و یارانش پیش گرفتند جدا نکن...

آمین یا رب العالمین...

 

دوباره برف...!

سلام

الان ساعت شش و نیم صبح روز شنبه پنجم آذرماهه حسین الان رفت سرکار اما همین که در و باز کرد دید که داره برف میاد! و همه جا سپیدپوش شده! آخ جون دوباره برف. امروز جلسه شورای مدیران داره! انشاءالله که موفق باشه. به من میگه میخوای بیای خونه مامان؟ گفتم نه دیگه به این زودی تو برو تا دیرت نشده.

دیشب هم زود خوابید تا صبح راحت بیدار بشه. ولی من هنوز خوابم میاد. سارا جونم هم مست خوابه.

 

 

 

 

سارا جونم بیست و هفت ماهه شد...

سلام٬

دیروز سه شنبه اول آذر ماه بود٬ سارا خانوم دیروز بیست و هفت ماهت تموم شد بهت تبریک میگم عزیزم. روز به روز داری بزرگتر و خانومتر میشی.

دیروز صبح با حسین و سارا از خونه اومدیم بیرون من آزمایش خون داشتم سارا هم کمی تب داشت باید میبردمش دکتر تا خدایی نکرده مریضیش شدت نگیره. از طرفی امروز مادر شوهر وقت دکتر داره و نوبت شیمی درمانیشه با محسن و همسرش راه افتادن به سمت تهران. من هم دیروز وقتی رفتم مرکز بهداشت معرفی نامه بستری بیمارستان و تایید داروهاشو گرفتم تا حسین که خیلی گرفتاره و وقت نمیکنه دنبالش نره. بعد از انجام کارها اومدیم سر نیایش سارا تو پارک کمی بازی کرد و از اونجایی که تب داشت نخواستم بیشتر از این بیرون از خونه باشه٬ دکتر هم گفته بود استراحت کنه زودتر خوب میشه بعد راه افتادیم اومدیم به سمت خونه مامان پروین اما خونه نبود تا ساعت چهار و نیم بعدازظهر من و سارا تنها اونجا بودیم بعدش مامان اومد و حسین هم ساعت هشت و نیم شب بود که اومد دنبالمون.

امروز هم از صبح که بیدار شدیم مشغول مرتب کردن خونه هستم و ناهار درست کردن. آخه محسن اینا قرار نبود واسه ناهار بیان ولی زودتر میرسن و ناهار گفتم بیان خونه. ناهار خوردن محسن و مامان رفتن بیمارستان و من و جاریم خونه بودیم با سارا صحبت کردیم و شام درست کردیم تا مامان اینا ساعت هشت و نیم اومدن خداروشکر دکتر از وضعیت مامان راضی بود. حسین هم ساعت نه و نیم اومد. خیلی خیلی خسته بود و ساعت ده و نیم رفت خوابید.

خسته نباشی عشق من! خدا بهت سلامتی بده و دل خوش!