مهمونی های آخر هفته گذشته...

سلام،

پنجشنبه گذشته بعدازظهر راه افتادیم به سمت خونه میترا اینا، شام اونجا بودیم، هفته قبلش خودم به محمدرضا گفته بودم که میایم خونتون، به همین خاطر راهی اونجا شدیم. شب دور هم بودیم و خوش گذروندیم. شب تا ساعت دو نصفه شب بیدار بودیم و چون هوا بارونی بود دیگه نیومدیم خونه تصمیم گرفتیم شب بمونیم. صبح بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و تا ساعت چهار بعدازظهر مشغول صحبت کردن بودیم، از هر دری حرف زدیم و تجربیاتمون رو در اختیار هم گذاشتیم... جلسه سنگین و خسته کننده ای بود. انتظار نداشتیم که این قدر انرژی صرف کنیم... خلاصه حسین و محمد رفتن بیرون ساندویچ گرفتن و خوردیم، ساعت پنج و نیم بود که راه افتادیم به سمت خونه، برای شام هم قرار بود فاطمه و رضا اینا بیان خونمون، وقتی بهشون زنگ زدم گفتن که نه دیگه نمیایم و شما خسته اید، اما من اصرار کردم و اومدن خونمون، دیر اومدن ساعت نه شب بود که رسیدن، من هم وقتی رسیدم خونه سریع بساط شام رو چیدم تصمیم گرفتم سبزی پلو با کوکو و تن ماهی بخوریم. خیلی هم خوشمزه بود و خوش گذشت بهمون. اما در مجموع روز خسته کننده ای بود من خیلی سردرد داشتم و حال عمومیم خوب نبود. شنبه صبح رفتم خونه مامان پروین اینا و اونجا بودم، از کم خوابی زیاد و استرس خیلی سرم درد میکرد. به مامان کمی کمک کردم و دو سه تا چادر داشت بریدیم و دوختش. اما دیگه نتونستم بشینم و رفتم خوابیدم، وقتی از خواب بیدار شدم خیلی حالم بهتر بود. حسین همش پیگیری صحبت های جمعه رو میکرد و میخواست بدونه که نتیجه چی شد. امیدوارم که همه چیز رو به راه باشه...

از سفر برگشتیم اما...

سلام...
خلاصه اي از خاطرات چهارم فروردين تا به امروز رو مینویسم:
چهارم فروردين وقتي از خواب بيدار شديم و صبحانه خورديم حسین گفت كه وسايلو جمع كنيم كه بريم بابلسر، ساعت سه بعدازظهر بود كه آماده شدیم و راه افتاديم، تو راه خيلي بهمون خوش گذشت سارا هم خیلی خانوم بود و صبوري كرد، از فيروزكوه رفتيم يك ساعتي به خاطر مه شديدي كه سمت گدوك بود تو ترافيك بوديم بعدش هم تو ترافيك شهر زيرآب بوديم چون تو ورودي شهر تصادف شده بود، سارا دیگه کم کم داشت بی حوصله میشد هي ميگفتي پس چرا نميريم بابلسر؟ از اونجا كه رد شديم به ترافيك شهر بابل برخورد كرديم... خلاصه ساعت ده شب بود كه رسيديم خونه مامان. سارا همش سراغ عمو و زن عموش رو ميگرفت. مامان شام ماهی شکم پر درست كرده بود، سفره رو پهن كرديم. سارا از ترس سوزش دهنش چيزي نخورد، خلاصه بعد كلي التماس يه كمي ماهي خورد... و من خداروشكر كردم كه همون دو تا قاشق رو خورد. آخر شب بود ساعت يازده دوازده شب كه محسن و خانومش اومدن خونه مامان تا سارا رو ببینن که خواب بود،و چون هم ما خسته بوديم هم خودشون زود رفتن.
صبح شنبه پنجم فروردين بعد از خوردن آماده شديم تا بريم دیدن خواهر و برادرها...
ناهار خونه آبجی ر... دعوت بوديم، دو ساعتی خونه داداش علي بودیم و بعدش خونه آبجی ك.... ناهار به همراه محسن و خانومش و مامان رفتيم خونه آبجی ر... بعدازظهر اومديم خونه مامان تا هماهنگ كنيم و جاي ديگه اي بريم، حسین رفت تعمیرگاه تا جلوبندی ماشینو درست کنه که تو اين فاصله آبجی ف.... اومد خونه مامان و ما رو واسه شام دعوت كرد خونشون، داداش علي هم زنگ زد به حسین و گفت كه بيايد شب بريم خونه پسرعمه هاشون عيدديدني، ما هم آماده شديم و با مامان راه افتاديم به سمت داردين که اسم واقعیش دارالعابدین هست! ساعت حدود نه شب بود كه اومديم خونه آبجی ف.... دور هم بوديم و شام خورديم و كلي حرف زديم بعد راه افتاديم به سمت خونه مامان... خيلي خسته بوديم و خوابيديم...
يكشنبه ششم فروردين صبح محسن و خانومش اومدن و كلي با سارا بازي كردن، بعد از اينكه با داداش علي قرار گذاشتيم كه بريم خونه دايي حسین به محسن گفتيم كه ناهار ميريم خونشون، سارا هم ديگه با من و حسین و مامان نيومد و با زن عموش رفت خونشون... ظهر كه من و حسین و مامان با داداش علي اينا رفتیم خونه محسن اینا، ناهار دور هم بوديم و حسابي خوش گذرونديم بعدازظهر ساعتاي شش و نيم بود كه هماهنگ كرديم رفتيم خونه آبجی ش...... اونجا بوديم و دوباره براي شام برگشتيم خونه محسن اینا كه مادر و پدر خانومش هم اونجا بودن و كلي بهمون خوش گذشت، شب براي خوابيدن عليرغم ميل من اومديم خونه مامان و اونجا بوديم.
صبح دوشنبه هفتم فروردين از خواب بيدار شديم خانوم داداش علي ميخواست كه براي ناهار بريم اونجا كه حسین گفت نميايم من و سارا و زن عمو محسنش با هم رفتيم بازار و كلي گشتيم و كمي هم خريد كرديم، تو این فاصله س.... اومده بود پیش مامان. بعد از اینکه از بازار برگشتیم خونه مامان، ناهار خورديم و حسین خوابيد. بعدازظهر رفتيم خونه داداش احمد، از قضا داداش علي اينا هم اومدن اونجا و يك ساعتي نشسته بوديم. بعدش اومديم خونه مامان، حسین با دوستش احمد رفت بيرون و من و سارا و مامان خونه بوديم، من هم کلافه بودم، دوست نداشتم که آخر شب اینطوری تموم بشه، ميخواستيم براي شب بريم كنار دريا كه ديگه جور نشد كه بريم.
صبح سه شنبه هشتم فروردين بيدار شديم و صبحانه خورديم حسین با مریم اینا هماهنگ كرد كه اونا هم بيان بابلسر، بعد از اینکه اونا موافقت کردن که بیان پیشمون، من و حسین و سارا رفتیم کنار دریا و عكس انداختيم بعدش رفتيم بازار خريد كرديم، برگشتیم خونه مامان، برخلاف روزهای قبل که هیچ کس خونه مامان نمیومد، اون روز هی مهمون اومد و ما هم مشغول پذیرایی و جمع و جور کردن بوديم شب ساعت هشت بود كه مريم و محمود و بهار رسیدن. دور هم بوديم و شام خورديم، محسن و زنش هم واسه آخر شب اومدن پيشمون و دور هم بوديم.
صبح چهارشنبه نهم فروردين مريم و محمود رفتن بيرون پياده روي و نون تازه خريدن آوردن ، بعد از خوردن صبحانه، حسین و محمود و سارا و بهار رفتن کنار دریا، مامان رفت خونه س... من و مریم هم خونه بودیم، بعد ع... اومد و حسین و محمود اینا اومدن، رفت دنبال مامان و همگی بساط جوجه كباب راه انداختيم هوا خيلي سرد بود و اصلا نميشد از خونه رفت بيرون. خيلي بارون اومده بود و ما رو خونه نشين كرد. حسين و محمود بساط منقل و زغال راه انداختن تو حیاط و جوجه ها رو کباب کردن و مريم هم برنجش رو درست كرده بود... یه دفعه محسن از راه رسید و رفت پیش ع.... و یه چیزایی گفت بعدش ع... اومد به من گفت و من هم گفتم فکر نمیکنم حسین موافقت کنه؟ رفت پیش حسین و بهش گفت ، حسین گفت دو دقیقه بیشتر نشه، میخواست سارا رو ببره پیش س.... من راضی نبودم اما علیرغم میلم چیزی نگفتم، مشغول پهن کرده سفره بودیم که محسن برگشت خداروشکر زود برگشت و حرف حسین رو گوش داده بود، سفره ناهار رو من و ع... پهن كرديم و همگی مشغول خوردن ناهار شديم. بعدش حسین و محمود و مریم يه كم خوابيدن. محسن و خانومش رفتن تا به كاراشون برسن. شب ساعت هشت بود كه به پيشنهاد مريم راه افتاديم به سمت بازار مريم اينا يه كم ترشيجات خريدن و من و حسین و سارا هم مشغول گشت و گذار تو بازار بوديم. برنامه گذاشتيم كه فردا ناهار بريم كنار دريا! اومديم خونه و شام خورديم و خوابيديم روز خسته كننده اي داشتيم همش در حال كار و فعاليت بوديم. اما بهمون خوش گذشت...
صبح پنجشنبه دهم فروردين ساعت هفت از خواب بيدار شدم و مشغول درست کردن ناهار شدم تا ناهار رو کنار دریا بخوریم. مريم با محمود رفتن كنار دريا پياده روي كنن وقتي برگشتن كه صبحانه بخوريم به باباحسن زنگ زد و متوجه شديم كه باباحسن با عمه و زن عمو دارن ميرن كاشان، اما نگفت كه چي شده، با كلي پيگيري و خبر گرفتن از اين و اون متوجه شديم كه پسرعموي بابام بيمارستانه، به موضوع مشكوك شديم به رويا زنگ زديم و خبر گرفتيم فهميديم كه پسرعموي مامان و بابام تو يه تصادف از دنيا رفته! به همين خاطر بود كه بابا به ما چيزي نگفت، چون تو مسافرت بوديم نميخواست ناراحتمون كنه، وقتي كه مطمئن شديم كه اين اتفاق افتاده زنگ زديم به افسانه اون هم كه مشهد بود برگشته بود به كاشان، ما هم به بابا زنگ زديم و تصميم گرفتيم كه به كاشان بريم!
همه برنامه هامون تغيير كرد، خيلي ناراحت شديم و اصلا باورمون نميشد! خلاصه همه وسايلمون رو جمع كرديم و ساعت نزديكاي دوازده ظهر بود كه راه افتاديم به سمت كاشان! از سمت گرمسار و جاده حرم تا حرم رفتيم و ساعت ده شب بود كه رسيديم راه خسته كننده و طولاني بود از طرفي استرس هم داشتيم كه ديگه خيلي بد بهمون گذشت. وقتي رسيديم تو مراسم شركت كرديم و فردا صبحش يعني جمعه يازدهم سر مزار رفتيم و بعدش راه افتاديم به سمت تهران. روز قبل كه توي راه كاشان بوديم متوجه شديم كه مامان پروين هم حالش خوب نيست و تو بيمارستان بستريه... ديگه خيلي خيلي اعصابمون خرد شد... خيلي نگرانش بوديم. صبح جمع كه راه افتاديم ساعت دو و نيم بعدازظهر بود كه رسيديم به بيمارستان رسول اكرم (ص) رفتم بالا پيش مامان و از اونجايي كه دوست نداشتم ناراحتش كنم خودمو كنترل كردم. مامان پروين ترخيص شده بود و با هم راه افتاديم به سمت خونه. خدا خيلي بهمون رحم كرده بود انگار دوباره قندش رفته بود بالا و به خاطر استرس و اضطرابي كه داشت باعث شده بود تعادلش رو از دست بده و راهي بيمارستان بشه.

شنبه دوازدهم كمي بهتر بود و من پيشش بودم، شب هم محمد و ميترا اومدن ديدنش. از اونجاييكه مامان نميدونست چه اتفاقي براي پسرعموش افتاده و ما به خاطر شرايط خودش چيزي بهش نگفته بوديم اين موضوع نگرانمون ميكرد كه هر چه ديرتر اين موضوع رو بهش بگيم براش شك بيشتري به همراه داره، به همين خاطر فرزانه زنگ زد و كلي باهاش حرف زد و بعد از حدود چهل دقيقه بهش گفت اما مامان باور نكرد تا اينكه بعد از اينكه گوشي رو قطع كرد از من پرسيد و من هم بهش گفتم، خداروشكر صحبتهاي فرزانه جواب داده بود و مامان آروم بود و واكنشي بدي نشون نداد. روز يكشنبه هم كه سيزدهم فروردين بود من و حسين و سارا خونه بوديم و محمد اينا اومدن خونمون. ريحانه هم پيش مامان بود و ميگفت كه الحمدا... حالش خوبه...
دوشنبه چهاردهم فروردين خونه بوديم و مشغول جمع آوري خونه، حسابي خسته شديم البته سارا هم خيلي خانوم بود و كلي كمكم كرد.
سه شنبه پانزدهم از صبح با سارا رفتيم خونه مامان پروين و پيش اون بوديم. غروب حسين اومد دنبالمون و اومديم خونه. خداروشكر مامان پروين سرحال بود و سارا كلي باهاش حرف زد.

چهارشنبه شانزدهم هم از صبح عزيز و عمو محسن و زن عمو اومدن و عزيز تزريق داشت. پنجشنبه هفدهم خونه بوديم تا ساعت هفت بعدازظهر كه با مريم اينا هماهنگ كرديم رفتيم پارك و شام رو بيرون خورديم.

ديروز هم كه جمعه بود و هجدهم فروردين تو مراسم يادبودي كه باباحسن و عمو عباس براي پسرعموشون تو تهران گرفته بودن شركت كرديم و همگي دور هم يادش رو گرامي داشتيم... روحش شاد...
شب هم براي شام خونه دختر داداش احمد دعوت بوديم كه خيلي بهمون خوش گذشت و دور هم بوديم...
امروز هم كه شنبه است و نوزدهم فروردين سارا خانوم خیلی دختر خوبيه و حرف مامان رو گوش ميده عزيزم. خوشحالم كه ديگه همه چيزو ميگه و خيلي قشنگ حرف ميزنه. عاشقشممممممممم. ميبوسمت سارا جونم، مهربونترين دخترم
اين هم خاطرات دو هفته گذشته... انشاءالله كه از اين به بعد روزهاي سلامت و خوشي براي همه و ما باشه... آمين

حلول سال 1391 مبارک...

سلام،

ظهر بیست و نهم اسفند ۹۰ بود که به همراه خاله پری و حامد راهی روستای احمد آباد شدیم... مامان اینا صبح راه افتاده بودن اما ما به خاطر خستگی و تموم نشدن کارهامون ظهر راه افتادیم...

ساعت چهار بعدازظهر بود که رسیدیم و خداروشکر همه خوب بودن و سرحال... قرار بود که فرزانه و مریم و افسانه و محمدرضا اینا هم تا دوم فروردین به جمع ما ملعق بشن. حسین خیلی سکوت و آرامشی که تو دل کویر هست رو دوست داره، همگی دور هم جمع بودیم،میگفتیم و میخندیدیم... خداروشکر بابابزرگ و مامان بزرگ هم سرحال بودن... شب تقریبا ساعت یک بامداد بود که خوابیدیم و بنا گذاشتیم که صبح زود همگی بیدار شیم تا برنامه لحظه تحویل سال آماده باشیم... با اینکه دیر خوابیدیم و همگی خسته بودیم، اما شش صبح بیدار شدیم، صبحانه خوردیم و بلافاصله سفره هفت سین رو پهن کردیم همگی دور یه سفره بزرگ نشستیم و در انتظار لحظه تحویل سال بودیم... بعد از تحویل سال بابابزرگ مهربون به همه مون از بزرگ و کوچیک عیدی داد و برامون آرزوهای خوب کرد... انشاءالله که هم خودش هم مامان بزرگ سالم و سلامت و شاد همچنان در کنارمون بمونن. بعد از تحویل سال کلی عکس گرفتیم همگی با هم در کنار مامان بزرگ و بابابزرگ. خیلی خوش گذشت بعد از اون هر کسی مشغول یه کاری شد و جوونا رفت تو دشت و مشغول تفریح و گردش بودن... یک دفعه کلی مهمون که اهالی روستا بودن برای دیدن بابابزرگ و مامان بزرگ اومدن... همگی تعجب کرده بودیم چون اصلا آمادگی نداشتیم داشتیم لباسهامونو عوض میکردیم که سررسیدن، خوبه بابابزرگ و مامان بزرگ تهران زندگی میکنن با این حال در لحظه تحویل سال این همه مهمون براشون رسید... خلاصه بعد از تبریک سال نو و پذیرایی مهمونا رفتن، بعد خاله ها و مامان در فکر تدارک ناهار بودن... که جاتون خالی خیلی خوشمزه بود اما به من که مزه نداد چون سارا جونم دهنش زخم بود و نمیتونست بخوره! ناهار که خوردیم همگی خوابیدیم خیلی چسبید چون هم دیشب دیر خوابیده بودیم هم صبح زود بیدار شده بودیم، بعدازظهر من و رویا یک ساعتی پیاده روی کردیم که حسین و رامین اومدن دنبالمون، شب جلوی در خونه آتیش روشن کردیم و کلی آهنگ گوش دادیم... شب هم یه شام ساده خوردیم و آخر شب با حسین، سارا، ریحانه، افسانه، محمودآقا، محمد و علی، رامین، آصفه، درسا و رویا راهی امامزاده آقا علی عباس شدیم...، طلبیده شده بودیم! خیلی شلوغ نبود ولی چون روز اول عید بود جمعیت به نسبت زیادی اونجا بودن، زیارت کردیم و چون هوا خیلی سرد بود برگشتیم خونه، البته ناگفته نماند که حسین هم ما رو بستنی مهمون کرد... رسیدیم خونه همه خوابیده بودن، ما هم بی سروصدا گرفتیم خوابیدیم...

صبح روز دوم عید بعد از خوردن صبحانه با حسین و سارا رفتیم دشت تا کمی عکس بندازیم، سارا چون دهنش زخم بود همش نق میزد و بیقراری میکرد، چاره ای نبود غیر از اینکه نازشو بکشیمو بهش آرامش بدیم دکتر که برده بودیمش گفته بود کاری نمیشه کرد تا خودش خوب بشه! بمیرم بچه ام خیلی اذیت شد...  بعد از اینکه از دشت برگشتیم تا کمی استراحت کنیم، محمد،میترا، کسری جون و آقا رحمت از راه رسیدن، کسری بیقراری میکرد و میترا رو کلافه کرده بود، به همین خاطر من و میترا و سارا رفتیم تا یه کم بیرون از خونه آرومش کنیم... وقتی خوابید اومدیم خونه، حسین که داشت چایی میخورد به من گفت میخوام برم خرید ببین مامان اینا چیزی نمیخوان؟ من هم بهش گفتم مرغ بخر و سارا رو هم با خودش برد. من و رامین و خاله پروانه مشغول درست کردن ماکارانی برای ناهار شدیم، ناهار آماده شده بود اما حسین اینا هنوز نیومده بودن، بعد از اینکه ناهار خوردیم و ظرفارو جابه جا کردیم با میترا رفتیم بیرون و مشغول حرف زدن شدیم... محمدرضا زنگ زد که کسری داره گریه میکنه رفتیم خونه که کسری رو آروم کنیم مریم و محمود رسیدن، دیگه فقط فرزانه و افسانه مونده بودن تا به ما ملعق بشن! حسین و حامد و سارا هم برگشته بودن خونه ناهار خورده بودن و داشتن حرف میزدن... من و میترا رفتیم بیرون تا کسری رو ساکت کنیم بعد از یکی دو ساعت که برگشتیم دیدیم فرزانه اینا هم رسیدن... دیگه جمع مون جمع شده بود، مهدی هم جوجه کباب خریده بود، به همین خاطر بساط شام شب مهیا شده بود، جوجه کباب که رامین و مریم کاراش رو انجام دادن،  بعد از اینکه شام خوردیم آقایون طبق معمول جلوی در آتیش راه انداخته بودن و مشغول قلیون کشیدن و تخمه شکستن شدن... اما ما از فرط خستگی گرفتیم خوابیدیم...

صبح امروز یعنی سوم فروردین از خواب که بیدار شدم متوجه شدم یه خبرایی هست که کسی صداشو در نمیاره، بعد از کلی اصرار خاله پری گفت که علی بیمارستانه و باید آپاندیسش رو عمل کنه، نگران شدم، زنگ زدم به افسانه و باهاش حرف زدم گفت که از دیشب بیمارستان هستن علی رو به خاطر دل درد های شدید آوردن بیمارستان و بعد از آزمایش و سونوگرافی متوجه شدن که آپاندیسش عود کرده و باید عمل بشه، مامان و بابا و مریم و فرزانه و مهدی راهی کاشان شدن، من هم به بچه ها صبحانه دادم و بعد از اینکه به خاله اینا کمک کردم و برنامه ناهارشونو ریختن تصمیم گرفتیم که برگردیم تهران، سر راه رفتیم کاشان و علی جونو دیدیم، خداروشکر حالش خوب بود و خدا رحم کرده بود، ساعت هفت شب بود که رسیدیم تهران و حسابی خسته بودیم...

 شاید فردا بریم بابلسر...