سلام...
خلاصه اي از خاطرات چهارم فروردين تا به امروز رو مینویسم:
چهارم فروردين وقتي از خواب بيدار شديم و صبحانه خورديم حسین گفت كه وسايلو جمع كنيم كه بريم بابلسر، ساعت سه بعدازظهر بود كه آماده شدیم و راه افتاديم، تو راه خيلي بهمون خوش گذشت سارا هم خیلی خانوم بود و صبوري كرد، از فيروزكوه رفتيم يك ساعتي به خاطر مه شديدي كه سمت گدوك بود تو ترافيك بوديم بعدش هم تو ترافيك شهر زيرآب بوديم چون تو ورودي شهر تصادف شده بود، سارا دیگه کم کم داشت بی حوصله میشد هي ميگفتي پس چرا نميريم بابلسر؟ از اونجا كه رد شديم به ترافيك شهر بابل برخورد كرديم... خلاصه ساعت ده شب بود كه رسيديم خونه مامان. سارا همش سراغ عمو و زن عموش رو ميگرفت. مامان شام ماهی شکم پر درست كرده بود، سفره رو پهن كرديم. سارا از ترس سوزش دهنش چيزي نخورد، خلاصه بعد كلي التماس يه كمي ماهي خورد... و من خداروشكر كردم كه همون دو تا قاشق رو خورد. آخر شب بود ساعت يازده دوازده شب كه محسن و خانومش اومدن خونه مامان تا سارا رو ببینن که خواب بود،و چون هم ما خسته بوديم هم خودشون زود رفتن.
صبح شنبه پنجم فروردين بعد از خوردن آماده شديم تا بريم دیدن خواهر و برادرها...
ناهار خونه آبجی ر... دعوت بوديم، دو ساعتی خونه داداش علي بودیم و بعدش خونه آبجی ك.... ناهار به همراه محسن و خانومش و مامان رفتيم خونه آبجی ر... بعدازظهر اومديم خونه مامان تا هماهنگ كنيم و جاي ديگه اي بريم، حسین رفت تعمیرگاه تا جلوبندی ماشینو درست کنه که تو اين فاصله آبجی ف.... اومد خونه مامان و ما رو واسه شام دعوت كرد خونشون، داداش علي هم زنگ زد به حسین و گفت كه بيايد شب بريم خونه پسرعمه هاشون عيدديدني، ما هم آماده شديم و با مامان راه افتاديم به سمت داردين که اسم واقعیش دارالعابدین هست! ساعت حدود نه شب بود كه اومديم خونه آبجی ف.... دور هم بوديم و شام خورديم و كلي حرف زديم بعد راه افتاديم به سمت خونه مامان... خيلي خسته بوديم و خوابيديم...
يكشنبه ششم فروردين صبح محسن و خانومش اومدن و كلي با سارا بازي كردن، بعد از اينكه با داداش علي قرار گذاشتيم كه بريم خونه دايي حسین به محسن گفتيم كه ناهار ميريم خونشون، سارا هم ديگه با من و حسین و مامان نيومد و با زن عموش رفت خونشون... ظهر كه من و حسین و مامان با داداش علي اينا رفتیم خونه محسن اینا، ناهار دور هم بوديم و حسابي خوش گذرونديم بعدازظهر ساعتاي شش و نيم بود كه هماهنگ كرديم رفتيم خونه آبجی ش...... اونجا بوديم و دوباره براي شام برگشتيم خونه محسن اینا كه مادر و پدر خانومش هم اونجا بودن و كلي بهمون خوش گذشت، شب براي خوابيدن عليرغم ميل من اومديم خونه مامان و اونجا بوديم.
صبح دوشنبه هفتم فروردين از خواب بيدار شديم خانوم داداش علي ميخواست كه براي ناهار بريم اونجا كه حسین گفت نميايم من و سارا و زن عمو محسنش با هم رفتيم بازار و كلي گشتيم و كمي هم خريد كرديم، تو این فاصله س.... اومده بود پیش مامان. بعد از اینکه از بازار برگشتیم خونه مامان، ناهار خورديم و حسین خوابيد. بعدازظهر رفتيم خونه داداش احمد، از قضا داداش علي اينا هم اومدن اونجا و يك ساعتي نشسته بوديم. بعدش اومديم خونه مامان، حسین با دوستش احمد رفت بيرون و من و سارا و مامان خونه بوديم، من هم کلافه بودم، دوست نداشتم که آخر شب اینطوری تموم بشه، ميخواستيم براي شب بريم كنار دريا كه ديگه جور نشد كه بريم.
صبح سه شنبه هشتم فروردين بيدار شديم و صبحانه خورديم حسین با مریم اینا هماهنگ كرد كه اونا هم بيان بابلسر، بعد از اینکه اونا موافقت کردن که بیان پیشمون، من و حسین و سارا رفتیم کنار دریا و عكس انداختيم بعدش رفتيم بازار خريد كرديم، برگشتیم خونه مامان، برخلاف روزهای قبل که هیچ کس خونه مامان نمیومد، اون روز هی مهمون اومد و ما هم مشغول پذیرایی و جمع و جور کردن بوديم شب ساعت هشت بود كه مريم و محمود و بهار رسیدن. دور هم بوديم و شام خورديم، محسن و زنش هم واسه آخر شب اومدن پيشمون و دور هم بوديم.
صبح چهارشنبه نهم فروردين مريم و محمود رفتن بيرون پياده روي و نون تازه خريدن آوردن ، بعد از خوردن صبحانه، حسین و محمود و سارا و بهار رفتن کنار دریا، مامان رفت خونه س... من و مریم هم خونه بودیم، بعد ع... اومد و حسین و محمود اینا اومدن، رفت دنبال مامان و همگی بساط جوجه كباب راه انداختيم هوا خيلي سرد بود و اصلا نميشد از خونه رفت بيرون. خيلي بارون اومده بود و ما رو خونه نشين كرد. حسين و محمود بساط منقل و زغال راه انداختن تو حیاط و جوجه ها رو کباب کردن و مريم هم برنجش رو درست كرده بود... یه دفعه محسن از راه رسید و رفت پیش ع.... و یه چیزایی گفت بعدش ع... اومد به من گفت و من هم گفتم فکر نمیکنم حسین موافقت کنه؟ رفت پیش حسین و بهش گفت ، حسین گفت دو دقیقه بیشتر نشه، میخواست سارا رو ببره پیش س.... من راضی نبودم اما علیرغم میلم چیزی نگفتم، مشغول پهن کرده سفره بودیم که محسن برگشت خداروشکر زود برگشت و حرف حسین رو گوش داده بود، سفره ناهار رو من و ع... پهن كرديم و همگی مشغول خوردن ناهار شديم. بعدش حسین و محمود و مریم يه كم خوابيدن. محسن و خانومش رفتن تا به كاراشون برسن. شب ساعت هشت بود كه به پيشنهاد مريم راه افتاديم به سمت بازار مريم اينا يه كم ترشيجات خريدن و من و حسین و سارا هم مشغول گشت و گذار تو بازار بوديم. برنامه گذاشتيم كه فردا ناهار بريم كنار دريا! اومديم خونه و شام خورديم و خوابيديم روز خسته كننده اي داشتيم همش در حال كار و فعاليت بوديم. اما بهمون خوش گذشت...
صبح پنجشنبه دهم فروردين ساعت هفت از خواب بيدار شدم و مشغول درست کردن ناهار شدم تا ناهار رو کنار دریا بخوریم. مريم با محمود رفتن كنار دريا پياده روي كنن وقتي برگشتن كه صبحانه بخوريم به باباحسن زنگ زد و متوجه شديم كه باباحسن با عمه و زن عمو دارن ميرن كاشان، اما نگفت كه چي شده، با كلي پيگيري و خبر گرفتن از اين و اون متوجه شديم كه پسرعموي بابام بيمارستانه، به موضوع مشكوك شديم به رويا زنگ زديم و خبر گرفتيم فهميديم كه پسرعموي مامان و بابام تو يه تصادف از دنيا رفته! به همين خاطر بود كه بابا به ما چيزي نگفت، چون تو مسافرت بوديم نميخواست ناراحتمون كنه، وقتي كه مطمئن شديم كه اين اتفاق افتاده زنگ زديم به افسانه اون هم كه مشهد بود برگشته بود به كاشان، ما هم به بابا زنگ زديم و تصميم گرفتيم كه به كاشان بريم!
همه برنامه هامون تغيير كرد، خيلي ناراحت شديم و اصلا باورمون نميشد! خلاصه همه وسايلمون رو جمع كرديم و ساعت نزديكاي دوازده ظهر بود كه راه افتاديم به سمت كاشان! از سمت گرمسار و جاده حرم تا حرم رفتيم و ساعت ده شب بود كه رسيديم راه خسته كننده و طولاني بود از طرفي استرس هم داشتيم كه ديگه خيلي بد بهمون گذشت. وقتي رسيديم تو مراسم شركت كرديم و فردا صبحش يعني جمعه يازدهم سر مزار رفتيم و بعدش راه افتاديم به سمت تهران. روز قبل كه توي راه كاشان بوديم متوجه شديم كه مامان پروين هم حالش خوب نيست و تو بيمارستان بستريه... ديگه خيلي خيلي اعصابمون خرد شد... خيلي نگرانش بوديم. صبح جمع كه راه افتاديم ساعت دو و نيم بعدازظهر بود كه رسيديم به بيمارستان رسول اكرم (ص) رفتم بالا پيش مامان و از اونجايي كه دوست نداشتم ناراحتش كنم خودمو كنترل كردم. مامان پروين ترخيص شده بود و با هم راه افتاديم به سمت خونه. خدا خيلي بهمون رحم كرده بود انگار دوباره قندش رفته بود بالا و به خاطر استرس و اضطرابي كه داشت باعث شده بود تعادلش رو از دست بده و راهي بيمارستان بشه.
شنبه دوازدهم كمي بهتر بود و من پيشش بودم، شب هم محمد و ميترا اومدن ديدنش. از اونجاييكه مامان نميدونست چه اتفاقي براي پسرعموش افتاده و ما به خاطر شرايط خودش چيزي بهش نگفته بوديم اين موضوع نگرانمون ميكرد كه هر چه ديرتر اين موضوع رو بهش بگيم براش شك بيشتري به همراه داره، به همين خاطر فرزانه زنگ زد و كلي باهاش حرف زد و بعد از حدود چهل دقيقه بهش گفت اما مامان باور نكرد تا اينكه بعد از اينكه گوشي رو قطع كرد از من پرسيد و من هم بهش گفتم، خداروشكر صحبتهاي فرزانه جواب داده بود و مامان آروم بود و واكنشي بدي نشون نداد. روز يكشنبه هم كه سيزدهم فروردين بود من و حسين و سارا خونه بوديم و محمد اينا اومدن خونمون. ريحانه هم پيش مامان بود و ميگفت كه الحمدا... حالش خوبه...
دوشنبه چهاردهم فروردين خونه بوديم و مشغول جمع آوري خونه، حسابي خسته شديم البته سارا هم خيلي خانوم بود و كلي كمكم كرد.
سه شنبه پانزدهم از صبح با سارا رفتيم خونه مامان پروين و پيش اون بوديم. غروب حسين اومد دنبالمون و اومديم خونه. خداروشكر مامان پروين سرحال بود و سارا كلي باهاش حرف زد.
چهارشنبه شانزدهم هم از صبح عزيز و عمو محسن و زن عمو اومدن و عزيز تزريق داشت. پنجشنبه هفدهم خونه بوديم تا ساعت هفت بعدازظهر كه با مريم اينا هماهنگ كرديم رفتيم پارك و شام رو بيرون خورديم.
ديروز هم كه جمعه بود و هجدهم فروردين تو مراسم يادبودي كه باباحسن و عمو عباس براي پسرعموشون تو تهران گرفته بودن شركت كرديم و همگي دور هم يادش رو گرامي داشتيم... روحش شاد...
شب هم براي شام خونه دختر داداش احمد دعوت بوديم كه خيلي بهمون خوش گذشت و دور هم بوديم...
امروز هم كه شنبه است و نوزدهم فروردين سارا خانوم خیلی دختر خوبيه و حرف مامان رو گوش ميده عزيزم. خوشحالم كه ديگه همه چيزو ميگه و خيلي قشنگ حرف ميزنه. عاشقشممممممممم. ميبوسمت سارا جونم، مهربونترين دخترم
اين هم خاطرات دو هفته گذشته... انشاءالله كه از اين به بعد روزهاي سلامت و خوشي براي همه و ما باشه... آمين