داغی بر دل...

ساعت شش صبح چهارشنبه بیستم اردیبهشت بود، وقتی حسین صدام کرد و گفت خانومم بلند شو میخوام قبل از اینکه برم سرکار ببینمت و باهات حرف بزنم! از سردرد و خستگی چشمام باز نمیشد! بهش گفتم بذار بخوابم عزیزم سرم خیلی درد میکنه! گفت نه دیگه بلند شو!

برخلاف هر روز که زود از خواب بیدار میشم، دوست نداشتم بیدار بشم! سردرد داشتم، اما یه دفعه یه حسی، یه نگرانی عجیبی رخنه کرد تو دلم!!!!!!

مثل فنر از جا پریدم، حسینو صدا کردم و رفتم پیشش...

- چیزی شده! اتفاقی افتاده!؟؟؟!؟

یه کمی به من نگاه کرد و با ناراحتی گفت آره! مکث کردم، نمیخواستم به زبون بیارم که چی تو ذهنمه! حسین همینطور نگران به من نگاه میکرد و حرفی نمیزد.

- واسه مامان بزرگ اتفاقی افتاده!؟؟؟!؟

حسین که بغض کرده بود گفت آره!

دیگه دست و پام شل شده بود! دیگه هیچ نایی نداشتم که رو پاهام وایستم! اشک مجالم نداد.

- مامان بزرگ فوت کرده؟!؟!؟

ـ تسلیت میگم عزیزم! خدا بهتون صبر بده... اینقدر مامان بزرگ مهربون و دوست داشتنی و بی آزار بود که خدا نخواست بیش از این اذیت میشه... الان دیگه هیچ جاش درد نمیکنه... الان دیگه آرومه آرومه!!!!

دیگه نمیتونستم هیچ حرفی بزنم!! فقط اشک بود و اشک... نمیتونستم باور کنم! آخه چرا اون که حالش خوب شده بود! مامان اینا میگفتن حالش خوبه و یکی دو روز آینده ترخیص میشه... سارا که از صدای گریه ی من بیدار شده بود با گریه منو صدا کرد و رفتم پیشش! با دیدن من بیشتر گریه کرد و گفت مامان چرا گریه می کنی! بهش گفتم: سارا جون، مامان بزرگ رفت پیش خدا! حسین باهاش حرف زد و آرومش کرد، اما من حال بدی داشتم! اصلا باورم نمیشد سریع آماده شدیم و راهی خونه بابابزرگ شدیم!

اما حقیقت داشت! باید واقعیت رو پذیرفت، هر چند تلخ تلخِ...

مامان بزرگ مهربونم روحت شاد، همیشه به یادت هستیم...

آخر هفته ای که خوب شروع شد و بد تموم شد...

این روزها دارم کتابی میخونم که یکی از دوستای عزیزم بهم معرفی کرده، خیلی کتاب آموزنده و خوبیه! همونطوری که گفته بود در تمام مسائل زندگی میشه ازش استفاده کرد... اگه امروز با این اتفاقاتی که میافته من این کتاب رو نخونده بودم چقدر داغون میشدم!!!!!

خیلی وقتا پیش میاد که یه چیزی به ذهنم خطور میکنه و من هی دکش میکنم، اما دوباره میاد، هی من بیخیالش میشم اما ول کن نیست که نیست، قضیه ای که جمعه شب پیش اومد از اونایی بود که مدت ها بود بیخیالش شده بودم اما هر از گاهی که فکرمو مشغول میکرد ترجیح میدادم زودتر به نتیجه برسه و تهش معلوم بشه.

هر چی جمعه از صبح تا بعدازظهرمون به خیر و خوشی گذشت، از جمله مراسم خواستگاری حسین که خیلی برام مهم بود به لطف خدا خوب به پایان رسیده بود، اما آخر شبمون خیلی بد تموم شد و نهایتا باعث شد که نه من و نه حسین راحت بخوابیم.

کاشکی آدمای اطراف ما میفهمیدن که رفتارهاشون باعث میشه که خیلی وقتا فاصله ها بیشتر و بیشتر بشه، کاشکی میفهمیدن که انسان خوبی بودن فقط به دم از خدا و پیغمبر زدن و به نماز اول وقت خوندن و ساعت به ساعت تجدید وضو کردن نیست، انسانیت و آدمیت رو چیزایی دیگه هم شامل میشه، اینکه اخلاق نیکو داشته باشی و محبت و مهربانی رو بدون هیچ چشمداشتی به اطرافیانت نثار کنی هم باعث میشه که آخرتت رو خریده باشی...

ادامه نوشته

مسافرت سه روزه به کاشان...

سلام،

صبح شنبه دوم اردیبهشت من و حسین و سارا با هم از خونه اومدیم بیرون، سارا موند خونه مامان پروین، من و حسین هم با هم رفتیم، منو رسوند سر نیایش و من رفتم آزمایشگاه، و بعدش هم رفتم سیزده آبان تا پیش فاکتور بگیرم واسه داروهای مامان، بعد از کلی رفت و آمد و خستگی دیگه جون نداشتم که سوار ماشین بشم و برگردم خونه مامان، هلاک بودم، ساعت سه بعدازظهر بود که رسیدم خونه مامان، اینقدر پله های مرکز بهداشتو بالا پایین کرده بودم پاهام نای حرکت نداشت، خلاصه وقتی رسیدیم خونه مامان حالم بهتر بود، ناهار سارا رو دادم و بعدش آماده شدم رفتم تره بار یه کم خرید کردم واسه اینکه مامان اینا میخواستن چهارم بیان برای تزریق! با مریم و مامان مشغول حرف زدن و اینا بودیم، مریم رفت و من منتظر شدم تا حسین بیاد...

یک شنبه سوم با سارا در حال جمع آوری خونه بودیم، هر از گاهی کمکم میکرد و گاهی اوقات هم کارمو زیاد میکرد، خلاصه کارا به نتیجه رسید و عصری من و سارا با هم رفتیم تو پارک چیتگر و مشغول پیاده روی شدیم به حسین هم زنگ زدم و اون هم خودشو رسوند، سارا داشت سرسره بازی میکرد و دیگه هوا داشت سرد میشد بهش گفتم بیا بریم میگفت نه من میخوام همه سرسره ها رو بازی کنم...

خلاصه حسین راضیش کرد که بریم خونه، من هم شام درست کردم و از خستگی زود خوابم برد...

دوشنبه صبح چهارم مامان اینا از بابلسر راه افتاده بودن، محسن و ع... هم همراهش بودن، وقتی رسیدن ساعت دو بعدازظهر بود و سارا تا اون موقع مدام سراغشونو میگرفت، خلاصه وقتی رسیدن سریع ناهار خوردن و یه کم استراحت کردن و مامان و محسن رفتن بیمارستان، من و ع... سارا خونه بودیم، چون واسه شب برنامه تولد داشتیم، و این یه سورپرایز بود، حسین شب که اومد کیک و شیرینی خریده بود، مامانم هم کادو برامون خریده بود و حسابی جشن گرفتیم و کلی خندیدیم و خوش بودیم، با اینکه تعدادمون کم بود ولی خوش گذشت، ع... خیلی سورپرایز شده بود، و اصلا انتظار نداشت، تصمیم گرفتیم که واسه تعطیلات آخر هفته بریم اصفهان که توافق به کاشان رسید! چهارشنبه صبح راهی خونه بابابزرگ شدیم کلید گرفتیم و رفتیم کاشان، بعد احمدآباد شب اونجا بودیم و صبح راهی کاشان شدیم رفتیم باغ فین و قمصر و ناهار خوردیم و یه کمی خرید کردیم و بعدش رفتیم سرخاک پسرعمو بابا و دوباره راهی احمدآباد شدیم، شب با ع... و حسین و محسن کلی خندیدیم و صبح بیدار شدیم صبخانه خوردیم و راهی کاشان شدیم رفتیم نیاسر با این خیلی شلوغ بود و مدت زیادی اونجا نبودیم اما خیلی بهمون خوش گذشت، مامان تو ماشین بود و ما دوری زدیم و تا دم آبشار رفتیم و عکس انداختیم...

برگشتیم به سمت تهران که ساعت پنج بود رسیدیم، همگی از سفری که داشتیم لذت بردیم خداروشکر. محسن و ع... و مامان یه ناهار سبک خوردن و راهی بابلسر شدن من و سارا و حسین هم از خستگی خوابیدیم تا صبح!

شنبه هم مشغول جمع و جور کردن خونه بودیم و جابه جا کردن وسایل سفر، با ع... صحبت کردم و راجع به استخاره ای که کرده بود حرف زدیم خداروشکر خوب بود، مامان بزرگ هم حالش بد شده بود و راهی بیمارستان شده بود...

یکشنبه صبح رفتیم خونه مامان پروین، حالش خوب نبود هوای بیمارستان حالشو بد کرده بود و ما رفتیم تا پیشش باشیم...

امیدوارم که هر چه زودتر حال مامان بزرگ خوب بشه، کل خانواده بی حوصله ان. انشاءالله هر چه زودتر همه مریضا شفا بگیرن، مامان بزرگ هم همینطور...

سارای سی و سه ماهه ی من!

سلام،

امروز جمعه است و اول اردیبهشت ماه نود و یک و سارا خانوم ما سی و سه ماهه شد! الهي که من فداي اون صورت مثل ماهش بشم كه هيچ وقت از ديدنش سير نميشم، هزار ماشاءالله خیلی بزرگ و خانوم شده، دیگه از همه کلمات استفاده میکنه و قشنگ حرف میزنه، ولی گاهی اوقات جایی میریم و غریبی میکنه خیلی اذیت میشم، چون خودش باید ارتباط برقرار کنه، اما همه بهش یه چیزی میگن اونم تمام وقت اخم کرده و پیش من نشسته! با حسین که حسابی بازی میکنه و بهش میگه میای بازی کنیم، همش هم دنبال بازی های پرتحرک و بدو بدوئه! يه وقتايي یه چيزايي ميگه كه من و حسین متعجب میمونیم! گاهي اوقات حرفايي كه خودمون ميزنمو بهم میگه، يا به حسین ميگه من دختر خوبي بودم، حرف مامان و گوش كردم برام سي دي و كتاب بخر، خلاصه خوب بلده كه دل حسینو ببره، بهش زنگ میزنه میگه پس چرا نمیای دیر شده دیگه بسه بیا خونه! حسین هم پشت خط ضعف میکنه براش و میگه باشه کارم تموم بشه میام. میگه نه نمیخواد زود بیا، منتظریم... اميدوارم خدا كمكمون كنه و سارا جونم به بهترين شكل ممكن تربیت بشه... سي و سه ماهگیت مبارک دختر نازم. دوست دارم...

امروز تا ظهر خونه بودیم و برای بعدازظهر تصمیم گرفتیم که با فاطمه اینا بریم فیلم انتهای خیابان هشتم رو ببینیم! سانس پنج بعدازظهر رو رزرو کرده بودیم، فیلم قشنگی بود و در عین حال دردناک چون حقیقتی از جامعه رو بیان میکرد و گاهی حقیقت ها تلخه...

بعد از دیدن فیلم میخواستیم یه کم تو پارک لاله قدم بزنیم که هوا ابری شد و باد و بارون گرفت و از اونجایی که لباسهامون مناسب نبود مخصوصا لباس سارا و ارمیا از پارک رفتن منصرف شدیم و راهی خونه هامون شدیم، من به حسین پیشنهاد دادم چون دیروز تولد خاله پری بود بیا کیک بگیریم و بریم خونشون، چون یادمون رفته بود که تولدش رو تبریک بگیم، کیک گرفتیم و راهی اونجا شدیم تا نه شب اونجا بودیم و بعدش اومدیم خونه، هر چی خاله و مامان بزرگ اصرار کردن که شام بمونیم ما قبول نکردیم...

اومدیم خونه و یه شام مختصر خوردیم و خوابیدیم...