داغی بر دل...
برخلاف هر روز که زود از خواب بیدار میشم، دوست نداشتم بیدار بشم! سردرد داشتم، اما یه دفعه یه حسی، یه نگرانی عجیبی رخنه کرد تو دلم!!!!!!
مثل فنر از جا پریدم، حسینو صدا کردم و رفتم پیشش...
- چیزی شده! اتفاقی افتاده!؟؟؟!؟
یه کمی به من نگاه کرد و با ناراحتی گفت آره! مکث کردم، نمیخواستم به زبون بیارم که چی تو ذهنمه! حسین همینطور نگران به من نگاه میکرد و حرفی نمیزد.
- واسه مامان بزرگ اتفاقی افتاده!؟؟؟!؟
حسین که بغض کرده بود گفت آره!
دیگه دست و پام شل شده بود! دیگه هیچ نایی نداشتم که رو پاهام وایستم! اشک مجالم نداد.
- مامان بزرگ فوت کرده؟!؟!؟
ـ تسلیت میگم عزیزم! خدا بهتون صبر بده... اینقدر مامان بزرگ مهربون و دوست داشتنی و بی آزار بود که خدا نخواست بیش از این اذیت میشه... الان دیگه هیچ جاش درد نمیکنه... الان دیگه آرومه آرومه!!!!
دیگه نمیتونستم هیچ حرفی بزنم!! فقط اشک بود و اشک... نمیتونستم باور کنم! آخه چرا اون که حالش خوب شده بود! مامان اینا میگفتن حالش خوبه و یکی دو روز آینده ترخیص میشه... سارا که از صدای گریه ی من بیدار شده بود با گریه منو صدا کرد و رفتم پیشش! با دیدن من بیشتر گریه کرد و گفت مامان چرا گریه می کنی! بهش گفتم: سارا جون، مامان بزرگ رفت پیش خدا! حسین باهاش حرف زد و آرومش کرد، اما من حال بدی داشتم! اصلا باورم نمیشد سریع آماده شدیم و راهی خونه بابابزرگ شدیم!
اما حقیقت داشت! باید واقعیت رو پذیرفت، هر چند تلخ تلخِ...
مامان بزرگ مهربونم روحت شاد، همیشه به یادت هستیم...
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.