تماشای فیلم HUGO
این روزها که روزهای جشنواره فیلم فجر هستش، من و حسین کلاً از زندگی افتادیم. صبح میره بیرون و دوازده شب خسته و داغون میاد خونه! میگه خوب و سرحالم و سعی میکنه که خیلی پرانرژی باشه و واسه من و سارا وقت بذاره، با سارا بازی کنه و از حال و احوال روز من بپرسه و باهام حرف بزنه!! اما همین که شام میخوره، دیگه هیچ نایی نداره که بخواد بیدار بمونه، چشماش بسته میشه یا اگه هم خوابش نیاد اینقدر در طول روز حرف زده و انرژی صرف کرده که نیاز به یه سکوت داره تا بتونه ریلکس کنه و برنامه فرداشو بنویسه. خلاصه اینکه جشنواره امسال حسابی ما رو از زندگی انداخته! فیلم هاش هم که خیلی تعریفی نداشت، من که چندتاشو دیدم فقط و فقط زندگی خصوصی برام جذاب و ویژه بود و بعدش هم بوسیدن روی ماه! بی خود و بی جهت اصلا محتوا نداشت مثل اسمش! خوابم میاد عطاران هم نیم ساعت اولش کلی خندیدیم ولی خوب تموم نشد، آخر فیلم خیلی بی مزه تموم شد!
اما دیشب ساعت ۱۲ حسین اومد دنبالم و آخرین سانس تالار شمس که نمایش فیلم سه بعدی هوگو بود رفتیم٬ خیلی فیلم قشنگی بود تو گلدن گلوب هم برنده شده بود٬ کار مارتین اسکورسیزی بود و واقعا ارزش اینو داشت که ساعت دوازده سارا رو بغل کنیم و بریم سینما!
خیلی شلوغ بود و جالب این بود سانس آخرشون ساعت دوازده شب بود تا دو صبح سینما بودیم و وقتی رسیدیم خونه ساعت نزدیک سه بود! من که هلاک بودم و زود خوابیدم ولی حسین همچنان بیدار موند و تلویزیون تماشا میکرد!
امروز صبح هم سه تایی رفتیم تعاونی مطهری و خرید کردیم. نزدیک یک میلیون و ششصد هزار تومن پیاده شدیم. به قول حسین میگه اینقدر پول بی ارزش شده که باید حقوق دو ماهت رو بدی و دو تا وسیله بخری بیاری تو خونه ات! اما ما چاره ای نداشتیم خرید کردیم دیگه نمیشد به تاخیر انداخت...
قرار مصاحبه...
شنبه صبح ساعت هشت و نیم از اون شرکتی که گفتم تماس گرفتن و بهم گفتن که واسه ساعت دوازده ـ یک بیان من هم که داشتم آماده میشدم سارا رو برداشتم و با حسین راهی خونه مامان شدیم. وقتی رسیدم اونجا ساعت دوازده و نیم بود. وقتی فرم استخدامی رو پر کردم و تحویل دادم صدایی به گوشم آشنا اومد، ولی شک کردم که درست حدس زده باشم یا نه. به همین خاطر توجهی نکردم اما بعد از چند دقیقه آقای .... رو دیدم بهم گفت که منتظر باشید الان میام. من هم نشستم چند دقیقه ای و اومد شروع کردیم به حرف زدن. چند دقیقه بعد خانوم .... رو هم دیدم. خیلی خوشحال شدم از اینکه همکارای سابقم رو دیدم و برام حس خوبی ایجاد شده بود یاد گذشته و شرکت اولی افتادم که مشغول به کار شدم. چه روزهای خوب و به یاد ماندنی بود! بعد از اینکه صحبت کردیم با هم از اونجا اومدم بیرون و به حسین زنگ زدم بهش گفتم که چی شد و چه گذشت. خیلی خوشحال شد از اینکه من راضی بودم و خوشم اومده بود. قرار شد که اونا بهم خبر بدن که اگه به توافق برسن با مدیریت عامل شرکت قبل از عید اونجا مشغول بشم و اگر نه هم بعد از عید برم. در نهایت حس خوبی داشتم و از اینکه رفته بودم اونجا راضی بودم. خدایا خودت اگه این کارو برام مناسب میدونی از هر نظر جورش کن. من توکل میکنم به تو و به خواست تو راضیم!
یکشنبه هم با حسین راه افتادیم به سمت مرکز بهداشت سارا دوباره سرماخورده بود و باید میبردمش دکتر. اول رفتیم بیمارستان میلاد و جواب آزمایش محسن رو به دکتر نشون دادم و به عهدیه زنگ زدم و گفتم که چی میگه مجبور شدم کامل بگم بهش چون من این وسط هیچ کاره بودم و باید در جریان قرار میدادمشون. ایشاءالله که خیره و خدا خودش همه چیو درست میکنه. رفتیم مرکز بهداشت و بعدش هم چرم مشهد شعبه میدان ونک فروش زمستانی داشت و من هم یه پالتو خریدم حسین هم کفش و کمربند خرید که هر سه خیلی عالی و قشنگ بودن. مبارکمون باشه
ایشاءالله به خوشی و شادی بپوشیم... بعد با حسین راهی خونه مامان شدم منو رسوند و بعد از خوردن ناهار رفت سرکار. من هم خونه مامان شام درست کردم و با سارا رفتیم سینما فیلم بی خود و بی جهت کاهانی رو دیدیم ولی جالب نبود، یه کمی خندیدیم ولی خوب خاص نبود با اینکه بازیگرای خوبی داشت رضا عطاران و نگار جواهریان و پانته آ بهرام و ... .
امروز خونه بودیم با سارا جون. حسابی بازی کرد و بازیگوشیهاش تمومی نداره الان یه ساعتی میشه که از خستگی خوابش برده... عاشقش بدجور خودش اینو خوب میدونه!
فردا شب سانس ساعت هفت رو میرم تا فیلم خوابم میاد رضا عطاران رو ببینم خیلی تعریف کردن ازش...
حسین جان این روزها حسابی خسته میشی و زحمت میکشی. خدا بهت سلامتی بده عزیز دلم...
دوست دارم و به داشتنت میبالم و برات آرزوی سلامتی و خوشی میکنم...![]()
![]()
![]()
زندگی خصوصی...
سلام٬
دهه ی دوم بهمن که شروع شد کلا خیلی شلوغ و پرکار بود... هم حسین خیلی کار داشت و به خاطر جشنواره فیلم فجر سرش شلوغ بود هم من یه جورایی درگیر کارای مختلف شده بودم.
صبح دوشنبه دهم بهمن با سارا و حسین از خونه زدیم بیرون. من و سارا رفتیم خونه مامان پروین. اونجا مامان یه سری کار داشت و کمک میخواست اونجا بودم تا ساعت سه بعدازظهر که زنگ زدم خاله پری تا با زن عمو و حسین برن بیرون یه دفعه حامد گفت که مامان بزرگ حالش بد شده و خاله پری و پروانه بردنش بیمارستان. نگران شدم و به مامان گفتم که خاله دفترچه بیمه مامان بزرگو میخواد من براش میبرم. اگه زحمتی نیست سارا پیشت باشه تا من برم و بیام. مامان هم قبول کرد و من راهی بیمارستان شدم. وقتی رسیدم مامان تو اورژانس بود و خاله پری بالا سرش بود. منم یک ساعتی پیشش بودم. ایشاءالله که هر چه زودتر خدا شفای کامل بده و از بیمارستان ترخیص بشه.
صبح سه شنبه یازدهم بهمن با سارا و حسین دوباره رفتیم خونه مامان! سارا رو گذاشتم اونجا و با حسین زدیم بیرون. اول رفتم داروخانه سیزده آبان و پیش فاکتور گرفتم بعدش رفتم مرکز بهداشت و کارای تایید دارو رو انجام دادم، خیلی خسته ام کردن و کلافه. رفتم واکسنمو هم زدم و بعد هم رفتم داروخانه داروهارو گرفتم و اومدم خونه مامان، خیلی خسته بودم سارا سرحال بود و خداروشکر اذیت نکرده بود. بعد از اینکه ناهار سارا رو دادم رفتم تره بار خرید کردم میخواستم برم خونه که مامان نذاشت و گفت که صبر کن تا حسین بیاد. منتظر شدیم تا حسین اومد اونم خیلی دیر اومد. رسیدیم خونه خیلی خسته بودیم به هیچ کاری نرسیدم زود خوابیدیم.
صبح چهارشنبه ساعت شش وقتی حسین بیدار شد من هم بیدار شدم آماده شد و رفت سرکار میگفت خیلی کار داره، من هم که خیلی خوابم میومد دیگه نخوابیدم باید به کارام میرسیدم و ناهار درست میکردم. سارا خواب بود و من از فرصت استفاده کردم. ساعت نه و نیم صبح بود که موبایلم زنگ خورد و یه خانومی از پشت خط گفت که رزومه اتونو فرستاده بودین میتونید ساعت یک بیاید واسه مصاحبه! من تعجب کردم اول و بعد فکر کردم اون شرکتیه که چند وقت پیش رزومه فرستادم گفتم نه شنبه میتونم بیام. اون هم گفت بهتون خبر میدم و قطع کرد وقتی رفتم سراغ ایمیلم ببینم که مشخصات شرکتش چیه! متوجه شدم که اصلا من به این شرکت ایمیلی نفرستادم دوباره زنگ زدم و با اون خانومه صحبت کردم گفت که شما رو خانوم ...... معرفی کردن که یکی از همکارای سابق تو شرکت .... بود خیلی خوشحال شدم و باورم نمیشد. خداروشکر کردم و ازش خواستم اگه مناسبه منه خودت جورش کن. کلا حس خوبی داشتم و به حسین زنگ زدم و گفتم، اون هم خیلی خوشحال شد و برام آرزوی موفقیت کرد.... وقتی مامان اینا اومدن همه چی مرتب بود و بعد از خوردن چای، ناهار خوردن و مامان و محسن راه افتادن به سمت بیمارستان. سارا و زن عموش کلی با هم بازی کردن و سرگرم بودن. من هم جمع و جور کردم و با عهدیه مشغول حرف زدن شدم. شام هم با عهدیه لازانیا درست کردیم. خوشمزه شده بود و جای حسین خیلی خالی بود. حسین خیلی خیلی دیر اومد ساعت تقریبا سه و نیم صبح بود که حسین اومد. خیلی روز خسته کننده ای بود و شبش هم به بدترین شکل تموم شد. من که تا اومدن حسین بیدار بودم، وقتی مامان اینا رفتن ساعت شش صبح بیدار نشدم.
صبح پنجشنبه سیزدهم بهمن ساعت هشت از خواب بیدار شدم و دیدم که مامان اینا رفتن. بهشون زنگ زدم و متوجه شدم که جاده به خاطر برف و کولاک بسته است و اینا همینطور تو خیابون موندن و برنگشتن خونه ما. از دست این محسن که اینقدر عجله داره واسه رفتن! خلاصه حسین آماده شد و راهی دفتر شد من و سارا هم خونه بودیم من که خیلی خسته بودم و سرم درد میکرد سارا نذاشت ظهر بخوابم عصر هم مریم زنگ زد و گفت که من میام دنبالت با هم بریم سینما. روز اول جشنواره فیلم فجر بود و من و مریم و محمود و بهار و سارا رفتیم پیش حسین فیلم سانس نه شب رو دیدم به نام زندگی خصوصی که واقعا فیلم عجیبی بود. امیدوارم که اجازه اکران بهش بدن چون فیلمی حقیقی بود از هر چه تو جامعه داره اتفاق میافته سانسور نداشت و این باعث جذابیتش شده بود. خلاصه همگی کفمون بریده بود. حسین که این همه فیلم دیده و میبینه شکه شده بود از دیدن این فیلم. خلاصه شب عجیبی بود تا خونه از زندگی خصوصی حرف میزدیم!
صبح جمعه چهاردهم ساعت یازده با حسین و سارا رفتیم خونه مامان اینا. قرار بود خواستگار ریحانه دوباره بیاد. من هم رفتم اونجا اما حسین نموند و ساعت چهار و ربع رفت که به سانس اول سینما برسه. خلاصه ساعت یه ربع به شش بود که اومدن و یه جورایی بالاخره گذشت این مراسم. خیلی باب میلم نبود و ناراحت شدم. بعد از اینکه رفتن من و ریحانه با سارا رفتیم سینما داداش حسین ما رو برد سینما اما خودش نیومد. فیلمی که دیدیم بوسیدم روی ماه بود، قشنگ بود مجموعا ولی به پای زندگی خصوصی نمیرسید. ریحانه که خیلی خسته و کلافه شده بود رسوندیم خونه و اومدیم خونمون. این روزها حسابی مشغولم.
خدایا شکرت از همه چی... از سلامتی و خوشی و شادی.... ممنون
آخر هفته رفتیم احمد آباد...
پنجشنبه آخر هفته یعنی ششم بهمن بعد از اینکه از خواب بیدار شدیم و صبحانه مفصلی خوردیم به حسین گفتم بیا بریم احمد آباد، چون هم بابابزرگ دوست داشت آخر هفته بره اونجا و هم ما نیاز داریم به یه جای آروم و بی سروصدا بریم. به همین خاطر با بابابزرگ هماهنگ کردیم اما اون گفت که اونجا خیلی سرده و خونه طول میکشه تا گرم بشه شما هم بچه کوچیک دارید ممکنه خدایی نکرده سرمابخوره! بابابزرگ نگران سارا بود و من حسین بهش اصرار کردیم و وسایلمون رو جمع کردیم. بعد از اینکه رفتیم دنبال بابابزرگ راه افتادیم به سمت قم و بعدش کاشان و بعد از طی سی و پنج کیلومتر رسیدیم به احمدآباد. هیچی نبود جز سکوت! سکوت و سکوت! وای چه آرامشی داشت! حسین که حظ کرده بود. خیلی خوشحال و راضی بود از اینکه خونه نموندیم و آخر هفته رو تو تهران نگذروندیم. من هم از این بابت راضی بودم. وقتی رسیدیم سریع بخاری ها رو روشن کردیم و ناهار رو گرم کردم. بعد از اینکه غذا خوردیم مشغول جمع کردن خونه شدم. آخرین بار بابا و مامان بزرگ با عجله از اونجا اومده بودن به سمت تهران و یه کمی خونه نامرتب بود. من جمع کردم و از این کارم هم راضی بودم. دوست داشتم کاری برای بابا بزرگ و مامان بزرگ کرده باشم. شب با اینکه دیر خوابیدیم و صبح ساعت هشت بیدار شدیم ولی خستگیمون در رفته بود و سرحال بودیم. صبحانه مفصلی خوردیم و مشغول شدیم. سارا و حسین رفتن بیرون و کلی دور زدن. من هم ناهار درست کردم و بعدش با هم رفتیم لب آب و کمی راه رفتیم. بابا بزرگ هم رفته بود به همسایه هاش سر بزنه. خلاصه خوب بود و خوش گذشت بهمون. بعد از خوردن ناهار و جمع کردن ظرفاو وسایل سفر ساعت سه بعدازظهر راه افتادیم به سمت تهران. بابابزرگو گذاشتیم خونشون ساعت شش بعدازظهر بود ما هم رفتیم خونه مامان پروین و شام خوردیم و گپ زدیم و اومدیم خونه. آخر هفته خیلی خوب بود و بهمون خوش گذشت...
خدایا شکرت
نذری بیست و هشتم صفر!
شنبه اول بهمن بود، روز تولد بابا حسن! ![]()
![]()
"بابا جونم تولدت مبارک" ![]()
![]()
انشاءالله که سالیان سال سلامت و شاد زندگی کنی و سایه ات بالا سرمون باشه.
اول بهمن سارا جون من هم سی ماهه شد! وای که چقدر زود گذشت! مثل برق و باد... من الان دختر سی ماهه دارم که خانوم شده و دیگه به خیلی از کاراش میرسه و خیلی چیزارو میفهمه و باعث افتخار من و باباحسین جونِ. خدایا بابت همه نعمت هات سپاسگزارم!
اول بهمن خیلی خیلی هم برف اومد! اصلا همه جا سفید پوش شده بود. هوا خیلی سرد بود و نمیشد بیرون موند... خدایا شکرت!
دوم بهمن هم بیست و هشت صفر روز شهادت حضرت محمد (ص) و امام حسن مجتبی (ع) که مامان و بابا امسال تصمیم گرفتن آش شعله قلمکار نذری بدن. من هم از صبح شنبه رفتم خونشون تا عصر که میخوان آش رو بار بذارن و فردا بعد از اذان صبح بیست و هشتم پخش کنن کمکشون کنم. انشاءالله که خدا قبول کنه و بهشون سلامتی و دلخوشی بده. آمین
روز بسیار بسیار خسته کننده ای بود. کسی برای کمک نبود و من و مامان به کارها رسیدیم. افسانه و محمود آقا و علی هم عصری اومدن و من دیگه توان نداشتم. شب هم حسین دیر اومد خیلی کار داشت. مریم و محمود هم که سرکار بودن و دیر رسیدن. خلاصه من تا صبح نتونستم بخوابم هم استرس اینو داشتم که داداشم که رفته به سمت مشهد و با این جاده برفی کجاست و کی میرسه! هم اینکه کمرم خیلی درد میکرد. چون به خودم خیلی فشار آورده بودم... خلاصه وقتی صبح بیست و هشت صفر آش مامان اینا آماده شد و پخش کردیم. صبحانه خوردیم و وسایلمونو جمع کردیم و راهی خونه شدیم من هم از فرط خستگی خوابیدم و حسین و سارا با هم مشغول بازی بودن.
یادم رفت بگم که پنجشنبه گذشته یعنی بیست و نهم دی ماه من و حسین و سارا با هم رفتیم بیرون، اول سارا رو بردیم دکتر. بعد براش از موسسه رسانه های تصویری هشت تا سی دی کارتن خریدیم. بعدش هم رفتیم بوستان و برای سارای خوشگلم گوشواره طلا خریدیم. آخه این گوشواره هاش خیلی اذیتش میکرد و شب تا صبح نمیخوابید و گریه میکرد چون گوشواره هاش میخی بود و سارا هم همش به پهلو میخوابه پشت گوشش رو زخم کرده بود. برای سارا یه جفت گوشواره حلقه ای ساده خریدیم که خیلی خیلی هم خوشگله و به دختر نازم میاد! ایشاءالله که مبارکش باشه.
خداروشکر که ماه صفر هم تموم شد! صدقه گذاشتم و نماز اول ماه ربیع الاول رو خوندم. روز شهات امام رضا (ع) هم خونه خاله پری بودم و بودن اینکه خودم خواسته باشم و تصمیمی بگیرم در مراسم عزاداری امام رضا تو مسجد روبروی خونه بابابزرگ شرکت کردم... انشاءالله خدا قبول کرده باشه. سارا جون هم اومد مسجد و نماز خوند!
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.