نذری بیست و هشتم صفر!
شنبه اول بهمن بود، روز تولد بابا حسن! ![]()
![]()
"بابا جونم تولدت مبارک" ![]()
![]()
انشاءالله که سالیان سال سلامت و شاد زندگی کنی و سایه ات بالا سرمون باشه.
اول بهمن سارا جون من هم سی ماهه شد! وای که چقدر زود گذشت! مثل برق و باد... من الان دختر سی ماهه دارم که خانوم شده و دیگه به خیلی از کاراش میرسه و خیلی چیزارو میفهمه و باعث افتخار من و باباحسین جونِ. خدایا بابت همه نعمت هات سپاسگزارم!
اول بهمن خیلی خیلی هم برف اومد! اصلا همه جا سفید پوش شده بود. هوا خیلی سرد بود و نمیشد بیرون موند... خدایا شکرت!
دوم بهمن هم بیست و هشت صفر روز شهادت حضرت محمد (ص) و امام حسن مجتبی (ع) که مامان و بابا امسال تصمیم گرفتن آش شعله قلمکار نذری بدن. من هم از صبح شنبه رفتم خونشون تا عصر که میخوان آش رو بار بذارن و فردا بعد از اذان صبح بیست و هشتم پخش کنن کمکشون کنم. انشاءالله که خدا قبول کنه و بهشون سلامتی و دلخوشی بده. آمین
روز بسیار بسیار خسته کننده ای بود. کسی برای کمک نبود و من و مامان به کارها رسیدیم. افسانه و محمود آقا و علی هم عصری اومدن و من دیگه توان نداشتم. شب هم حسین دیر اومد خیلی کار داشت. مریم و محمود هم که سرکار بودن و دیر رسیدن. خلاصه من تا صبح نتونستم بخوابم هم استرس اینو داشتم که داداشم که رفته به سمت مشهد و با این جاده برفی کجاست و کی میرسه! هم اینکه کمرم خیلی درد میکرد. چون به خودم خیلی فشار آورده بودم... خلاصه وقتی صبح بیست و هشت صفر آش مامان اینا آماده شد و پخش کردیم. صبحانه خوردیم و وسایلمونو جمع کردیم و راهی خونه شدیم من هم از فرط خستگی خوابیدم و حسین و سارا با هم مشغول بازی بودن.
یادم رفت بگم که پنجشنبه گذشته یعنی بیست و نهم دی ماه من و حسین و سارا با هم رفتیم بیرون، اول سارا رو بردیم دکتر. بعد براش از موسسه رسانه های تصویری هشت تا سی دی کارتن خریدیم. بعدش هم رفتیم بوستان و برای سارای خوشگلم گوشواره طلا خریدیم. آخه این گوشواره هاش خیلی اذیتش میکرد و شب تا صبح نمیخوابید و گریه میکرد چون گوشواره هاش میخی بود و سارا هم همش به پهلو میخوابه پشت گوشش رو زخم کرده بود. برای سارا یه جفت گوشواره حلقه ای ساده خریدیم که خیلی خیلی هم خوشگله و به دختر نازم میاد! ایشاءالله که مبارکش باشه.
خداروشکر که ماه صفر هم تموم شد! صدقه گذاشتم و نماز اول ماه ربیع الاول رو خوندم. روز شهات امام رضا (ع) هم خونه خاله پری بودم و بودن اینکه خودم خواسته باشم و تصمیمی بگیرم در مراسم عزاداری امام رضا تو مسجد روبروی خونه بابابزرگ شرکت کردم... انشاءالله خدا قبول کرده باشه. سارا جون هم اومد مسجد و نماز خوند!
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.