سارا جون عشق من و باباش...
واكسن هجده ماهگي و اومدن عمو محسن اينا...
خداروشكر بعد از دو روز تب و بيقراري و پا درد امروز خوب و سرحالي و داري بازي ميكني. روز سه شنبه بردمت مركز بهداشت تا واكسن هجده ماهگي رو بزني اما گفتن كه فردا صبح بيا. ما هم روز چهارشنبه چهارم اسفند همراه باباحسين جون راهي مركز بهداشت شدم. واكسنت رو زدي و اونجا رو گذاشتي رو سرت. خيلي گريه كردي و اصلا نميذاشتي خانومه بهت دست بزنه.
تا ظهر حالت خوب بود ولي از ساعت دو بعدازظهر به بعد تب كردي و بيقرار شدي. من هم بهت استامينوفن داده بودم اما تاثيري نداشت. يكي دو ساعت خوابيدي و بعدازظهر بيدار شدي اما حالت بهتر كه نشد هيچ بدتر هم شده بود. پات درد ميكرد و نميتونستي راه بري. همش گريه و نق و بيقراري. عمو اينا هم نزديك تهران بودن و بابايي ميخواست باهاشون هماهنگ كنه كه راه رو گم نكنن. من هم تنهايي همه كارها رو كرده بودم و حسابي خسته شده بودم. از طرفي رسيدگي به تو هم حسابي خستم كرده بود. خلاصه گذشت و ساعت شد هشت شب كه عمو اينا با باباجون رسيدن تو هم كه حسابي بهونه گير شده بودي خيلي حوصله بازي نداشتي و بيشتر تو بغل من بودي. خلاصه با تب و گريه شب رو به صبح رسونديم ولي خوب از ظهر به بعد سرحال و پرنشاط مشغول بازي شدي. انگار كه درد واكسنت و تبت قطع شده بود. حسابي براي مامان گل و عمه و زن عمو رقصيدي و خوشحالشون كردي. همش يه كارهايي ميكردي كه توجهشون رو به خودت جلب كني. خلاصه اينكه حسابي دلشون رو بردي. طوري كه وقتي ميخواستن برن يعني روز جمعه دلشون نميومد برن و دوست داشتن پيش تو باشن. دو سه روز خوب و خوش سپري شد الحمدالله.
شب هم رفتيم خونه خاله فاطمه ديدن خودشو گل پسرش ارميا. تو خيلي دوسش داري و همش ميبوسيديش. منم خيلي دوست دارم دختر نازم.
راستی شوهر عمه هم برامون دستگاه تصفیه آب نصب کرد. خیلی خوبه و ازش راضی هستیم. الان میفهمم که قبلا چه آبی مصرف میکردیم.
بازم خداروشکر که زودتر اینکارو کردیم. از این بابت خوشحالم و از باباحسین تشکر میکنم.![]()
حسین جونو و سارا جونم عاشقتونم عاشق عاشق...
سارا جونم هجده ماهگیت مبارک باشه نفسم...
سلام به دخترم ـ سلام به نفسم
خوبی عشق مامان؟ الحمدالله مشغول بازی هستی و لحظه ای نمیشه ازت غافل شد. امروز اول اسفند ماهه و نفس من داره روز به روز بزرگ و بزرگتر میشه هجده ماهگیت هم تموم شد سارا خانوم سه شنبه میریم برای واکسن ۱۸ ماهگیت دختر شجاعم. امیدوارم که اذیت نشی و درد نکشی گلم.
الان بیشتر از یک هفته میشه که پوشکت نمیکنم و تو هم قبل از اینکه دستشویی بری میدویی و منو صدا میکنی و میگی مامان جیش... بعد میدونی به سمت دستشویی و دمپایی هات رو میپوشی. تازه خودت هم شلنگ رو از من میگیری که خودت رو بشوری و بعد با دستمال خودت رو خشک میکنی. عاشقتم سارای خوبم. خوشحالم از اینکه از پوشک گرفتنت باعث اذیتت نشد و خودت خواستی که پوشکت نکنم. این روزها هزار هزار ماشاءالله کارای جدید زیادی انجام میدی و حرفای زیادی هم میزنی و هر جور شده منظورت رو به ما میفهمونی.
دیروز یک سری کلمه جدید گفتی: عزیز ـ ییاز (پیاز) ـ یارا (سارا) ـ دیب دیب (سیب زمینی) ـ بار (بهار) ـ دس (دست) ـ پا هم خیلی واضح و قشنگ میگی. کلمات دیگه ای هم میگی اما من الان حضور ذهن ندارم خوشگلم. میری کشوی لباسهات رو باز میکنی و شلوار و جوراب و بلوز در میاری و تنت میکنی. با مداد رنگی هات نقاشی میکشی و بعد میخوای که من برات نقاشی بکشم. برنامه شیمی که آموزش رقص هست و از شبکه من و تو پخش میشه رو خیلی دوست داری و تا شروع میشه بلند میشی و شروع به رقصیدن میکنی. هر بار هم که نشون میده یه کار جدید انجام میدی... میمیرم برای این کارات.
وقتی اسپند دود میکنم مثل من دستت رو میگیری روی دودش و تکون میدی و زیر لب مثلا صلوات میفرستی. حسابی نمازخون هم هستی دختر با ایمانم. عاشقتم. دیروز رفتی کتاب قرآن رو از روی میز برداشتی و آوردی گذاشتی زمین و بوسش کردی بعد بازش کردی و شروع کردی به حرکت دادن لبهات. خیلی عاشق ترم میکنی با این کارات.
بهت افتخار میکنم نازگلم. چند روز پیش من رفته بودم آزمایش خون دادم. دستم کبود شده بود وقتی کبودیه روی دستم رو دیدی ناز کردی و بوس کردی و گفتی اوفففف. خیلی مهربونی خوشگلم.
امروز هم یک کار خطرناک کردی که البته به خیر گذشت. اومدی در کشوی اسباب بازیهات رو ببندی که محکم بستی و انگشتات موند لای کشو و پوست دستت کنده شد خیلی اذیت شدی و حسابی دردت اومده بود. مامان برات بمیره. کلی نازت کردم و دستت رو شستم تا آروم شدی. هر از گاهی میای دستت رو میدی به من که بوس کنم تا خوب بشه.
نفس مامان فردا تولد حضرت محمد (ص) است بهت تبریک میگم سادات خانومم. واسمون دعا کن خوشگلم.
عمو محسن زنگ زد و گفت که به احتمال زیاد آخر این هفته میان خونمون چون دلشون برای سارا جون خیلی خیلی تنگ شده...
دوست دارم و از همین جا میبوسمت![]()
![]()
![]()
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.