آلودگی هوای تهران و یه سفر سه روزه به بابلسر...

این روزا خوب مشغولیم، البته مشغولیت فکریمون خیلی بیشتره، دوشنبه یازدهم دی ماه بعد از اینکه سارا رو بردم کلاس و برگشتم خونه، زنگ زدم به جاریم و ازش سراغ دخترش رو گرفتم، چون قرار بود که همین روزا زایمان کنه، وقتی زنگ زدم ساعت حدود ده و نیم بود و گفت که کوچولوشون به سلامتی دنیا اومده تو بیمارستان لاله، من هم گفتم که بعدازظهر میام میبینمتون... وقتی رفتم دنبال سارا و برگشتیم خونه، ناهار خوردیم و آماده شدیم ساعت ملاقات دو تا چهار بود و ما سر ساعت اونجا بودیم، سارا خیلی خسته بود و خوابش میومد، اما مامان پروین خونه نبود که سارا رو بذارم پیشش رفته بود خونه ی بابا بزرگ به همین خاطر دیگه مجبور شدم سارا رو با خودم ببرم، حدود بیست دقیقه ای پایین منتظر موندم تا زن عموی سارا بیاد پیشش و من برم بالا دخترش رو ببینم، خداروشکر هر دوشون سالم و سلامت بودن و دختر کوچولوشون سلامت به دنیا اومده بود، یک ربعی بالا موندم و چون دخترش گریه میکرد بیشتر از این پیشش نموندم تا مادرش بیاد و بهش برسه، وقتی ازش خداحافظی کردم و اومدم پایین با سارا مشغول بازی بود تو لابی بیمارستان، میخواستم که شوهر و مادر شوهرش رو هم ببینم اما هنوز تو راه بودن و من به خاطر خستگی سارا بیشتر از این نمیتونستم منتظر باشم از طرفی به ترافیک همت هم میخوردم و برگشتن سخت میشد، خلاصه خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه، سارا توی راه خوابید و من هم مشغول درست کارام شدم، شب که حسین از سرکار برگشت خونه پیشنهاد داد که آخر هفته رو بریم بابلسر، من فکر نمیکردم که خیلی جدی باشه، چون پنجشنبه اش هم اربعین امام حسین (ع) بود و معمولا تو ایام شهادت ما شمال نمیریم... دو سه باری زنگ زد تا به برادرزاده اش تبریک بگه تولد دخترش رو که گوشی رو جواب ندادن، سه شنبه دوازدهم دی برنامه ی رفتن به بابلسر قطعی شد و تصمیم گرفتیم که شنبه رو هم اونجا بمونیم و حسین مرخصی بگیره، آخه حسین اونجا کار داشت و میخواست که تو روز کاری اونجا باشه، خلاصه سه شنبه هم با برادر زاده اش تماس گرفت و باز هم موفق به صحبت نشد، صبح چهارشنبه سارا رفت کلاس و من هم مشغول جمع و جور کردن وسایل شدم تا آخر هفته رو بریم سفر، کارامو انجام دادم و رفتم سارا رو از کلاس آوردم، ناهار خوردیم و کمی استراحت کردیم وقتی حسین از سرکار اومد ساعت شش بعدازظهر بود ما هم آماده ی رفتن بودیم، بهمون پیشنهاد داد که بمونیم شام بخوریم و ساعت ده شب راه بیافتیم که من گفتم نه، یا الان میرم که تا دوازده شب برسیم یا اینکه فردا صبح میریم... هوا سرده و نصفه شب جاده هراز یخبندونه، پس شبونه نمیریم... اون هم موافقت کرد، وسایل رو گذاشتیم تو ماشین و راه افتادیم هشت شب بود که اول جاده هراز بودیم، سارا تو ترافیک تهران بودیم که خوابش برد، ساعت یازده و نیم شب بود که رسیدیم اونجا، البته همگی خونه ی خواهر حسین جمع بودن چون به مناسبت اربعین امام حسین حلیم نذر داره و همه اونجا بودن ولی ما چون خیلی خسته بودیم دیگه نرفتیم اونجا و یه سره رفتیم خونه ی محسن، اونا هم مامان رو همراه خودشون آورده بودن و همگی با هم رفتیم خونه شون... شامی که برداشته بودمو گرم کردیم و خوردیم و بعد از کمی گپ و گفت خوابیدیم...

پنجشنبه بعد از خوردن صبحانه با حسین و سارا رفتیم دیدن خواهرش که نذری داشت و بعد برای ناهار برگشتیم خونه ی محسن اینا، ناهار اونجا بودیم و عصری هم یه سر رفتیم خونه ی اون یکی خواهرش، خلاصه در رفت و آمد بودیم، جمعه ناهار رفتیم خونه ی مامان، و عصری هم راه افتادیم به سمت خونه ی محسن اینا، اونجا خیلی راحتتریم، هوا سرد بود و تو خونه ی محسن اینا احساس راحتی میکردیم... هر چند مامان خیلی دوست داشت که بریم خونه خودشون...

جمعه بعدازظهر متوجه شدیم که شنبه به علت آلودگی هوا تهران تعطیله و این شد به نفع ما! حسین صبح شنبه راه افتاد و رفت خونه داداشش و اونجا صحبت کردن و بعدش هم برگشت اومد خونه برای ناهار، سر سفره ی ناهار صحبت هایی که شد که در نهایتا باعث ناراحتی و دلخوری شد و ما ساعت چهار بعدازظهر از خونه ی محسن اینا اومدیم بیرون و ساعت هشت و نیم شب بود که رسیدیم تهران و شام هم رفتیم خونه ی مامان پروین...

خدایا خودت کمک کن... من خسته ام

یه ماه پرکار برای هر سه مون...

شنبه دوم دیماه صبح زود از خواب بیدار شدیم و حسین رفت سرکار، بعدش من و سارا آماده شدیم و از خونه زدیم بیرون، سارا رفت کلاس نقاشی و من هم رفتم دنبال یه سری کارهام... اول بنزین زدم و بعدش رفتم بانک چند تا کار بانکی داشتم، بعدش رفتم ثبت بهمن ماه باشگاه رو انجام دادم و چون ما و سارا از کلاس و آموزشی که تو ماه گذشته دیده بود راضی بودیم تصمیم گرفتیم که هر روز بره کلاس...اینطوری هم یادگیریش بهتر میشد و هم نظم و ترتیب رو بهتر یاد میگرفت... تو فاصله ای که سارا کلاس بود من به خیلی از کارام رسیدم و بعدش که خواستم برم دنبالش رفتم و کارای ثبت نام اونو هم انجام دادم... مربیهاش هم خیلی ازش راضی بودن و کلی ازش تعریف کردن خداروشکر... گفتن هم سر کلاس خیلی خوب و با دقت گوش میده و هم دختر آروم و مودبیه... سارا تو این مدت که کلاس میرفت خیلی رشد و پیشرفتش محسوس بود... شعرهایی که به مناسبت های مختلف یاد گرفت مخصوصا شعر یلدا رو خیلی قشنگ میخونه و کلمات انگلیسی که یاد گرفته رو خیلی خوب بلده و مدام تکرار میکنه و از من هم سوال میکنه... علاقه اش روز به روز به آموزش زبان بیشتر میشه هر چند مربیش گفت که هفته ای سه تا کلمه رو با تصویرش بهشون یاد میدن که خوب یاد بگیرن و تو ذهنشون بشینه و فراموش نکنن. در مورد زلزله و اینکه چه طور باید از خودشون مراقبت کنن آموزش دیده بودن، در مورد بازیافت و همچنین علامت های خطر و ... باهاشون کار کرده بودن... در مورد یه سری مشاغل هم آموزش دیده بودن که خداروشکر سارا خوب یاد گرفته... به همین خاطر تصمیم گرفتیم که از دیماه هر روز تو این کلاسها شرکت کنه... 

سه شنبه پنجم دیماه بود که سارا مریض شد لپش رو گاز گرفته بود و به حدی درد میکرد که چند روزی از خوردن مایعات و میوه و ... پرهیز کرد هر چی من بهش میگفتم یه کمی بخوری زودتر خوب میشه از ترس سوزش زخمش لب نمیزد این اتفاق عید پارسال هم افتاده بود و حسابی اذیتش کرد... خلاصه همین نخوردن مایعات باعث شد که یبوست شدید بگیره به خاطر اینکه فراموش کنه پنجشنبه شب با شیوا اینا رفتیم جشنواره فیلم عمار دو ساعتی اونجا بودیم و بعدش رفتیم همبرگر تاپس و اونجا بودیم اما سارا و حال ندار بودنش نذاشت که بهمون خوش بگذره، خودش که عاشق همبرگرای اونجاست لب نزد و ما هم زود از اونجا راه افتادیم به سمت خونه، اول شیوا اینا رو رسوندم و بعدش برگشتیم خونه... صبح روز جمعه حسین به همراه محمود آقا رفتن کرج تا چند تا خونه ببینن... من و سارا هم خونه بودیم هنوز حال ندار بود، هم خودش خیلی اذیت شد و هم منو خیلی اذیت کرد... هیچ کاری هم نمیشد کرد به حدی هم ترس داشت که اون بیشتر باعث نگرانیم شده بود... خلاصه با هزار گرفتاری و استفاده از شربت انجیر و شیاف موفق شد، ولی متاسفانه خاطره ی بدی تو ذهنش گذاشت...

حسین حدود ساعت دو بعدازظهر بود که برگشت خونه ناهار خوردیم و بعدش از من خواست که حاضر بشم تا بریم خونه ای رو که دیده بود و پسندیده بود رو ببینیم، من هم خیلی مایل نبودم اما حاضر شدم و با سارا راهی شدیم رفتیم دنبال محمود آقا و بعدش هم رفتیم کرج، اون خونه ای که میگفت رو دیدیم اما من خیلی خوشم نیومد، و بهش گفتم که نه تو راه برگشت محمود آقا رو رسوندم خونه ی پدرش و رفتیم خونه بابا اینا، کمی اونجا با بابا و مامان صحبت کرد و مشورت کردیم و بعدش برگشتیم خونه... من بهش گفتم که یه کمی دست نگه داریم بهتره... امیدوارم که تصمیم اشتباهی نگرفته باشم...

امروز هم صبح سارا رو بردم کلاس، حالش خداروشکر خیلی بهتره، اما هنوز ترس و نگرانی و کمی سوزش داره و زمان میخواد تا فراموش کنه و به روال بیافته...

انشاءالله که همه ی بچه ها سلامت و شاد و خوشحال باشن و هیچ وقت ناراحتی نداشته باشن الهی آمین...

شب يلدا و جهل ماهه شدن دخترم...

امروز اولین روز ماه بود، چه زود پاییز تموم شد و زمستون از راه رسید امشب اولین شب از اولین ماه زمستونه یعنی اول دیماه و دیشب شب یلدا بود...

چقدر سریع به پایان سال نود و یک نزدیک میشیم، باورم نمیشه که سه ماه به پایان سال مونده! امروز دختر قشنگ من چهل ماهه شد... امیدوارم که همیشه و همیشه سالم و سلامت و موفق و شاد و زیر سایه ی امیرالمومنین خوشبخت و سعادتمند باشه..."عشق مامان چهل ماهگیت مبارک عزیزم"

ديشب شب يلدا بود و همگی خونه ی مامان بودیم، فقط فرزانه و مهدی و صادق و صدرا نبودن و جاشون خالی بود، که انشاءالله هر جا هستن سلامت و خوش باشن، به جز خودمون بابابزرگ و خاله هم اومده بودن که ما نمیدونستیم اونها هم دعوتن!

وقتی من رفتم خونه ی مامان ساعت حدود شش بعدازظهر بود و کسی جز دامادها اونجا نبودن و همگی رفته بودن خونه ی الهام اینا تا براش شب چله ای ببرن! چند دقیقه ای از رسیدن ما نگذشته بود که بابابزرگ هم رسید، من مشغول جمع کردن خونه بودم، و یه چایی دم کردم، که ساعت حدود هفت بود که مامان اینا همگی اومدن خونه، الهام هم باهاشون برگشته بود چون قرار بود بعد از خوردن شام فرید اینا برای ریحانه شب چله ای بیارن! ما هم مشغول تدارک شام و پذیرایی و ... شدیم و ساعت نه شب بود که شام خوردیم، بعد جمع و جور کردیم و حاضر شدیم تا مهمونا که قرار بود ساعت ده بیان از راه برسن...

همه چی آماده و مهیا بود ساعت ده و ربع بود که اومدن و دور هم گفتیم و خندیدیم و یه شب به یاد ماندنی با ثبت چند صد عکس به یادگار گذاشتیم... امیدوارم که همیشه و همیشه به شادی و خوشی دور هم جمع بشیم و ناراحتی و غمی وجود نداشته باشه...

صبح روز پنجشنبه حسین رفت دنبال کارای فک رهن ماشین و خداروشکر بخش اصلیش انجام شد...