عروسك بازي

سلام به دختر قشنگم...
خداروشکر میکنم که این روزها خوب و سرحال هستی و مشغول بازی با اسباب بازیهات. الحمدالله هر روز یه کار جدید انجام میدی و من خوشحال از اینکه داری مراحل رشدت رو با موفقیت طی میکنی.
سارای خوبم دیروز خیلی کار جالبی کردی پتوی عروسکت رو دورش پیچیدی و بغلش کردی و شروع کردی به راه رفتن و زیر لب زمزمه کردن مثل این بود که میخواستی بخوابونیش!!!! خیلی برام جالب بود نمیدونی اینقدر خوشگل بغلش کرده بودی همونطور که من تو رو بغل میکنم... یه چند دقیقه ای باهاش سرگرم بودی و میذاشتیش روی زمین و تو پتوش میخوابوندیش بعد دوباره بغلش میکردی. بهت گفتم سارا جون شیر میخوری مامانی؟ خوشحال و خندون اومدی به سمت من، من هم تا اومدم بغلت کنم تو عروسکت رو دادی به من که بهش شیر بدم!!!؟؟ گفتم چیه؟ اشاره کردی و گفتی نی نی می می. من هم بغلت کردم و بوسیدمت دختر مهربونم... خیلی ذوق کرده بودم از این کارت و به بابایی زنگ زدم و براش تعریف کردم، اون هم کلی قربون صدقه ات رفت و گفت که دلش برات تنگ شده و دوست داره زودتر ساعت کارش تموم بشه و بیاد خونه... فدای دختر مهربونم میشم...
یه کار جالب دیگه هم که کردی این بود که سجاده نمازم رو که باز کردم مهرش رو برداشتی و خوابیدی روی زمین و لبات رو میذاشتی روی مهر یعنی مهر رو بوس میکردی. بعد سرت رو میچرخوندی و لپت رو میذاشتی روی مهر و زیر لب زمزمه میکردی... انگار داشتی نماز میخوندی... نمیدونی چقدر عاشقتم، با این کارات مامان رو دیووونه خودت کردی نازنینم... بهت افتخار میکنم دختر با ایمان و خداشناسم...

فردا قراره که مامان گل و عمه بیان تهران، تا عمه بره آزمایش بده. انشاءالله که هر چی به خیر و صلاحشه و باعث خوشبختیش میشه براش پیش بیاد. ما هم براش دعا میکنیم...

سارای مهربونم جمعه بیست و سوم مهرماه هستش و روز تولد منِ. خوشحالم از اینکه امسال رو هم در کنار تو و بابایی جشن میگیرم.
سارای مامان دوست دارم...

عاشقم، عاشقتم، عاشقتم...

سلام به ساراي خوبم،
خوبي خوشگلم؟ خدا رو شكر. حسابي بلا شدي و شيطنت هات زياد شده... هر روز كاراي جديدتري انجام ميدي و بيشتر عقلت ميرسه...
با اسباب بازيهات مدتي سرگرم ميشي و بعدش مياي دست منو ميگيري كه من هم باهات بازي كنم... هفته گذشته پنجشنبه دم دماي غروب بود كه من به بابايي پيشنهاد دادم بريم پارك ارم... اون هم استقبال كرد و سه تايي راه افتاديم به سمت پارك... وقتي رسيديم اونجا تو خواب بودي بعد من صدات كردم و گفتم سارا جون ماماني ببين اومديم پارك... تو هم سرت رو بلند كردي و نگاه كردي و شروع كردي بدون هيچ مقدمه اي به جيغ كشيدن و از سر ذوق اسباب بازيها رو نشون دادن... خيلي خوشت اومده بود و خيلي دوست داشتي بابايي هم كه براش عجيب بود اين همه رفلكس تو به اسباب بازيها هر چي كه با دست نشون ميدادي و برات مناسب بود سوارت ميكرد اما تو بيشتر از همه از ماشين بازي و قايق سواري خوشت اومد... خيلي بامزه شده بودي حيف كه دوربين همراهمون نبود كه ازت عكس بگيريم... بعد بابايي برات چرخ خريد و تو هم شروع كردي به راه بردن اون خودت به سختي تعادلت رو حفظ ميكردي ولي بايد اونو راه ميبردي... خلاصه كه خيلي بهمون خوش گذشت و وقتي هم راهي خونه شديم تو خوابت برد از بس كه بدو بدو كردي و خودتو خسته كردي...
در طول هفته دو بار رفتيم خونه مامان پروين و اونجا با بهار جون بازي كردي... روز دوشنبه كه تعطيل بود خاله فاطمه و عمو رضا اومدن خونمون به صرف ناهار بعد از اينكه ناهار خورديم و استراحت كرديم عصري همگي با هم رفتيم پارك ارم شام هم ساندويچ مرغ درست كرديم و راه افتاديم خيلي شلوغ بود ولي خيلي خيلي خوش گذشت دسته جمعي بازي كرديم و تو هم مثل هميشه دختر خوب مامان بودي و باعث افتخارم... شب كه برميگشتيم تو راه خوابت برده بود... ديروز هم خونه مامان پروين بوديم و تو حسابي اونجا با بهار جون بازي كردي و مدام ميخنديديد و سر و صدا ميكرديد بعد وقتي من و مامان پروين ميگفتيم بچه ها ساكت شما دوباره بلند بلند ميخنديديد خلاصه تا اونجا كه تونستي آتيش ريختي. شب بابايي دير اومد و تو بيقرار شده بودي دلت براش تنگ شده بود و دوست داشتي بري بيرون از خونه شام كه خورديم اومديم بيرون و تو ماشين خوابت برد...
خيلي دوست دارم دختر نازم...
عاشقتم، عاشقتم، عاشقتم...

خیلی خیلی خیلی دوست دارم نفس مامان...

سلام به دردونه و نازدونه من...
خوبي دخترم؟ خدا رو شكر كه حالت بهتر شد و سرحال شدي. من كه دل ندارم تو مريض بشي. وقتي حال ندار ميشي من جلوتر از تو مريض ميشم... پارسال اين موقع ها خيلي كوچولو و ضعيف بودي يك ماه و يك هفته ات بود... چقدر زود گذشت چقدر بزرگ شدي و باعث تكامل من شدي...
چقدر خوشحالم كه تو رو دارم... چقدر دلم براي اون روزها تنگ شده... الان بلند ميشي و دست من رو ميگيري ميگي دد (با فتحه) يا ميري دم در حمام و در ميزني و ميگي آب (با فتحه) وقتي زنگ در رو ميزنن تو ذوق ميكني و منو صدا ميكني و دستات رو باز ميكني كه با هم بريم در رو باز كنيم دوست داري بدوني كي پشت در هست.هزار كار ديگه هم انجام ميدي كه الان حضور ذهن ندارم مثل اينكه مكعب هاي چوبيت رو ميچيني رو هم يا با خونه سازي هات بازي ميكني و ميچينيشون رو هم. شونه ات رو ميكشي به موهات... كفشات رو مياري تا من پات كنم و بريم بيرون... وقتي ميريم بيرون دوست داري دستتم رو ول كني و خودت راه بري چند بار هم خوردي زمين ولي بازم دوست داري مستقل باشي... وقتي بهت آب ميدم بخوري مابقي آب توي ليوان رو خالي ميكني... دستمال بر ميداري و صورتت رو پاك ميكني... يه بار ديدي كه بابا از حمام اومد و با دستمال گوشش رو خشك كرد تو هم هر بار دستمال بر ميداري ميزني به گوشت... به تبليغات ماهواره خيلي علاقه داري مخصوصا رد بول... وقتي ني ني ميبيني ذوق ميكني و نازش ميكني و ميگي ني ني...
همچنان شبها شير ميخوري خيلي زياد و اصلا دست بردار مي مي نيستي... كافيه من از كنارت تكون بخورم تو خواب هم گريه ميكني تا دوباره كنارت بخوابم... چند بار تصميم گرفتم جدا بخوابونمت ولي بابايي ميگه الان زوده بذار احساس امنيت كنه...
خلاصه اينكه با اين كارايي كه ميكني دل من و بابا رو بردي...
خيلي دوست داريم و براي رشد و پيشرفت تو تمام تلاشمون رو ميكنيم...
ميبوسمت...

سارا جونم گل نازم سیزده ماهگیت مبارک...

سلام به دختر خوبم

چند روزی بود که مریض شده بودی و حسابی بیقرار بودی خیلی درد داشتی و متاسفانه دوباره وزن از دست دادی ... نمیدونم چی شد که یه دفعه ساعت سه چهار صبح روز شنبه همین هفته بود که یه دفعه با گریه از خواب بیدار شدی من هم بهت شیر دادم ولی تو گریه کردی و شیر نخوردی بعدش هر چی خورده بودی برگردوندی... من و بابایی خیلی ترسیدیم که خدایا چی شد دخترمون. اون که حالش خوب بود امروز هم کلی تو پارک بازی کرد؟ خلاصه تا صبح نتونستیم بخوابیم من هم با بابایی صبح از خونه اومدم بیرون و رفتم خونه مامان پروین تا اگه خواستم ببرمت دکتر از اونجا بریم... خلاصه خونه مامان پروین هم یه کمی سرلاک خوردی و دوباره حالت تهوع بهت دست داد... سریع ماشین گرفتم و رفتیم مطب دکتر ثاقب.. اون هم بهت دارو داد و معاینه ات کرد وزنت شده بودی ده کیلو و سیصد گرم و من از این بابت خوشحال بودم ولی خوب دوباره مریض شده بودی از اونجا رفتیم خونه خاله پری و تا سه شنبه اصلا حالت خوب نبود و مدام تهوع و بیرون روی داشتی خیلی اذیت شدی گلم... بمیرم برات الهی خدا همه درد و بلاهات رو بده به من و تو همیشه سالم و سرحال باشی و بخندی انشاءالله.

روز سه شنبه با مامان پروین و بهار جون و بابایی به سمت خونه زن عمو پریسا رفتیم تا از اونجا پیش یه خانومی بریم که زن عمو پسرش رو پیش اون میبرد رفتیم و خوشبختانه از اون روز حالت بهتره و خدا رو شکر تهوعت از بین رفته و یه کمی بیرون روی داری که اون هم گفت به مرور خوب میشه.

عزیز دلم امروز پنجشنبه است و تو داری با بابایی بازی میکنی. خوشگل مامان امروز اول مهر ماه هم هست اولین ماه پاییز و ماه تولد مامان... شروع مدرسه هاست و هیاهوی بچه ها.

سارای خوب و مهربونم امروز تو وارد چهارده ماهگی شدی و سیزده ماهت تموم شد... چقدر زود گذشت این چند ماه مثل یه چشم بر هم زدن بود... با همه خوشی و سختی این روزها میگذره و یه روزی میشه که تو خودت این خاطرات رو کامل میکنی و من میام میخونم... انشاءالله

خیلی دوست دارم خوشگلم... می بوسمت