فعالیت های من در هفته ی آخر دیماه...

اگه با یه نگاه دیگه به این روزا نگاه کنم، روزای خوبی رو پیش رو دارم... پنجشنبه گذشته یعنی بیست و سوم آذر ماه صبح باشگاه نرفتم با حسین و سارا آماده شدیم و ساعت نه و نیم از خونه زدیم بیرون، روز گذشته حسین و نوید با هم صحبت کرده بودن که من برای مصاحبه برم به شرکتی که نوید تازه در اون مشغول به کار شده، وقتی رسیدم اونجا ساعت نزدیک ده بود، رزومه ام رو پر کردم و بعد از کمی صحبت و آشنایی با محیط رفتم پیش خانومی که عضو هیئت مدیره بود و بنا بود همه ی خانوم هایی که برای استخدام به شرکت میان با ایشون مصاحبه داشته باشن، من هم نیم ساعتی باهاشون صحبت کردم و نهایتاً قرار شد که اگه به توافق رسیدن باهام تماس بگیرن... شرکت و محیط کاملاً مشخص بود که تازه شکل گرفته است و میخواد رشد کنه... هنوز هیچ سیستم و برنامه ای نداشت، اما ساعت کاریش زیاد بود و راهش هم برای من تقریبا دور بود میدون آرژانتین بود و برای من سخت بود که صبح ساعت هفت و نیم خودمو برسونم به اونجا، از طرفی روزای پنجشنبه هم تا ساعت دو بعدازظهر مشغول به کار بودن و این خودش دلیل دیگه ای بود برای اینکه بیشتر بهش فکر کنم...

من همه چیو سپرده ام به خدا، خودش میدونه که من چی میخوام، پس هیچ عجله ای واسه سرکار رفتن ندارم، تا یه جای خوب، با یه حقوق خوب بهم پیشنهاد بشه...

وقتی رسیدیم خونه ساعت حدود یک بعدازظهر بود و سارا و حسین هم که از رفتن به دکتر نتیجه ای نگرفته بودن خیلی خسته و گرسنه بودن، من هم سریع مشغول درست کردن ناهار شدمو اونها هم به استراحت مشغول بودن...

دوشنبه که بیست و هفتم آذر ماه بود صبح رفتم سارا رو بردم خونه ی مامان پروین و بعدش هم تنهایی راه افتادم به سمت مولوی، شب قبلش با حسین صحبت کرده بودم که هر جور شده اون سه میلیون رو جور کنیم، خداروشکر چون صبح زود راه افتاده بودم تا ساعت نه و نیم کارام انجام شده بود، بعد از اونجا هم راه افتادم به سمت بازار تا برای شب یلدای مامان و مهمونی اون شب آجیل و شیرینی و ... بخرم. برای ساعت حدود یک بود که رسیدم دم خونه بابابزرگ منتظر شدم تا مامان و مریم هم با بچه ها رسیدن و ناهار اونجا بودیم، سارا چون صبح زود بیدار شده بود خیلی خسته بود و بهونه گیری میکرد، ساعت نزدیک چهار با مریم و بهار و سارا یه سر رفتیم خونه زن دایی برای عرض تسلیت و یه کمی نشستیم بعدش من میخواستم بگردم خونه که به اصرار مریم باهاش رفتم خونه عمو علی چون با زن عمو از کربلا اومده بودن و قرار بود که امشب همگی برن خونه شون. خلاصه رفتیم و اونجا بودیم تا موقع شام و من هم با سارا که خسته بود و بی حوصله درگیر بودم... بعد از خوردن شام و کمی گپ و گفت راه افتادیم به سمت خونه، حسین اومده بود خونه و خیلی خسته بود اما وقتی ما رسیدیم هنوز بیدار بود و مشغول کار... روز خسته کننده و پر کاری داشتیم هر دومون...

صبح روز سه شنبه با اینکه آخرین جلسه باشگاه آذر ماه بود اما چون سارا خیلی خسته و کم خواب بود از رفتن به کلاس منصرف شدم، موندم خونه تا بتونه بخوابه و کمبود خوابش جبران بشه... ساعت د هبود که با شیوا هماهنگ کردم و به همراه سارا خانوم رفتیم تجریش تا این بار بعد از زیارت امام زاده صالح یه گشت و درست و حسابی اون حوالی بزنیم، یه کم پیاده روی کنیم و خوش بگذرونیم... حاضر شدیم و دقیقا برای نماز ظهر رسیدیم رسیدیم تجریش، بعد از اینکه حدود یک ساعتی رو تو امامزاده صالح به زیارت و نماز و ... نشستیم اومدیم بیرون و رفتیم تا ناهار بخوریم، سارا طبق معمول همیشه خسته بود و هی میگفت منو بغل کن ساعت نزدیک پنج بود که بعد از گشت و گذار تو پارک ملت و مرکز تجاری های میرداماد برگشتیم به سمت خونه... شام درست کردم و شیوا هم به غدیر زنگ زد تا اونم بیاد و دور هم باشیم...خداروشکر تونستیم سه میلیون رو جور کنیم و خیالم راحت شد... خدایا شکرت

امروز هم که چهارشنبه بود از صبح رفتم خونه مامان اینا و مشغول کار شدیم تا خونه رو برای مهمونی فردا که شب چله بود آماده کنیم، هم مامان اینا باید برای الهام شب چله ای میبردن و هم برای ریحانه می آوردن، خلاصه بدو بدو کردیم و به یه نتایجی رسیدیم، اما فعالیت های این چند روز فشار زیادی به کمرم وارد کرده و خیلی درد میکنه... میخوام برای فردا که شب چله است دیرتر برم خونه مامان...

فردا حسین میخواد بره دنبال کارای ماشین، امیدوارم که بدون دردسر انجام بشه...

دوباره مصاحبه...

آلودگی هوای تهران این روزا خیلی زیاده، سه شنبه و چهارشنبه تعطیل بود... دیگه به وضعیت هشدار رسیده بود و مدارس و ادارات همه تعطیل شده بودن... مامان و داداش اینا هم روز چهارشنبه از بابلسر اومده بودن و شب رو خونه ی زهرا بودن، پنجشنبه شام اومدن همگی خونه ی ما و دور هم بودیم شب هم به مناسبت شب تولد عشقم کیک خوردیم...

بعد از اینکه داداش اینا رفتن من از فرط خستگی نمیتونستم بخوابم... با خوردن پروفن خوابم برد، ریحان هم اومده بود خونمون، چون مامان رفته بود شاهرود بابا هم رفته بود کاشان، بالاخره پنجشنبه بارون اومد و یه کم هوا بهتر شد البته نه خیلی زیاد ولی خوب بازم بهتر از هیچی بود... خدایا این بارون رحمتت رو از ما نگیر که دیگه نمیشه روی زمین نفس کشید... 

جمعه مامان اینا خونه ی داماد دعوت بودن و من صبح و بعدازظهر رفتم اونجا تا کمکشون کنم...

صبح شنبه هجدهم آذرماه رویا بهم زنگ زد و گفت که شرکتشون داره نیرو استخدام میکنه و ازم خواست که واسه مصاحبه برم، من هم آماده شدم و ساعت دوازده خودمو رسوندم... مجموعا خوب بود و به نظرم بد نیومد، اما توکل کردم به خدا هر چی به خیر و صلاحمه برام رقم بزنه...

عصری هم ساعت چهار و نیم من و سارا مامان رو بردیم بیمارستان آتیه چون وقت تزریق داشت، بردمش بالا و کاراشو انجام دادم، منتظر شد تا حسین برسه و ما هم برگشتیم خونه و شام درست کردیم، وقتی مامان اینا اومدن ساعت حدود هشت بود و شام خوردیم و کمی صحبت کردیم، بعد برای مامان از ترمینال بیهقی بلیط رزرو کردیم و قرار شد که یکشنبه ساعت یه ربع به هشت صبح از تهران حرکت کنه به سمت بابلسر...

حسین صبح مامانو برد و من هم دیگه خوابم نبرد، یه کمی جمع و جور کردم و سارا رو صدا کردم و رفتیم بیرون، سارا رفت مهد و کلاس نقاشی و من هم رفتم باشگاه...

بعد از اینکه اومدیم خونه یه کمی استراحت کردیم و دوباره راهی توانیر شدیم من وقت دکتر داشتم و باید میرفتم آزمایشم رو نشون میدادم وقتی رسیدیم خونه حسابی خسته بودیم...

امروز هم صبح ساعت پنج و نیم حسین و محمود آقا با هم رفتن پردیس تا خونه هاشو ببینن، خدایا خودت کمکمون کن تا بهترین حالت برامون پیش بیاد... خدایا شکرت

تولد حسین جان من!

حسین جان من! امروز جمعه هفدهم آذر ماه است و روز تولد تو، روز میلاد تو...

تو که به دنیا اومدی تا بشی همه ی زندگی و عشق و دار و ندار من...

تو آمدی تا من در کنارت احساس آرامش و امنیت کنم...

خدایم را به خاطر داشتنت شاکرم و هر روز و هر روز برای سلامتی و سلامتی و سلامتیت دعا میکنم آرزو میکنم شادی و خنده همیشه همراه لحظه لحظه ی زندگیت باشد و در کنار هم روزهای خوش و خرمی را سپری کنیم و عشقمان جاودانه بماند...

دوستت دارم

بازگشت از یه سفر به یاد ماندنی...

یکشنبه دوازدهم آذر ماه ساعت دو صبح بود که قطار وارد ایستگاه راه آهن تهران شد... حال و هوای خوبی داشت این سفر، هم حسین از نظر روحی احتیاج داشت و هم من، سارا هم که همیشه از این موقعیت ها استفاده میکنه و براش یه تجربه ی جدید به همراه داره... همه چی خوب بود ما که همش حرم بودیم... هیچ جا نرفتیم فقط ناهار روز جمعه خونه ی دوست حسین رفتیم و اونها بعد از ده یازده سال همدیگرو دیدن... بهشون زحمت دادیم انشاءاله اومدن تهران از خجالتشون در میایم...

سارا از صبح روز جمعه یه کمی حال ندار شد، حالت تهوع و تب و اسهال شده بود... نمیدونم چرا! شاید به خاطر این بود که شب قبلش تو حرم مشغول بازی با چند تا بچه دیگه بود و به احتمال زیاد از اونا ویروسی چیزی گرفته بود... خلاصه اینکه همه چی داشت خوب پیش میرفت، اما این بیحالی و مریضی سارا حال منو حسین و خراب کرده بود... نگرانش بودیم و دوبار بردیمش دکتر، عصر جمعه اول بردیمش بیمارستان شیخ که خیلی شلوغ و بی نظم بود، هر چند بیمارستان فوق تخصصی کودکان بود و تشخیص دکترش مسمومیت غذایی بود!!!!! در حالی که سارا هیچ غذایی نخورده بود که مسموم بشه، ما فقط غذاهای گرم و سالم خوردیم هیچ فست فود و یا غذای مونده ای نخوردیم... میخواست به سارا آمپول و سرم تزریق کنه که من مخالفت کردم و به حسین گفتم بیا بریم نمیخواد آمپول بزنه بیخود بچه رو میترسونیم و سفر براش تجربه و خاطره ای بد میشه.... رفتیم شب سمت حرم و بردمش دارالشفاء امام رضا دکتر دیدش و گفت که ویروسه و بهش تب بر داد و قطره تا از حالت تهوعش جلوگیری کنه... رفتیم تو صحن انقلاب و روبروی پنجره فولاد نشستیم اون شب هوا خیلی سرد بود و سارا هم تب داشت، اگه میرفتم تو گرما تبش رو تشدید میکرد... به حسین گفتم همینجا تو فضای باز بشینیم و سارا رو بغل کردم تو بغلم خوابش برد و شروع کردم به راز و نیاز... اونجا به یاد خیلی ها بودم، به یاد خیلی از دوستای ندیده ام، بچه های نی نی سایت و مادراشون یادم بودن، خانواده ام و دوستام و همکارام همگی رو یاد کردم و از خدا براشون طلب خیر و سلامتی داشتم...

از امام رضا خواستم که حال سارا جونمو خوب کنه و اونو سالم با خودم به تهران ببرم... که ایشون اینقدر بزرگوارن که همینطور هم شد و سارا موقع برگشت مثل قبل سرحال و شاد بود... امام رضا ازت ممنونم...

سارا مثل بقیه هنگام ورود و خروج سلام میکرد و از شما خداحافظی میکرد... به باباش گفته بود که منو بلند کن دستم به ضریح برسه و از این بابت خیلی خوشحال بود میگفت واسه عمو و زن عموش دعا کرده واسه خاله شیوا و عمو غدیرش دعا کرده بود... واسه عزیزش هم دعا کرده بود سارا هم با همون بچگیش یاد خیلی ها کرده بود... دخترم انشاءالله که همیشه ایمانت قوی باشه و پاک و معصوم بمونی...

تو هتل مشهد که بودیم محمد زنگ زد و گفت که باید ده میلیون واریز کنیم هر چه سریعتر... امیدوارم که هر چه خیر و صلاحه همون برامون رقم بخوره... الهی آمین

ایام سوگواری سالار شهیدان تسلیت باد...

 

باز این چه شورش هست که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

 

سفر به مشهد...

امروز عاشورای امام حسینِ (ع)، امیدوارم به حق این روز همه ی مریضا شفا بگیرن مخصوصا کودکان مریض...

دیشب که شب عاشورا بود با شیوا و غدیر رفتیم هیئت، من نمیشناختم جاشو اما هیئت خوبی بود و حس و حال خوبی بهمون داد... دستشون درد نکنه، دیروز ناهار شیوا و غدیر پیش ما بودن، شب هم بعد از تموم شدن برنامه هیئت از هم جدا شدیم و هر کدوم رفتیم سمت خونه، امروز هم مامان اینا به رسم هر سال میخوان نذری مامان بزرگ خدا بیامرز رو ادا کنن، انشاءالله خدا قبول کنه... نمیدونستم برم اونجا یا نه، اما تصمیم گرفتیم که من و سارا بریم...

بعد از شام غریبان امشب، من باید در تدارک جمع کردن وسایل سفر باشم... فردا دوشنبه ساعت هفت و چهل دقیقه شب با قطار عازم مشهد میشیم و انشاءالله هشت صبح سه شنبه میرسیم، میخوام فقط بشینم تو حرم و هیچ جا نرم... حال و هوای صحن انقلاب و پنجره فولاد و گنبد طلای امام رضا رو دوست دارم... بهم آرامش عجیبی میده که دوست ندارم تموم بشه...

سارا جونم سی و نه ماهه شدنت مبارک عزیزم...

امروز اول آذر ماهه مثل برق و باد این روزا داره سپری میشه، رسیدیم به آخرین ماه پاییزه برگ ریز...

دختر ناز و خوشگلم، نفسم، سارا جونم امروز سی و نه ماهش تموم شد و روز به روز داره خانوم تر و بزرگتر میشه... دیروز دوتایی با هم رفتیم مهد و اسمش رو نوشتم تا از اول آذر ماه با نظم بیشتری بره و براش مفیدتر باشه... تا قبل از اینکه ثبت نامش کنم ساعتی میرفت و خیلی دوست داشت، یه وقتایی که بعد از دو ساعت میرفتم دنبالش میگفت برو من هنوز بازی نکردم، هنوز کاردستیم تموم نشده، اما از این به بعد روزهای فرد از هشت صبح تا دوازده ظهر میره مهد و با دوستاش مشغول بازی و یادگیری میشه... انشاءالله...

خودم هم رفتم باشگاه اسم نوشتم و از ابتدای آذر ماه به خواست خدا میرم، که اولین جلسه ام میشه پنجشنبه دوم آذر، خیلی اون دو هفته ای که رفتم تو روحیه ام تاثیر خوبی گذاشت... دوست دارم تا زمانی که یه کار مناسب پیدا نکردم ادامه اش بدم... به امید خدا

داریم به تاسوعا و عاشورای امام حسین (ع) هم نزدیک میشیم... شنبه و یکشنبه چهارم و پنجم آذر ماه تاسوعا و عاشوراست و من هنوز برنامه ای ندارم... امسال تهرانیم و فکر نمیکنم جایی بتونیم بریم، ششم هم که فردای عاشوراست عازم مشهد میشیم به خواست خدا... و شنبه یازدهم برمیگردیم انشاءالله... خوشحالم از اینکه داریم سه تایی میریم مشهد... مرداد ماه که با شیوا و سارا رفتیم سپردم که خیلی زود دوست دارم سه تایی بیایم، اما فکر نمیکردم به این زودی بشه... امام رضا ممنون از اینکه به این زودی طلبیدی این سفر زیارتی رو واقعا احتیاج دارم... ازت ممنونم...

تاسوعای سال ۸۷ بود که خبردار شدم خدا سارا جونو گذاشته تو دلم، یا امام حسین (ع) خودت نگهدار همه بچه ها و سارا سادات من باش... آمین