آلودگی هوای تهران این روزا خیلی زیاده، سه شنبه و چهارشنبه تعطیل بود... دیگه به وضعیت هشدار رسیده بود و مدارس و ادارات همه تعطیل شده بودن... مامان و داداش اینا هم روز چهارشنبه از بابلسر اومده بودن و شب رو خونه ی زهرا بودن، پنجشنبه شام اومدن همگی خونه ی ما و دور هم بودیم شب هم به مناسبت شب تولد عشقم کیک خوردیم...

بعد از اینکه داداش اینا رفتن من از فرط خستگی نمیتونستم بخوابم... با خوردن پروفن خوابم برد، ریحان هم اومده بود خونمون، چون مامان رفته بود شاهرود بابا هم رفته بود کاشان، بالاخره پنجشنبه بارون اومد و یه کم هوا بهتر شد البته نه خیلی زیاد ولی خوب بازم بهتر از هیچی بود... خدایا این بارون رحمتت رو از ما نگیر که دیگه نمیشه روی زمین نفس کشید... 

جمعه مامان اینا خونه ی داماد دعوت بودن و من صبح و بعدازظهر رفتم اونجا تا کمکشون کنم...

صبح شنبه هجدهم آذرماه رویا بهم زنگ زد و گفت که شرکتشون داره نیرو استخدام میکنه و ازم خواست که واسه مصاحبه برم، من هم آماده شدم و ساعت دوازده خودمو رسوندم... مجموعا خوب بود و به نظرم بد نیومد، اما توکل کردم به خدا هر چی به خیر و صلاحمه برام رقم بزنه...

عصری هم ساعت چهار و نیم من و سارا مامان رو بردیم بیمارستان آتیه چون وقت تزریق داشت، بردمش بالا و کاراشو انجام دادم، منتظر شد تا حسین برسه و ما هم برگشتیم خونه و شام درست کردیم، وقتی مامان اینا اومدن ساعت حدود هشت بود و شام خوردیم و کمی صحبت کردیم، بعد برای مامان از ترمینال بیهقی بلیط رزرو کردیم و قرار شد که یکشنبه ساعت یه ربع به هشت صبح از تهران حرکت کنه به سمت بابلسر...

حسین صبح مامانو برد و من هم دیگه خوابم نبرد، یه کمی جمع و جور کردم و سارا رو صدا کردم و رفتیم بیرون، سارا رفت مهد و کلاس نقاشی و من هم رفتم باشگاه...

بعد از اینکه اومدیم خونه یه کمی استراحت کردیم و دوباره راهی توانیر شدیم من وقت دکتر داشتم و باید میرفتم آزمایشم رو نشون میدادم وقتی رسیدیم خونه حسابی خسته بودیم...

امروز هم صبح ساعت پنج و نیم حسین و محمود آقا با هم رفتن پردیس تا خونه هاشو ببینن، خدایا خودت کمکمون کن تا بهترین حالت برامون پیش بیاد... خدایا شکرت