جشن نامزدی ریحانه و تولد مامان پروین...هردوشون مبارک باشه

کلاً از اول آبان ماه حسابی سرمون گرم بود و مشغول یه امر خیر ... انشاءاله که همیشه به شادی و عروسی باشه!

خداروشکر مراسم جشن نامزدی ریحانه و فرید هم به خیر و خوشی برگزار شد و همه چی در حد خیلی خیلی خوب بود... جمعه نوزدهم آبان ماه خانواده ی ما و داماد کنار هم جمع شدیم و این روز رو جشن گرفتیم خیلی خوش گذشت، جای همه ی اقوام و فامیل هم خالی بود... انشاءالله که همگی خوشبخت باشن این دو تا گل هم همینطور...

اون شب بعد از خوردن شام بود که من یادآوری کردم که امشب هم شب تولد مامانه و همگی کلی ذوق کردن و دوباره شعر خوندنو روبوسی و تبریک شروع شد... مامان که حسابی سورپرایز شده بود اشک چشماشو پاک میکرد و میگفت که بسه دیگه خجالتم ندین... همگی روز قبل یادشون بود که تولد مامانه، اما تو اون موقعیت کسی یادش نبود و یادآوری من باعث شد همگی به مامان تبریک بگن و براش آرزوی سلامتی کنن.

"مامان جونم تولدت مبارک، انشاءالله که همیشه سلامت و شاد و تندرست باشی و سایه ات بالای سرمون باشه" دوست داریم

من هم برگشتم رو به همه و گفتم دیگه تاریخ جشن نامزدی ریحانه و فرید هیچ وقت فراموش نمیشه چون یه روز قبل از تاریخ تولد مامان عزیزمونه!

ساعت حدود دوازده شب بود که مهمونا کم کم رفتن و ما همگی مشغول جمع کردن خونه شدیم... با اینکه همگی کمک کردن ولی باز هم کلی کار مونده بود...

دست همگی درد نکنه... اینجا بود که همکاری و مشارکت خودشو نشون داد

منم دیروز عصر ساعت پنج با سارا پیاده راه افتادیم به سمت خونه ی مامان اینا، چون سر درد داشت و خیلی خسته بود نگرانش بودم، رفتیم تا حالشو بپرسیم... وقتی رسیدم اونجا دیدم ریحانه و فرید هم خونه هستن و دارن عکسای دیشب رو میبینن... من هم بعد از یه حال و احوال مشغول جمع کردن خونه و جابه جا کردن مبلها شدم، تا ساعت دوازده شب همه ی کارها رو تموم کردم البته مامان با اون حالش باز هم کمکم کرد و حسین و فرید هم بخشی از کارا رو انجام دادن، خیلی خوب پیش رفت و کل خونه به شکل قبلش در اومد و نظم گرفت... خیلی خسته شدیم هم من هم مامان ولی خوب نتیجه اش خوب بود...

حسین پنجشنبه ی گذشته که هجدهم آبان ماه بود سارا رو با خودش برد مرکز، سارا هم از اینکه داره باهاش میره سرکار خوشحال بود و همش میگفت مامان من دارم با بابا میرم جلسه اش!

من هم تونستم به کارام برسم و رفتم آرایشگاه، واسه مهمونی سبزی خوردن گرفتمو پاکش کردم، تو آرایشگاه هم یه خانومی رو دیدم که یه سری محصولات بهداشتی آرایشی میفروخت که خیلی تعریفشو میکردن... ازش چند تاشو خریدم تا ببینم میتونه کمکی به بهبودی پوستم بکنه یا نه؟ البته امیدوارم که این اتفاق بیافته چون با یه حس خوب و مثبت و رضایت خریدمشون :) از دیروز دارم استفاده میکنم یعنی از بیستم امیدوارم که به نتایج خوبی برسم... دیروز هم خود خانم خیری زنگ زد و ازم پیگیر شد... امیدوارم همونطور که میگفت تاثیرگذار باشه روی پوستم

عید غدیر مبارک باد...

این روزها خیلی از وضعیتم راضی نیستم، حسین ازم میپرسه چته؟ الان که همه چی رو به راهه و هیچ مسئله و وضعیتی نیست که باعث ناراحتی و عدم رضایتمون بشه، اما شاید این حس من باشه و کسی بهش توجه نکنه، امیدوارم هر چه زودتر حل بشه و احساس رضایتم بیشتر از پیش بشه...

چهارشنبه صبح که بیدار شدم منتظر بودم تا دوست صمیمیم با دخترش بعد از مدت ها بیاد خونمون، قرار بود که بچه ها با هم برن برنامه عمو پورنگ، سارا و بهار و پرنیا دهم آبان تو برنامه عمو پورنگ شرکت کردن و خیلی خیلی هم بهشون خوش گذشته بود، هر چند من و اکرم خیلی خسته شدیم و به ما تقریبا خوش نگذشت، تو اون فرصتی هم که با هم بودیم اصلا نتونستیم حرف بزنیم و به یاد گذشته درد دل کنیم... ساعت دو از خونه رفتیم بیرون وقتی برگشتیم ساعت هفت شب بود، محمود آقا صبح بهار و آورده بود و همین که رسیدیم دم خونه هم زنگ زد که بهار بیاد بریم، بهار که رفت ما هم یه کوچولو استراحت کردیم و اکرم وسایلش رو برداشت و بردمش خونه ی برادرش، یک ربعی رفتم بالا و دیدارها تازه شد و بعدش هم رفتم دنبال محمدجواد و علی و آوردمشون خونمون، محمدجواد میخواست مودم رو ببره و ازش استفاده کنه، پنجشنبه ساعت یازده اونا رفتن خونشون و من هم مشغول کارام شدم، حسین و سارا هم رفتن تا روغن ماشین رو عوض کنن، سه روز تعطیلی بود ولی ما هیچ برنامه ای نداشتیم حسین کمی کار داشت و یه سری جوابیه باید آماده میکرد... روز جمعه حسین یه سری از کارای عقب مونده ی خونه رو تموم کرد و فقط بعدازظهر با مریم و محمود و بهار رفتیم سمت ولیعصر میخواستیم بریم سینما اختاپوس رو ببینیم که وقتی رفتیم شام خوردیم و رسیدیم سینما قدس بسته بود!!!! بعدش هم کمی قدم زدیم و برگشتیم خونه...

روز عید غدیر هم مامان و بابا اومدن خونمون و برای سارا یه خرس خوشگل هدیه آوردن و بعدش هم رفتن، دیگه کسی خونمون نیومد بیشتر تبریکات تلفنی بود...

یک شنبه با سارا رفتیم یه سری کار انجام دادیم و بعدش هم رفتیم خونه مامان پروین، سارا اونجا موند و من رفتم مرکز بهداشت دکتر، برگشتم دنبالش و با هم اومدیم خونه، دیروز خیلی تو خونه بهمون بد گذشت، سارا اونجور که باید با من همکاری نکرد، خودم هم خیلی سرحال نبودم، خلاصه تا شب یه جوری گذروندیم تا حسین اومد... اما امروز خیلی بهتر بود، خیلی همکاری کرد، یک ساعت و نیم رفت کلاس نقاشی و بعدش هم که رفتم دنبالش اومد خونه ناهارشو خورد و خوابید... امروز بهتر از دیروز بود...

خدایا شکرت...

 

خدایا به خاطر داشته هامو نداشته هام تو را شاکرم...

سه شنبه دوم آبان ماه مامان از بابلسر اومد خونمون، تا چهارشنبه بره دکتر، سه شنبه شب رسید و حسین رفت دنبالش، ساعت نه شب بود که رسیدن خونه، چهارشنبه ساعت یازده بود که میخواست یه کمی شوید بگیره تا خشک کنه، من و سارا رفتیم براش خریدیم، با هم پاک کردیم و ساعت شش و نیم بود که حسین اومد دنبالش تا برن دکتر، وقتی برگشتن ساعت نه شب بود، دکتر خداروشکر از وضعیت مامان راضی بود و گفت که باید آمپول زومتا رو هر ماه یا دوماه یه بار بزنه، روز پنجشنبه ساعت یازده ظهر چهارتایی راهی بابلسر شدیم ساعت حدود دو نیم بود که رسیدیم، عید قربان که روز جمعه بود برای ناهار خونه ی داداش علی بودیم و بعد از ناهار اومدیم خونه و ساعت چهار بعدازظهر بود که راهی تهران شدیم، تو راه که بودیم به حسین گفتم حلقه ات کو؟ اونم گفت نمیدونم و اونجا بود که متوجه شدیم حلقه ی حسین نیست!!!!!  رسیدیم تهران ساعت نه شب بود راه کمی ترافیک داشت و نم بارون باعث شده بود که ماشینا خیلی کند حرکت میکردن، خلاصه صحیح و سالم به خواست خدا رسیدیم خونه و خیلی خسته بودیم، شام خوردیم و خوابیدیم...

شنبه مشغول جمع و جور کردن خونه و دنبال حلقه ی حسین گشتن بودم، که نتیجه ای هم نداشت.

صبح یک شنبه هفتم آبان ماه با حسین رفتیم مرکز بهداشت تا سارا دستش رو باز کنه، دوباره از دستش عکس انداخت و خداروشکر رو به بهبودی بود، وقتی مطمئن شدیم که دستش رو به راحتی تکون میده و بالا میبره آتلش رو باز کردیم و خداروصد هزار بار شکر از این مرحله به خیر بیرون اومدیم... با سارا برگشتیم خونه اما من دوباره عصری وقت دکتر داشتم و باید میرفتم مرکز بهداشت، ساعت سه سارا رو بیدار کردم و با هم راهی شدیم، همه ی کارام انجام نشد و دوباره باید هفته ی دیگه برم پیش دکتر...

این روزا همینطور دارم دور تا دور خونه رو میگردم اما خبری از حلقه ی حسین نیست، به مامان اینا هم سپردم شمال و میگردن اما خبری نیست، میگن اینجا نیست... حسین میگه یه جایی گذاشتم که یادم رفته حتما پیدا میشه... امیدوارم که اینطور باشه...

روز دوشنبه هشتم آبان ماه حسین خبر داد که سارا و بهار و پرنیا رو برای روز چهارشنبه هماهنگ کرده تا برن برنامه عمو پورنگ... هر سه تاشون خیلی خوشحالن، منم از اینکه اکرم میاد خونمون و بعد از مدت ها همدیگرو میبینیم خوشحالم... لحظه شماری میکنم تا دهم آبان ماه برسه و دوست صمیمیمو بعد از مدت ها ببینم...

امیدوارم که فردا هم به دخترا خوش بگذره هم به ما...

سی و هشت ماهه شدن سارا خانوم...

امروز اول آبان ماهه، من تصمیم داشتم از اول آبان به طور جدی رفتن به باشگاه رو پی بگیرم، که با این مشکلی ای که برای سارا پیش اومده نمیتونم، چون میخواستم هم سارا بره کلاس هم خودم، اون دو هفته ای که رفتم خیلی برای روحیه ام خوب بود، اما انگار قسمت نیست تداوم داشته باشه، خلاصه اینکه همه کاسه کوزه های ما ریخت به هم، سارا رو با این وضعیت دستش نمیتونم پیش مامان هم بذارم، چون بهونه گیره، گچ دستش هم سنگینه همه ی کاراشو باید من انجام بدم، اونطوری به مامان فشار میاد... خلاصه اینکه این روزا حالم خوش نیست، از وضعیت راضی نیستم، از خودم، از سارا، از زندگیم... تازه داشتم یه کم به خودم میرسیدیم و برای خودم وقت میذاشتم...

دیروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم دیدم که دست سارا خیلی خیلی خیلی ورم کرده، خیلی وحشتزده حسینو صدا کردم و بهش گفتم ببین دست سارا رو؟!؟!؟ حسین هم از جاش بلند شد و دست سارا رو دید و متعجب شد گفت چرا اینقدر ورم کرده، خیلی نگرانتر از قبل شدم و آماده شدم تا دوباره ببرمش دکتر، گفتم این بار میرم مرکز بهداشت، خیلی میترسید اما چاره ای نبود، بردمش پیش دکتر ارتوپد عکسش رو دید و گفت چیز خاصی نیست دستش رو باز کن من ببینم، دستش رو باز کردم از همون ابتدا که سارا دکترو دید تا زمانی که از مرکز بهداشت بیایم بیرون گریه میکرد و جیغ میکشید...

وقتی دستش رو معاینه کرد چند بار دستش رو به سمت سینه اش باز و بسته کرد و گفت ظاهرا چیزی نیست اما همون طور که با دست دیگه اش آرنج سارا رو نگه داشته بود، گفت وایسا وایسا!!! یه تقی صدا اومد و من دلم ریخت، سارا که انگار خیلی دردش اومده بود، همینطور داشت دست و پاشو تکون میداد و نمیذاشت که دکتر کارشو انجام بده، خلاصه دکتر گفت برو دستش رو ببند و بذار یه هفته دیگه هم بسته باشه... آوار ریختن رو سرم، من میخواستم دکتر بگه چهارشنبه باز کنم دستشو اما حالا باید تا یکشنبه آینده هم صبر کنم!!!! خیلی بهم ریختم رفتم داروخانه آویز دست براش گرفتم و بعدش هم راهی خونه شدم به حسین اس ام اس دادم که دکتر دستش رو تکون داد و تقی صدا کرد من نگرانم! گفت دکتر نگفت این صدا برای چی بود؟ گفتم میگه چیز مهمی نیست، اما من نگرانم، حسین گفت نگران نباش عزیزم برو خونه انشاءالله که خیره و هر چه زودتر خوب میشه....

اومدیم خونه اما دل تو دلم نبود... خدا خدا میکردم که هیچی نباشه و این نگرانی من بیخود باشه...

دیشب هم خواستگار ریحان دوباره با خانواده اش اومده بود و در مورد مهریه و روز جشن نامزدی و ... صحبت کردن و نهایی شد و برنامه اشون افتاد برای جمعه شب که نوزدهم آبان ماه میشه...

انشاءالله که همه خوشبخت باشن و این دو هم خوشبخت و سعادتمند بشن...

ریحان جان برات آرزوی روزهای خوش میکنم