خدایا به خاطر داشته هامو نداشته هام تو را شاکرم...
سه شنبه دوم آبان ماه مامان از بابلسر اومد خونمون، تا چهارشنبه بره دکتر، سه شنبه شب رسید و حسین رفت دنبالش، ساعت نه شب بود که رسیدن خونه، چهارشنبه ساعت یازده بود که میخواست یه کمی شوید بگیره تا خشک کنه، من و سارا رفتیم براش خریدیم، با هم پاک کردیم و ساعت شش و نیم بود که حسین اومد دنبالش تا برن دکتر، وقتی برگشتن ساعت نه شب بود، دکتر خداروشکر از وضعیت مامان راضی بود و گفت که باید آمپول زومتا رو هر ماه یا دوماه یه بار بزنه، روز پنجشنبه ساعت یازده ظهر چهارتایی راهی بابلسر شدیم ساعت حدود دو نیم بود که رسیدیم، عید قربان که روز جمعه بود برای ناهار خونه ی داداش علی بودیم و بعد از ناهار اومدیم خونه و ساعت چهار بعدازظهر بود که راهی تهران شدیم، تو راه که بودیم به حسین گفتم حلقه ات کو؟ اونم گفت نمیدونم و اونجا بود که متوجه شدیم حلقه ی حسین نیست!!!!!
رسیدیم تهران ساعت نه شب بود راه کمی ترافیک داشت و نم بارون باعث شده بود که ماشینا خیلی کند حرکت میکردن، خلاصه صحیح و سالم به خواست خدا رسیدیم خونه و خیلی خسته بودیم، شام خوردیم و خوابیدیم...
شنبه مشغول جمع و جور کردن خونه و دنبال حلقه ی حسین گشتن بودم، که نتیجه ای هم نداشت.
صبح یک شنبه هفتم آبان ماه با حسین رفتیم مرکز بهداشت تا سارا دستش رو باز کنه، دوباره از دستش عکس انداخت و خداروشکر رو به بهبودی بود، وقتی مطمئن شدیم که دستش رو به راحتی تکون میده و بالا میبره آتلش رو باز کردیم و خداروصد هزار بار شکر از این مرحله به خیر بیرون اومدیم... با سارا برگشتیم خونه اما من دوباره عصری وقت دکتر داشتم و باید میرفتم مرکز بهداشت، ساعت سه سارا رو بیدار کردم و با هم راهی شدیم، همه ی کارام انجام نشد و دوباره باید هفته ی دیگه برم پیش دکتر...
این روزا همینطور دارم دور تا دور خونه رو میگردم اما خبری از حلقه ی حسین نیست، به مامان اینا هم سپردم شمال و میگردن اما خبری نیست، میگن اینجا نیست... حسین میگه یه جایی گذاشتم که یادم رفته حتما پیدا میشه... امیدوارم که اینطور باشه...
روز دوشنبه هشتم آبان ماه حسین خبر داد که سارا و بهار و پرنیا رو برای روز چهارشنبه هماهنگ کرده تا برن برنامه عمو پورنگ... هر سه تاشون خیلی خوشحالن، منم از اینکه اکرم میاد خونمون و بعد از مدت ها همدیگرو میبینیم خوشحالم... لحظه شماری میکنم تا دهم آبان ماه برسه و دوست صمیمیمو بعد از مدت ها ببینم...
امیدوارم که فردا هم به دخترا خوش بگذره هم به ما...
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.