این روزا حس و حال کار ندارم، ترجیح میدم تفریح کنم تا به خونه تکونی و خرید برسم...
پنجشنبه دهم اسفند ماه بعدازظهر با حسین و سارا رفتیم پارک ملت و کلی بازی کردیم، سارا هم دلی از بازی تو پارک در آورد، خیلی وقت بود پارک نرفته بود اما با تاب و سرسره پارک ملت که خیلی هم خلوت بود یه دل سیر بازی کرد. بعد از بازی شام رفتیم رستوران یاس روبروی پارک ملت و شام مهمون حسین جان بودیم، برگشتیم خونه سارا خیلی خسته شده بود و زود خوابید...
صبح جمعه یازدهم اسفند هم با سارا و حسین رفتیم جمهوری امیراکرم تا برای سارا دامن سرمه ای و بلوز سفیدی که برای روز جشن نوروزیشون لازم دارن رو بخرم اما پیدا نکردم، خیلی شلوغ بود و واقعا خسته امون کرد، بعد از اینکه از جمهوری اومدیم بیرون رفتیم به سمت سینما عصرجدید و اونجا فیلم ضد گلوله رو دیدیم تو سینما هیچ کسی نبود جز ما و یه خانوم و آقای دیگه، سارا هم خیلی راحت اونجا قدم میزد و رو هر صندلی که دلش میخواست می نشست. بعد از اینکه فیلم رو دیدیم راهی پارک قیطریه شدیم با اینکه ناهار نخورده بودیم اما چون با غدیر و شیوا قرار داشتیم رفتیم اونجا، کیک و شیر خوردیم و رفتیم پارک. کلی با شیوا راه رفتیم و حرف زدیم و از نمایشگاه صنایع دستی دیدن کردیم، حسین و سارا دوباره کلی سرسره بازی کردن و انرژی خالی کردن، غدیر هم نشسته بود رو نیمکت و سارا و حسین رو تماشا میکرد، خلاصه خیلی خوش گذشت، و از اینکه از صبح از خونه زدیم بیرون راضی بودیم.
صبح شنبه دوازدهم اسفند بعد از اینکه سارا رفت کلاس با مامان و مریم هماهنگ کردم و ساعت ۱۰ رفتیم نمایشگاه بهاره پارک ارم، کمی خرید کردیم، اون دامنی که برای سارا میخواستم تا روز جشن بپوشه رو اونجا پیدا کردم، اما چون فقط یکی ازش مونده بود و دیگه نداشت بهم نداد، گفت فردا زنگ بزن اگه آورده بودیم بیا ببر، حدود ساعت دو بعدازظهر بود که برگشتیم خونه، مریم میخواست بره خونشون تا فرش هاش رو از قالیشویی بیارن، بهار با من اومد تا بیاد خونمون و با سارا بازی کنه، مامانو هم رسوندم خونشون و بعد رفتم دنبال سارا و با بهار رفتیم خونمون، خیلی خسته شدیم، خیلی راه رفته بودیم.
صبح یکشنبه سیزدهم اسفند رفتم باشگاه، از باشگاه زنگ زدم به اون خانوم فروشنده تا دامن سارا رو بخرم که بهم گفت دیگه نمیاریم بیا همین یه دونه رو ببر، من هم سریع از باشگاه اومدم بیرون و رفتم دنبال سارا، هر چی باهاش صحبت کردم که بمونه خونه مامان تا من برم و زود بیام، قبول نکرد و با هم رفتیم، برای سارا اون دامن رو خریدم و خیالم راحت شد، گشتم تا تونستم یه بلوز سفید هم براش پیدا کردم، با اینکه سارا باهام بود و خیلی زود خسته میشد اما بازم تونستم کمی بگردم و چند دست لباس تو خونه براش بخرم، وقتی برگشتیم خونه ساعت چهار بعدازظهر بود و حسابی خسته شدیم.
صبح دوشنبه چهاردهم اسفند به مامان زنگ زدم، متوجه شدم که رفته بانک و خیلی استرس داشت تا هرچه زودتر پول به حساب حسین واریز تا چکش برگشت نخوره، دلواپسش شدم و رفتم دنبالش، خداروشکر کارش به موقع انجام شده بود، بعد از بانک با هم رفتیم فروشگاه جانبو نزدیک خونمون و خرید کردیم، مامانو رسوندم خونشون و رفتم دنبال سارا و برگشتیم خونه. سارا که ناهارشو خورد، فرید زنگ زد و رفتم دنبال کارای بیمه ماشین و شخص ثالث رو تمدید کردم... بعد از بیمه سارا رو بردم کلاس باله و اونجا نشستم تا کلاسش تموم شد.
سه شنبه پانزدهم اسفند با الهام رفتیم باشگاه، بعد از اتمام باشگاه یه سر اومدم خونه و لباسهامو عوض کردم و سارا رو برداشتم رفتم خونه ی مامان، فرید زنگ زد و رفتم دنبال کارای بیمه بدنه ی ماشین، مریم هم اومده بود اونجا تا کاراشو انجام بدم اما دیگه فرصت نشد و بهش نرسیدم کار تمدید بیمه ماشین طول کشید... وقتی برگشتم خونه ی مامان اینا ساعت نزدیک پنج بود، مامان و الهامو اصلاح کردم و ساعت هفت شب راهی خونه شدم.
چهارشنبه شانزدهم سارا رو بردم کلاس و بعدش اومدم خونه، واسه ساعت یازده واسه مامان وقت آرایشگاه گرفتم بردمش موهاشو کوتاه کرد، برگشتیم خونه سارا رو از کلاس برداشتم موهای مامانو رنگ کردم و بعدش برگشتیم خونه خودمون سارا هم کلاس باله اش کنسل شده بود، حسین پیشنهاد کرده بود که وقتی از سرکار برگشت خونه بریم بابلسر و یه سر به مامان بزنیم، من هم به مریم زنگ زدم و گفتم که به احتمال زیاد نمیتونم واسه جشن تولدت بیام، اون هم خیلی ناراحت شد و گفت که من دوست دارم تو هم باشی، برنامه اینطور شده بود دیگه کاری نمیشد کرد... خلاصه وسایل سفر رو جمع کردم و آماده بودیم که صبح زود راه بیافتیم به سمت بابلسر...
ساعت چهار صبح پنجشنبه هفدهم از خواب بیدار شدم دیدم که همه جا سفیده و هیچی پیدا نیست فقط برفه که همه جا رو پوشونده، حسین و سارا خواب بودن، من هم صداشون نکردم و خوابیدیم تا هفت صبح وقتی بیدار شدم دیدم حسین میگه بلند شو دیگه دیر شد، مگه نمیخواستیم بریم بابلسر، دستشو گرفتم و بردم پشت پنجره از دیدن هوای بیرون سورپرایز شد و گفت کی برف اومد!!!!!! برنامه سفر به بابلسر کنسل شد و من هم آماده شدم تا برم جشن تولد مریم، باشگاه هم نرفتم چون دیگه فرصت نمیشد تا کمکی هم به مریم بکنم، تا وسایلم رو جمع و جور کنم و خودم آماده بشم ساعت شد یازده با حسین و سارا رفتیم برای مریم هدیه خریدم و بعدش رفتم دنبال مامان. با مامان رفتیم خونه ی مریم و کمکش کردیم، خودش که خیلی زحمت کشیده بود و همه چی عالی بود اما کار تزیین سالاد و کیک مرغ و چیزای دیگه مونده بود که من انجامش دادم خیلی همه چی خوشگل و خوشمزه بود، خلاصه حسابی خسته شده بود مریم، اما وقتی مهمونهاش یکی یکی اومدن و دور هم کلی رقصیدیم و شادی کردیم همه ی خستگی هاش از تنش بیرون رفت و خیلی خیلی خوش گذشت. شب ساعت دوازده بود که با سارا برگشتیم خونه. حسین خونه بود و داشت تی وی نگاه میکرد.
جمعه هجدهم اسفند ماه تا بعدازظهر خونه بودیم و هیچ برنامه ای نداشتیم البته مهمونی پسرعمو دعوت بودیم اما چون حسین نمیتونست بیاد من هم قصد نداشتم برم، اما بعدش تصمیم گرفتم که برم و به دعوتشون احترام بذارم، با سارا آماده شدیم و ماشین و برداشتیم و رفتیم دنبال مریم اینا، از اونجا با هم رفتیم خونه ی عروس و تو جشن عقد مجتبی و عطیه شرکت کردیم، خوب بود و خوش گذشت، انشاءالله که همگی خوشبخت بشن. الهی آمین.
در مجموع هفته ی پرکاری داشتم و همه چی به خیر و خوشی گذشت! خداروشکر
خدایا خودت کمک کن تا این روزهای پایانی سال همه دلشون شاد و تنشون سلامت باشه و سال نو رو با خوشی و شادی شروع کنن.