"حلول سال 1392 مبارک"

سلام،

آغاز سال ۱۳۹۲ بر همسر مهربانم، دختر گلم سارا جونم و همه ی عزیزانم مبارک باد!

انشاءالله که سلامتی و تندرستی، خوشی و شادی، موفقیت، رزق و روزی پاک و حلال با آغاز سال نو و آمدن بهار سبز به جمع همه ی خانواده ها و مردم ایران زمین سرازیر بشه...

زمان تحویل سال ۹۲ هجری شمسی سی ام اسفند ماه ۱۳۹۱ ساعت ۱۴:۳۱:۵۶ و سال مار است.

چند قدم تا آغاز سال نو باقیست...

امروز بیست و نهم اسفند ماه هست و فردا سال نو میشه، امروز صبح زود از خواب بیدار شدم و رفتم آرایشگاه، تازه هفت و ده دقیقه صبح اونجا بودم بیست و پنج نفر جلوی من بودن!  تا یک بعدازظهر کارم طول کشید و حسابی خسته شدم، اما چاره ای نبود دیگه باید تحمل میکردم... وقتی برگشتم خونه ناهار خوردیم و بعدش رفتم خونه ی مامان پروین، مامانو اصلاح کردمو تمام کاراییکه از دستم بر می اومد براش انجام دادم، بردمش خرید و کت و شلوار بابا رو که داده بودم خشکشویی براش بردم، خیالم راحت بود، احساس آرامش درونی داشتم، با اینکه هیچ کاری تو خونه ی خودم نکرده بودم اما راضی بودم از اینکه تونستم تو هفته ی پایانی سال به کمک مامان برم و تو خونه تکونی عید بهش کمک کنم، میدونم که دست تنهاست و نمیتونه از پس این همه کار بربیاد، اما کمی به خودم سختی دادم و احساس رضایت دارم، میدونم دعاش برام به اندازه تموم دنیا می ارزه و همین برای من کافیه... خدا انشاءالله به همه ی پدرها و مادرها سلامتی بده، به پدر و مادر من هم سلامتی بده تا عمر دارم خدمتگزارشون باشم...

امسال راضی تر از پارسالم چون امسال تو همه ی کارای خونه مامان همکاری داشتم و از خجالتشون در اومدم. اما پارسال چون راهم دور بود و نمیتونستم هی برم و بیام کم کمکشون کردم. خدایا شکرت که تونستم کنارشون باشم و خدمتی کرده باشم.

مامان اینا تصمیم دارن فردا صبح راه بیافتن به سمت کاشان و برن پیش بابابزرگ... امسال مامان بزرگ نیست و تنهاییم. من هم قصد رفتن به کاشان رو ندارم، امسال خیلی حوصله ی سفر ندارم... البته الان اینطوریم شاید چند روز آینده نظرم عوض بشه...

راستی بیست و ششم اسفند ماه هم هماهنگ شد تا دو تا از دوستام بچه هاشونو ببرن برنامه عمو پورنگ... خداروشکر که بهشون خوش گذشته بود و یه خاطره ی خوب تو ذهنشون ثبت شد حسین جان ازت ممنون با همه ی مشغله ی کاری که داری پیگیری کردی عزیزم.

امیدوارم که سال نو، سال سلامتی و خیر و برکت باشه برای همه و برای من و خانواده ام... الهی آمین

نیمه اسفند هم گذشت...

این روزا حس و حال کار ندارم، ترجیح میدم تفریح کنم تا به خونه تکونی و خرید برسم...

پنجشنبه دهم اسفند ماه بعدازظهر با حسین و سارا رفتیم پارک ملت و کلی بازی کردیم، سارا هم دلی از بازی تو پارک در آورد، خیلی وقت بود پارک نرفته بود اما با تاب و سرسره پارک ملت که خیلی هم خلوت بود یه دل سیر بازی کرد. بعد از بازی شام رفتیم رستوران یاس روبروی پارک ملت و شام مهمون حسین جان بودیم، برگشتیم  خونه سارا خیلی خسته شده بود و زود خوابید...

صبح جمعه یازدهم اسفند هم با سارا و حسین رفتیم جمهوری امیراکرم تا برای سارا دامن سرمه ای و بلوز سفیدی که برای روز جشن نوروزیشون لازم دارن رو بخرم اما پیدا نکردم، خیلی شلوغ بود و واقعا خسته امون کرد، بعد از اینکه از جمهوری اومدیم بیرون رفتیم به سمت سینما عصرجدید و اونجا فیلم ضد گلوله رو دیدیم تو سینما هیچ کسی نبود جز ما و یه خانوم و آقای دیگه، سارا هم خیلی راحت اونجا قدم میزد و رو هر صندلی که دلش میخواست می نشست. بعد از اینکه فیلم رو دیدیم راهی پارک قیطریه شدیم با اینکه ناهار نخورده بودیم اما چون با غدیر و شیوا قرار داشتیم رفتیم اونجا، کیک و شیر خوردیم و رفتیم پارک. کلی با شیوا راه رفتیم و حرف زدیم و از نمایشگاه صنایع دستی دیدن کردیم، حسین و سارا دوباره کلی سرسره بازی کردن و انرژی خالی کردن، غدیر هم نشسته بود رو نیمکت و سارا و حسین رو تماشا میکرد، خلاصه خیلی خوش گذشت، و از اینکه از صبح از خونه زدیم بیرون راضی بودیم.

صبح شنبه دوازدهم اسفند بعد از اینکه سارا رفت کلاس با مامان و مریم هماهنگ کردم و ساعت ۱۰ رفتیم نمایشگاه بهاره پارک ارم، کمی خرید کردیم، اون دامنی که برای سارا میخواستم تا روز جشن بپوشه رو اونجا پیدا کردم، اما چون فقط یکی ازش مونده بود و دیگه نداشت بهم نداد، گفت فردا زنگ بزن اگه آورده بودیم بیا ببر، حدود ساعت دو بعدازظهر بود که برگشتیم خونه، مریم میخواست بره خونشون تا فرش هاش رو از قالیشویی بیارن، بهار با من اومد تا بیاد خونمون و با سارا بازی کنه، مامانو هم رسوندم خونشون و بعد رفتم دنبال سارا و با بهار رفتیم خونمون، خیلی خسته شدیم، خیلی راه رفته بودیم.

صبح یکشنبه سیزدهم اسفند رفتم باشگاه، از باشگاه زنگ زدم به اون خانوم فروشنده تا دامن سارا رو بخرم که بهم گفت دیگه نمیاریم بیا همین یه دونه رو ببر، من هم سریع از باشگاه اومدم بیرون و رفتم دنبال سارا، هر چی باهاش صحبت کردم که بمونه خونه مامان تا من برم و زود بیام، قبول نکرد و با هم رفتیم، برای سارا اون دامن رو خریدم و خیالم راحت شد، گشتم تا تونستم یه بلوز سفید هم براش پیدا کردم، با اینکه سارا باهام بود و خیلی زود خسته میشد اما بازم تونستم کمی بگردم و چند دست لباس تو خونه براش بخرم، وقتی برگشتیم خونه ساعت چهار بعدازظهر بود و حسابی خسته شدیم.

صبح دوشنبه چهاردهم اسفند به مامان زنگ زدم، متوجه شدم که رفته بانک و خیلی استرس داشت تا هرچه زودتر پول به حساب حسین واریز تا چکش برگشت نخوره، دلواپسش شدم و رفتم دنبالش، خداروشکر کارش به موقع انجام شده بود، بعد از بانک با هم رفتیم فروشگاه جانبو نزدیک خونمون و خرید کردیم، مامانو رسوندم خونشون و رفتم دنبال سارا و برگشتیم خونه. سارا که ناهارشو خورد، فرید زنگ زد و رفتم دنبال کارای بیمه ماشین و شخص ثالث رو تمدید کردم... بعد از بیمه سارا رو بردم کلاس باله و اونجا نشستم تا کلاسش تموم شد.

سه شنبه پانزدهم اسفند با الهام رفتیم باشگاه، بعد از اتمام باشگاه یه سر اومدم خونه و لباسهامو عوض کردم و سارا رو برداشتم رفتم خونه ی مامان، فرید زنگ زد و رفتم دنبال کارای بیمه بدنه ی ماشین، مریم هم اومده بود اونجا تا کاراشو انجام بدم اما دیگه فرصت نشد و بهش نرسیدم کار تمدید بیمه ماشین طول کشید... وقتی برگشتم خونه ی مامان اینا ساعت نزدیک پنج بود، مامان و الهامو اصلاح کردم و ساعت هفت شب راهی خونه شدم.

چهارشنبه شانزدهم سارا رو بردم کلاس و بعدش اومدم خونه، واسه ساعت یازده واسه مامان وقت آرایشگاه گرفتم بردمش موهاشو کوتاه کرد، برگشتیم خونه سارا رو از کلاس برداشتم موهای مامانو رنگ کردم و بعدش برگشتیم خونه خودمون سارا هم کلاس باله اش کنسل شده بود، حسین پیشنهاد کرده بود که وقتی از سرکار برگشت خونه بریم بابلسر و یه سر به مامان بزنیم، من هم به مریم زنگ زدم و گفتم که به احتمال زیاد نمیتونم واسه جشن تولدت بیام، اون هم خیلی ناراحت شد و گفت که من دوست دارم تو هم باشی، برنامه اینطور شده بود دیگه کاری نمیشد کرد... خلاصه وسایل سفر رو جمع کردم و آماده بودیم که صبح زود راه بیافتیم به سمت بابلسر...

ساعت چهار صبح پنجشنبه هفدهم از خواب بیدار شدم دیدم که همه جا سفیده و هیچی پیدا نیست فقط برفه که همه جا رو پوشونده، حسین و سارا خواب بودن، من هم صداشون نکردم و خوابیدیم تا هفت صبح وقتی بیدار شدم دیدم حسین میگه بلند شو دیگه دیر شد، مگه نمیخواستیم بریم بابلسر، دستشو گرفتم و بردم پشت پنجره از دیدن هوای بیرون سورپرایز شد و گفت کی برف اومد!!!!!! برنامه سفر به بابلسر کنسل شد و من هم آماده شدم تا برم جشن تولد مریم، باشگاه هم نرفتم چون دیگه فرصت نمیشد تا کمکی هم به مریم بکنم، تا وسایلم رو جمع و جور کنم و خودم آماده بشم ساعت شد یازده با حسین و سارا رفتیم برای مریم هدیه خریدم و بعدش رفتم دنبال مامان. با مامان رفتیم خونه ی مریم و کمکش کردیم، خودش که خیلی زحمت کشیده بود و همه چی عالی بود اما کار تزیین سالاد و کیک مرغ و چیزای دیگه مونده بود که من انجامش دادم خیلی همه چی خوشگل و خوشمزه بود، خلاصه حسابی خسته شده بود مریم، اما وقتی مهمونهاش یکی یکی اومدن و دور هم کلی رقصیدیم و شادی کردیم همه ی خستگی هاش از تنش بیرون رفت و خیلی خیلی خوش گذشت. شب ساعت دوازده بود که با سارا برگشتیم خونه. حسین خونه بود و داشت تی وی نگاه میکرد.

جمعه هجدهم اسفند ماه تا بعدازظهر خونه بودیم و هیچ برنامه ای نداشتیم البته مهمونی پسرعمو دعوت بودیم اما چون حسین نمیتونست بیاد من هم قصد نداشتم برم، اما بعدش تصمیم گرفتم که برم و به دعوتشون احترام بذارم، با سارا آماده شدیم و ماشین و برداشتیم و رفتیم دنبال مریم اینا، از اونجا با هم رفتیم خونه ی عروس و تو جشن عقد مجتبی و عطیه شرکت کردیم، خوب بود و خوش گذشت، انشاءالله که همگی خوشبخت بشن. الهی آمین.

در مجموع هفته ی پرکاری داشتم و همه چی به خیر و خوشی گذشت! خداروشکر

خدایا خودت کمک کن تا این روزهای پایانی سال همه دلشون شاد و تنشون سلامت باشه و سال نو رو با خوشی و شادی شروع کنن.

و بالاخره انجام یکی از کارهای عقب افتاده...

دیشب بالاخره بعد گذشت تقریبا دو ماه با حسین و سارا به همراه شیوا و غدیر رفتیم دیدن زهرا و دخترش، دیروز صبح سارا رفت کلاس، من هم باشگاه بودم بعد از تموم شدن کلاس رفتم تا برای حلما خانوم هدیه بخرم، یه مغازه ای که نزدیک خونه بود و میشناختم رفتم و از لباس هاش خوشم اومد وقتی با مامان مشورت کردم تونستم دو دست لباس براش بگیرم که قشنگ بود اما قیمت ها خیلی بالا بود، یکی برای دو سه ماهگیش و یه دست هم برای سال دیگه اش گرفتم، سارا رو از کلاس برداشتم و اومدیم خونه، ناهار خوردیم و کمی استراحت کردیم قرارمون ساعت نه شب بود دم خونه ی زهرا اینا، وقتی حسین اومد خونه شام خوردیم و راهی شدیم، خیابون تقریبا خلوت بود و زود رسیدیم یه ربعی منتظر غدیر و شیوا شدیم و بعدش با هم رفتیم بالا، مامان زهرا هم از شمال اومده بود و اونجا بود دختر کوچولوش به نسبت روزی که به دنیا اومده بود و من دیده بودمش خیلی تغییر کرده بود و هزار ماشاءالله بزرگتر شده بود... زهرا و شیوا که تا به دیشب همدیگرو ندیده بودن با هم صحبت کردن و کمی با هم آشنا شدن، حسین و غدیر و محمد هم مدام در حال صحبت بودن (فقط اسم خانوما بد در رفته تو حرف زدن)  ساعت نزدیک دوازده و نیم شب بود که از اونجا راه افتادیم به سمت خونه و ساعت یک رسیدیم خونه... مجموعا بد نبود، موقع برگشت به سمت خونه سارا تو ماشین خواب بود و من و حسین هم یه کمی با هم صحبت کردیم وقتی رسیدیم خونه هم صحبت هامون ادامه داشت تا سه صبح! بعدش هم به سختی خوابمون برد، یعنی میشه گفت خوابمون نبرد! صبح که بیدار شدیم سارا و حسین با هم رفتن و من هم خونه ام... سرم خیلی درد میکنه، کلافه و خسته ام...

ادامه نوشته

پروژه های جدید...

من که همچنان در رفت و آمدم... رفتن به باشگاه و بردن و آوردن سارا به کلاس هاش و انجام کارهای بانکی و رفتن به خونه ی مامان و کمک به اون واسه انجام کارای عید و خلاصه حسابی مشغولیم...

البته این وسط دستور دکتر رو هم رعایت میکنم، سعی میکنم که خیلی رعایت کنم و تا حدود زیادی هم دارم نتیجه اش رو میبینم! خداروشکر میکنم و ازش سلامتی و تندرستی میخوام هم واسه خانواده ام هم برای خودم...

حسین این روزا درگیر و پیگیر دو سه تا پروژه ی جدید هست که باعث شده خیلی خیلی سرش شلوغ باشه... خیلی کم با یه ذهن سبک میبینیمش... همش در رفت و آمده سر این برنامه و اون برنامه، حق و حقوق این پروژه و اون پروژه... همش موبایلش در راه زنگ خوردن... یعنی ساعت نه شب هم میاد خونه خلاصی نداره از این تماس ها... امیدوارم که خدا بهش سلامتی و دل خوش بده همینطور که اون پیگیر حق مردم تو این روزای پایانی ساله (با این اوضاع بی پولی شرکت ها و سازمان ها) خدا هم بهش کمک کنه و کارهاش اون جور که به خیر و صلاحشه به خوبی پیش بره...

سارا که همش بهش میگه پس چرا زودتر نمیای خونه تا با هم بازی کنیم؟! من هم دوست دارم که بیشتر همدیگرو ببینیم و این کارها رو با هم و در کنار هم انجام بدیم مخصوصا خریدها رو اما فرصت نداره که همراهیم کنه متاسفانه...

همین که پروژه های جاریش خوب پیش بره جای شکر داره. چون میدونم اینطوری احساس رضایتش از خودش و روند کارهاش انرژی مثبتی رو به ما میده.

خدایا شکرت به خاطر همه ی نعمت هات...شکرِ تو

چهل و دو ماهه شدن سارا جونم...

نفس مامان! سارا جونم! اول اسفند ماه هم اومد و چهل و دو ماهش تموم شد، مبارک باشه عزیزم. انشاءالله که صد و بیست ساله بشی و همیشه سلامت و شاد و موفق باشی و لبت خندون باشه عشقم...

این روزا مشغول کارای عید و کارای عقب افتاده هستم... من و سارا سرما خوردیم و از این ویروس جدیدا گرفتیم! دکتر رفتیم و داریم دارو مصرف میکنیم اما باید بیشتر استراحت کنیم تا زودتر خوب بشیم. همچنان سارا کلاس هاش رو میره و من هم روزهای فرد سرم گرم باشگاه رفتنه و کارای دیگه رو واسه روزای زوج میذارم... حسین هم که حسابی مشغوله. به پایان سال که نزدیک میشیم همیشه سرش شلوغ تره و انگار دیگه هیچ زمانی برای انجام کارای مرکز نیست! البته این به خاطر عدم مدیریت مرکز که به همه مخصوصا حسین فشار زیادی رو وارد میکنه... خدا کمکش کنه تا از این شرایط خلاصی پیدا کنه. شبهایی که میاد خونه و چشماش باز نمیشه و صداش در نمیاد خیلی دلم براش میسوزه. کاشکی میتونستم بیشتر از این کمکش کنم! البته تونستم با موفقیتی که تو باشگاه به دست آوردم خوشحالش کنم . دوست دارم همین روند و پیش برم تا زمانی که خودم حس رضایت کامل رو داشته باشم... انشاءالله

خریدای روزهای پایانی سال هم داریم، بیشتر برای سارا و تا حدودی برای حسین و من اما خیلی مهم نیست و میشه جایگزین کرد... مواد غذایی و خوراکی خونه رو به اتمام هست که باید یه برنامه خرید کلی برای خونه بذاریم... اگه مزایا و حقوق این ماه رو به موقع بدن البته میشه برنامه ریزی کرد...

البته این وضعیت نامطلوب مالی و اقتصادی فقط واسه ما نیست، اکثریت مردم الان این مشکل رو دارن مخصوصا با این گرونی هایی که تو ماه پایانی سال همگی باهاش دست و پنجه نرم میکنن... امیدوارم که سال نو وضعیت بهتر و بهتر از قبل بشه... امید رو نباید از دست داد!