نیمه شعبان مبارک باد...

امروز یک شنبه است، مصادف با ولادت حضرت مهدی عج، این روز بزرگ رو به سارا خانوم گل و بابای مهربونش و همه نی نی های ناز و خوشگل نی نی سایت و خانواده هاشون تبریک میگم و برای همگی آرزوهای بهترین ها رو میکنم.

******************************

سلام به دختر نازم. نفسم سعی میکنم یه خلاصه ای از روزهای گذشته برات بنویسم:

چهارشنبه پانزدهم تیرماه صبح با بابایی رفتیم به سمت آرایشگاه، بابا رفت سرکار و من و تو هم رفتیم پیش فرشته خانوم... دخترم موهای خوشگلشو کوتاه کرد و کلی هم گریه کرد... ولی خیلی صورتت باز شد، هر چند بابایی مخالف کوتاه کردن موهات بود ولی من گفتم نه هوا گرمه و عرق میکنه، اجازه هم نمیده که موهاشو ببندیم بهتره کوتاه کنیم تا اذیتش نکنه. بعدش اومدیم خونه و وسایل سفرمون رو جمع کردیم. ساعت حدودای هشت شب بود که به سمت بابلسر راه افتادیم. ساعت یازده و نیم بود که رسیدیم و بابایی حسابی خسته شده بود. بعد از اینکه شام خوردیم، کمی گپ و گفتی کردیم و بابایی از فرط خستگی خوابش گرفت، خوابیدیم و صبح که بیدار شدیم سر سفره صبحانه عزیز گفت که روزی که واسه کمر دردش رفته بوده دکتر بهش گفته که یه توده ای تو سینه اش هست که بعد از ماموگرافی و سونوگرافی و ... بهش گفته که باید عمل بشه و خیلی از این موضوع ناراحت بود، اما من و بابایی کلی باهاش حرف زدیم و بهش گفتیم که نه چیز خاصی نیست و خودتو نگران نکن. خیلی تو سینه اشون یه توده ای هست که هیچ خطری نداره و با مصرف دارو و تحت نظر بودن دارن کنترلش میکنن. خلاصه گذشت و شب برای شام رفتیم خونه عمو علی تا هدیه عروسی دختر عمو رو بدیم. بابایی که از صبح درگیر خرید کولر گازی برای خونه مامان گل اینا بود تا ساعت ده شب همینطور مشغول نصب و راه اندازی کولر بود. من که دیگه خسته شده بودم بهش گفتم بیا بریم مهمونی وقتی اومدیم به بقیه کارهاش برس. ما که قصد داشتیم با عمه و عزیز بریم، یه دفعه دیدیم که عزیز میگه نه من نمیتونم بیام شما خودتون برید. خلاصه با کلی اصرار نتونستیم عزیز رو راضی کنیم تا همراهمون به مهمونی بیاد به همین خاطر خودمون رفتیم و ساعت حدودای یک و نیم شب بود که برگشتیم خونه. تو هم که خیلی اونجا غریبی میکردی و همش تو بغل من بودی از خستگی خوابت برد. این هوای شرجی شمال خیلی منو اذیت میکنه و همیشه از اینکه تو فصل گرما برم شمال ناراضی ام! اما خوب چاره ای نبود و باید میرفتیم.

صبح روز جمعه که دیگه کولر گازی راه افتاده بود و بابایی خیالش راحت شده بود هم به ظهر رسید و برنامه بابایی این بود که به تهران برگردیم آخه فردا صبح جلسه داشت و باید هر چه زودتر خودشو به تهران میرسوند. هر چند با مخالفت کلیه اقوام و بستگان مواجه شدیم ولی خوب چاره ای نداشتیم. ساعت شش بعدازظهر راه افتادیم و نزدیکای دوازده شب بود که رسیدیم تهران، ولی دیگه خونه نیومدیم و سرراه رفتیم خونه خاله فاطمه اینا تا بابایی هم صبح از اینجا راحت تر بره سرکار.

صبح بعد از اینکه بابایی رفت سرکار من و تو از خواب بیدار شدیم و رفتیم پیش خاله فاطمه و ارمیا کوچولو کلی با هم حرف زدیم و بازی کردیم تا بعدازظهر بابایی از سرکار اومد. خاله فاطمه که زحمت کشیده بود و شام هم درست کرده بود اصرار کرد و ما رو واسه شام هم نگه داشت خیلی خسته اش کرده بودیم ولی بهمون هم خوش گذشت. ساعت ده و نیم شب بود که اومدیم خونه و از خستگی خوابیدیم.

این هفته کلا سر بابایی خیلی خیلی شلوغه آخه همایش ایده پردازانه و داره تمام تلاشش رو میکنه که به نحو احسنت برگزار بشه. صبح که میره تا شب که برگرده شاید فرصت کنه یه بار زنگ بزنه و خبر بگیره از ما، اما خوب من و تو درکش میکنیم و بهش کمک میکنیم تا به بهترین شکل کارهاش پیش بره.

سارا خانوم یه چند روزی هست که وضع دفعش ریخته به هم و به همین خاطر روز پنجشنبه بیست و سوم تیرماه صبح به همراه بابایی از خونه رفتیم بیرون. من و تو رفتیم مرکز بهداشت و بابایی رفت به سمت محل برگزاری همایش. بعد از اینکه دکتر معاینه ات کرد و برات آز مدفوع نوشت راه افتادیم به سمت خونه، آخه معلوم نبود که بابایی کی بیاد خونه و تا کی کارش طول بکشه. شب وقتی بابایی از سرکار اومد خونه سارا جون خیلی خوشحال شد و کلی با باباش بازی کرد. خیلی دلتنگ بابا شده بود دخترم. بمیرم که فردا هم به همین شکل میگذره و من باید اینقدر سرتو گرم کنم تا دلتنگیت کمتر بشه.

جمعه بیست و چهارم تیرماه حسین زودتر از شب قبلش اومد خونه و کلی ما رو سورپرایز کرد وقتی اومد خونه به حدی خسته بود که نای حرف زدن نداشت ولی خوب با این حال برای من و سارا خانوم وقت گذاشت و به مامانش اینا زنگ زد و باهاشون صحبت کرد. هنوز مامان گل حال نداره و درد داره بعد از صحبت با مامان اینا تصمیم گرفت که شنبه رو سرکار نره و به خاطر اینکه پنجشنبه و جمعه سرکار بوده شنبه پیش ما باشه، آخه روز یکشنبه هم نیمه شعبان و تعطیله. ما هم کلی خوشحال شدیم. مامان پروین و بابا حسن و خاله آزاده رفتن پیش مامان بزرگ و بابا بزرگ و از تعطیلات استفاده کردن ولی خوب ما همچنان خونه بودیم. جمعه تو خونه استراحت کردیم و شب هم رفتیم پی خرید و گشت و گذار... شب تو خیابونا آتیش بازی میکردن و همه به شادی و پایکوبی مشغول بودن خیلی شلوغ بود و حس خوبی به آدم میداد. ما هم بعد از خرید یه جعبه شیرینی رفتیم خونه خاله مریم اینا. کلی حرف زدیم و خندیدیم و شب راه افتادیم به سمت خونه. با اینکه دو روز بابا نبود ولی خوب جبران روزهای نبودنش رو کرد و بهمون حسابی خوش گذشت.

روز دوشنبه بیست و هفتم تیرماه با عمه حرف زدم و گفت که واسه مامان وقت دکتر بگیرم من هم با کلی تماس و پیگیری بالاخره موفق شدم واسه پنجم مرداد ماه براش وقت بگیرم ولی مامان خودش قصد نداشت بیاد تهران و میگفت که آزمایش هاشو میفرسته تا ما نشون دکتر بدیم. من که ترجیح میدادم خودش هم بیاد تا دکتر معاینه اش کنه اما میگفت که نمیتونه تو ماشین بشینه و درد داره. این بود خلاصه ای از تو هفته آخر تیرماه که تقریبا سخت گذشت...

این نیز بگذرد.....

همه سختی های زندگی با وجود سارا جون مامان و بابا راحت تر میگذره... دوست داریم دختر خوشگلم...

سوم شعبان و تولد امام سوم شیعیان امام حسین (ع) مبارک باد

سلام به دختر نازم.

وارد ماه شعبان شدیم. این ماه خیلی پر فضیلته ماه پیامبر اکرم (ص). عسل مامان تو روز تولد حضرت ابوالفضل (ع) یعنی چهارم شعبان نذری داری. خدا انشاءالله قبول کنه.

خدا بهت سلامتی بده و همیشه و در هر لحظه یار و نگهدارت باشه عزیزم تو هم بنده صالح خدا باشی.

 بابایی گفت که روز چهارشنبه نذرت رو ادا میکنه انشاءالله. من هم حتما دوباره براش یادآوری میکنم عشقم.

دوست دارم نفس مامان و میبوسمت.

راستی چهارشنبه وقتی بابایی از سر کار بیاد میریم بابلسر. آخه شنبه و یک شنبه جشن عروسی دختر عمو علی. انشاءالله که خوشبخت بشن. البته ما جمعه برمیگردیم چون بابایی کار داره و نمیتونیم بمونیم.

 

سارا جون یک سال و ده ماه و یازده روزشه...

سلام به سارا خانوم دار و ندار من و بابايي.
خدارو شكر خوب و سرحالي گلم. خوشگلم میدونی تصميمات جديدي كه پيش رو داريم خيلي ذهنمو مشغول كرده. تو برامون دعا كن عشقم كه همه چي اون جور كه به خير و صلاحمونه پيش بره.
ديروز با خاله فاطمه و عمو رضا و اِرميا كوچولو رفته بوديم رستوران آشپزباشي و تو هم حسابي شيطوني كردي و يه جورايي حرف گوش نميدادي. بعد از ناهار هم اومديم خونه مامان پروين تا آماده رفتن به پيك نيك بشيم. آخه شب قبلش خاله فرزانه اينا از شاهرود اومده بودن و طبق برنامه قبلي قرار گذاشته بوديم كه وقتي اومدن همگي دور هم جمع بشيم و بريم پارك اِرم. مامان پروين دست تنها بود و من بايد كمكش ميكردم تا وسايل رو آماده كنيم و بريم. تو هم حسابي با پسرخاله ها و دختر خاله جونت بازي كردي و حسابي خسته شدي. امروز هم تا ساعت يازده ظهر خواب بودي عسلم. الان رفتي حمام و داره دوچرخه سواري ميكني.
راستي يادم رفت بگم كه باباجون برات دوچرخه خريده. يه دوچرخه بزرگ سايز دوازده كه كمكي هم داره و يه موتور چهار چرخه كه راحت تر از دوچرخه سوارش ميشي. دست باباجوني درد نكنه كه واسه دخترش دوچرخه خريد. آخه خيلي دلت دوچرخه ميخواست خونه خاله مريم و خاله فرزانه اينا كه ميرفتيم همش چشمت دنبال دوچرخه بهار و محمدصدرا بود. سر فرصت عكسش رو برات ميذارم دخترم.
اون هفته یعنی یکشنبه پنجم تیرماه راه افتاديم به سمت شاهرود و روز سه شنبه بعدازظهر برگشتیم، بابايي دو سه جا رفت جلسه و به گفته خودش هم خيلي نتيجه خوبي داشته خدا رو شكر. حالا بايد ببينيم خدا چي ميخواد و چه اتفاقاتي ميافته. آخر اين هفته هم ميريم بابلسر، آخه شنبه و يك شنبه عروسي دختر عموته. البته ما نميتونيم شنبه و يك شنبه هم اونجا باشيم چون بابایی جلسه داره و به همين خاطر آخر هفته ميريم و بهشون تبريك ميگيم و برميگرديم. انشاءالله كه خوشبخت بشن.
سارای من، دايره لغاتي كه استفاده ميكني خيلي بيشتر شده. ديگه به هر شكلي شده حرفاتو ميزني. البته من و بابايي هم بهتر از قبل متوجه حرف زدنت ميشيم.
مهربونم الان خيلي خسته ام . اين چند روز اخير كمبود خواب دارم و حسابي ذهنم درگيره. البته اگه خدا هم قبول كنه روزه دارم. شما هم از اون موقع كه بيدار شدي تا تونستي شير خوردي. به همين خاطر من ديگه هيچ رمقي ندارم خوشگلم. فردا هم وقت دكتر پوست داريم ميريم مركز بهداشت. ميخوام برم پيش دكتر و ازش بخوام بهم قرصي بده كه ترشح شيرم رو كم كنه چون ديگه كم كم بايد از شير بگيرمت نازنينم. ميخوام ماه رمضان امسال ديگه روزه هامو كامل بگيرم. اين طور كه تو داري پيش ميري حالا حالا قصد بيخيال شدن از مي مي رو نداري.
خوب ديگه بايد برم خيلي دوست دارم نفس خانوم.
ميبوسمت و به داشتن افتخار ميكنم...

رفتیم شاهرود و برگشتیم...

سلام

یکشنبه بعدازظهر بود که حسین از سرکار اومد خونه. من هم با اینکه وسایل سفر رو آماده کرده بودم بهش گفتم یه کمی استراحت کن بعد راه بیافتیم. الان خسته ای. گفت باشه ولی نیم ساعت دیگه صدام کن. نیم ساعتی خوابید و بعد بیدارش کردم. چمدونها رو داخل ماشین گذاشتیم و راه افتادیم به سمت شاهرود. ساعت دوازده و نیم شب بود که رسیدیم. تا ساعت سه بیدار بودیم و داشتیم با فرزانه اینا حرف میزدیم. بعدش دیگه من در کمال خستگی رفتم تا بخوابم. صبح که بیدار شدم دیدم فرزانه و مهدی بیدار شدن و دارن آماده میشن تا برن سرکار. حسین هم بیدار شد و بعد از خوردن صبحانه رفت به سمت اداره فرهنگ و ارشاد تا درباره گرفتن مجوز با مدیرش صحبت کنه. من هم داشتم با بچه ها بازی میکردم و ناهار درست کردم که صدای زنگ در اومد. حسین برگشته بود وقتی ازش پرسیدم نتیجه چی شد؟ خیلی خوشحال بود و گفت که ارشاد اینجا موافقت کردن و گفتن که بهتون مجوز میدیم.

بعد از خوردن ناهار با فرزانه و مهدی هم صحبت کرد و اونا هم راهنمایی های کردن. بعدازظهر با سارا و حسین رفتیم تا چند جا خونه ببینیم. خیلی خوشم نیومد ولی خوب بد هم نبود. من کمی سخت پسندم.

خلاصه دوشنبه هم گذشت و سه شنبه تا ظهر با حرف و صحبت و مشورت گذشت تا اینکه حسین گفت باید بریم سمنان تا من با معاون اطلاعات و برنامه ریزی آقای ...... صحبت کنم و ببینم اون چی میگه؟ ساعت شش بعدازظهر راه افتادیم و هفت و نیم شب رسیدیم به سمنان من و سارا تو ماشین سرگرم بودیم که حسین رفت و ساعت نه بود که اومد. از جلسه و مصاحبه ای که داشت راضی بود اما یه جورایی تکلیفمون مشخص شده بود. حسین تقریبا تصمیمش رو گرفته و این منم که باید فکرامو بکنم. دیگه باید در مورد کارش و جابه جاییش فکر کنیم.

انشاءالله هر چی که به خیر و صلاحمونه برامون رقم بخوره. خدایا ما رو به خودمون وانگذار همیشه و هر لحظه همراهمون باش که امیدی جز تو نداریم...

اول تیر و بیست و دو ماهه شدنت...

سلام به دختر خوشگل و نازم...

الحمدالله خوب و سرحالی و مشغول شیطنت. دختر نازم اول تیرماه که اومد بیست و دو ماه رو تموم کردی و وارد بیست و سومین ماه زندگیت شدی. چقدر زود میگذره وقتی مرورش میکنی انگار که همین دیروز بود که به دنیا اومدی و زندگی من و بابایی رو از این رو به اون رو کردی. نازنینم! بی نهایت دوست دارم و برای موفقیت و شادیت تمام تلاشم رو میکنم. از خدای مهربون هم میخوام که همیشه سالم و تندرست باشی و هیچ وقت ناراحتی نداشته باشی عسلم.

میبوسمت و دوباره بیست و دو ماهه شدنت رو تبریک میگم میوه دلم...