دلتنگی امروز صبح من!
باز تنهایم!
در این همهمه ی بی رحم انسانها
که به کسی جز خود نمی اندیشند
من هستم و دلتنگی های دلم
دلی که خسته از این ایام فراق است
احساسی درونم زار میزند
برای تو، تویی که همه زندگی ام بودی و هستی
و صدایت در گوشم نجوا میکند
پریسا جان! پری خانم!
چشمانم برقی از عشق می زند
عجولانه صدایت را دنبال میکنم
این منم! پری جان تو!
اما تو نیستی!؟
آخر کجا را دنبال مهربانی های تو و آغوش گرمت جستجو کنم؟
من بی قرار توام!
با توست که می شود زندگی کرد
در آغوش توست که میتوان
همه دغدغه ها را به رویایی بد سپرد و آرام گرفت
دوستت دارم و برای دیدن روی زیبای توست؛
که ضربان قلبم مرا یاری می کند
برگرد و زودتر این جان خسته را زندگی دوباره ببخش
دلتنگ همیشه تو: پریسا
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.