دلتنگی امروز صبح من!

تقدیم به عشقم، حسین جانم:

 

باز تنهایم!

در این همهمه ی بی رحم انسانها

که به کسی جز خود نمی اندیشند

من هستم و دلتنگی های دلم

دلی که خسته از این ایام فراق است

احساسی درونم زار میزند

برای تو، تویی که همه زندگی ام بودی و هستی

و صدایت در گوشم نجوا میکند

پریسا جان! پری خانم!

چشمانم برقی از عشق می زند

عجولانه صدایت را دنبال میکنم

این منم! پری جان تو!

اما تو نیستی!؟

آخر کجا را دنبال مهربانی های تو و آغوش گرمت جستجو کنم؟

من بی قرار توام!

با توست که می شود زندگی کرد

در آغوش توست که میتوان

همه دغدغه ها را به رویایی بد سپرد و آرام گرفت

دوستت دارم و برای دیدن روی زیبای توست؛

که ضربان قلبم مرا یاری می کند

برگرد و زودتر این جان خسته را زندگی دوباره ببخش

   دلتنگ همیشه تو: پریسا

سفر به گرجستان...

سلام،

امروز سه شنبه بیستم تیرماه بود و حسین ساعت نه و ربع صبح از خونه به سمت فرودگاه امام خارج شد... خیلی دلم براش تنگ میشه، سارا هم همینطور، اما خب چاره ای نیست که، باید این چند روز رو تحمل کنیم تا انشاءالله سالم و سلامت برگرده پیشمون، حامد خاله هم همراهش رفته، البته اون رفته که دوری بزنه و حال و هوایی عوض کنه، امیدوارم که حسین جان هم همه وقتش به کار و جلسه نگذره و یه زمان مفید رو به گشت و گذار تو شهر تفلیس و عکسبرداری از مکان های تفریحیش صرف کنه...

الان که دارم مینویسم حالم بهتر از صبحه، صبح که خیلی دلم تنگ بود براش، اگه خودمو کنترل نمیکردم کلی صورتم از اشکام خیس میشد، اما خب رو خودم مسلط شدم تا با آرامش راهی فرودگاه بشه...

سارا هم بعد از اینکه حسین رفته، میگه مامان واسه چی گریه میکنی، بابا زود میاد دیگه! آخ که من فدای اون همه مهربونیت بشم سارا جونم! عاشقتم!

خلاصه بدجور قلبم واسه دیدن عشقم تالاپ تولوپ میکنه، خدا کنه این دو سه روز به خیر و خوشی بگذره و جمعه یا شنبه برسه و من عشقم رو تو آغوش بگیرم.

حسین جان اینو بدون که تحمل دوریت برای من خیلی خیلی سخته...

بدجور دلتنگ و عاشقتم....امیدوارم بهت خوش بگذره و سفر خوبی داشته باشی...

پانزدهم تیرماه، نیمه شعبان مبارک...

سلام،

وای که چقدر امروز و فردا کار دارم، فردا پنجشنبه است و پانزدهم تیرماه که مصادف میشه با عید بزرگ نیمه شعبان! از همین جا تبریک میگم این روز خجسته و مبارک رو به همه دوستای خوبم...

راستش فردا شب، شام مهمون دارم، حدوداً بیست نفری میشن، غریبه نیستن، خاله ها هستن و مامان خانوم اینا... امروز صبح با حسین رفتیم هایپر خرید کردیم، با اینکه کار داشت ولی صبح منو برد و برگردوند خونه، من هم از وقتی رسیدم خونه مشغول رسیدگی به کارام هستم... هر چی کیسه ی خرید هست دور اتاق ریخته و من دارم دونه به دونه جابه جاشون میکنم... سارا هم که خیلی خانومی کرده امروز حسابی با من همکاری کرده، هر از گاهی ازم خواسته که باهاش بازی کنم، بهش گفتم مامانی بذار اینارو جمع کنم، فردا درسا جون میاد میخواین با هم بازی کنین... تو هم بیا کمدت رو مرتب کن که فردا موقع بازی دنبال اسباب بازیهات نگردی! سارا هم در اوج خستگی میگه، مامان بیا کمک کن با هم جمع کنیم من حال ندارم خسته ام! خلاصه کل خریدم انجام شد، روز شلوغ و پرکاری در پیش دارم، اما امیدوارم که بهترین شکل ممکن برگزار بشه و حسابی بهمون خوش بگذره...

مسافرت...

سلام،

از این یه هفته ای که گذشت بخوام بگم، اینکه هنوز هیچ اتفاقی برای داروهای مامان نیفتاده،  دوم تیر ماه که جمعه بود مهمونای ما اومدن خیلی خوش گذشت و همه چی همونطور که میخواستم خوب پیش رفت. غذاها هم فوق العاده شده بود... خداروشکر هم به ما خوش گذشت هم به اونا... تا ساعت دو نیم بامداد هم نشسته بودیم حرف میزدیم... :)

حسین قرار که برای بیستم تیرماه یه مسافرت سه چهار روزه بره گرجستان! از الان که میدونم تا بره و به سلامت برگرده دلتنگم! انشاءالله که به سلامت بره و برگرده و خدا پشت و پناهش باشه... آمین

دیروز چهارشنبه بود و من و سارا با مترو رفتیم خونه خاله پری، مریم و بهار و خاله پروانه هم بودن، درسا رو هم با خودش آورده بود، کلی این بچه ها با هم بازی کردن، خدا مامان بزرگ و رحمت کنه کلی ازش یاد کردیم، روحش شاد باشه انشاءالله.

سارا چند روزی هست که به من میگه مامان جان! یا به حسین میگه بابا جان! خیلی خوشگل صدا میکنه... دلم برای این مدل صدا کردنش ضعف میره، روزا که تو خونه است سعی میکنیم بیشتر با هم بازی کنیم تا حوصله اش سر نره، اما اگه جایی باشیم که بچه ای سن و سالش باشه دیگه با من کاری نداره و تمام وقتش با اونا میگذره، خانوم شده هزار ماشاءالله. با حسین برنامه ریختیم که انشاءاله برای دوم شهریور براش جشن تولد بگیریم، وقت آتلیه هم که گرفتم خدا رو شکر...

برای پنجشنبه ی آینده که مصادف با نیمه شعبان هم هست خاله پروانه اینا رو دعوت کردم خونمون، میخوام یه مهمونی درست و حسابی برگزار کنم، امیدوارم همه چیز اون جور که دلم میخواد پیش بره...

آخر هفته ای پرمشغله...

 سلام،

این روزها هم خوبه هم بد، هم نگرانم هم خوشحال، هم میدونم میخوام چیکار کنم هم نمیدونم، یعنی تو ذهنم هر چی میگذره من سر دوراهیش موندم!

سی خرداد حسین رفت دنبال گرفتن داروهای مامان که واسه سوم تیر وقت دکتر داشت، من هم رفتم خونه ی مامان پروین، عصر سه شنبه فاطمه و رضا هم زنگ زدن و گفتن که همدیگرو ببینیم و قرار شد که بیان خونمون، حسین وقتی اومد دنبالم خیلی سر حال نبود و یکی از روزهای سخت و پراسترس رو گذرونده بود، ازش پرسیدم داروهای مامان رو گرفتی گفت نه، یکی از دلایل به هم ریختگیم هم همین داروهای مامانه! متعجب ازش پرسیدم چرا چی شد مگه؟ من که گفتم خودم میرم میگیرم تو گفتی نه. گفت: اصلا داروهای مامان نیست، پیدا نمیشه کلی گشته و به چند تا داروخانه سر زده تو یه داروخانه پیدا کرده اونم سه میلیون و هشتصد و پنجاه هزار تومن نقد! از طرفی بیمه مامان رو هم از امروز صبح قطع کردن!!!!!!!!!  من که از حرفای حسین هنگ کرده بودم  بهش گفتم واسه چی؟ چرا داروش نیست، سیزده آبان نداشت مگه؟ چرا بیمه اش قطع شده؟ همینطور سوال پشت سوال بود که از دهن من خارج میشد، حسین یه دفعه بهم گفت: ببین تو چته؟ من اینارو بهت گفتم که تو به من آرامش بدی و کمکم کنی تا استرس و اضطرابم کم بشه، گفتم من با این حرفای تو چطور بهت آرامش بدم آخه، یه کمی به خودم مسلط شدم و بهش گفتم عزیزم واسه چی؟ چی شده مگه؟ خلاصه برام تعریف کرد که چه اتفاقاتی افتاده من هم حسابی به هم ریختم ظاهرمو حفظ کردم اما از درون آشوب بودم... فاطمه و رضا هم با ما رسیدن خونه. خلاصه مشغول آماده کردن شام و پذیرایی از مهمونا شدم اما همچنان فکرم مشغول بود. از یک طرف ناراحت و نگران برای وضعیت مامان بودم، از طرفی هزینه های گزاف تهیه دارو ذهنمو مشغول کرده بود از طرف دیگه حال حسین بود که ظاهرا میگفت همه چی درست میشه و از درون به هم ریخته بود، خلاصه بهش گفتم برو با دکترش صحبت کن شاید راهی پیش پامون بذاره، حسین هم گفت اگه بخوام با اون هم صحبت کنم باید فردا که چهارشنبه است برم مطبش، تو دلم خدا خدا میکردم که تو این شرایط که یه عالمه کار نیمه تموم داریم و میخوایم جابه جا بشیم مشکلاتمون کمتر و کمتر بشه، خلاصه اون شب با کلی استرس و نگرانی گذشت و صبح حسین مدارک مامان رو برداشت و راهی سرکار شد و قرار شد که بعدازظهر بره مطب دکتر، من که دیگه گنجایش نداشتم به محض اینکه حسین از در رفت بیرون بغضم ترکید، این همه زحمت و پیگیری برای بهبودی حال مامان، حالا این وضعیت پیش اومده که داروهاش دیگه وارد نمیشه، بیمه اش قطع شده، اون یه جایی هم که داره باید با این قیمت و نقدی تهیه بشه، خلاصه تا شب که حسین بیاد همینطور با خدا درد و دل میکردم، ازش میخواستم ما رو تو این امتحانش هم سربلند کنه، با اینکه خیلی پر بودم و باید با یکی حرف میزدم تا سبک بشم ، اما سعی کردم با هیچ کس هم کلام نشم، نمیخواستم ناشکری کرده باشم، میدونستم که همون خدایی که تا الان با توکل بهش روزهای زندگیمون سپری شده همراهیمون میکنه و باید بیشتر و بیشتر از قبل بهش توکل کنیم.

ساعت ها از پس هم گذشت، شب شد و حسین ساعت حدود ده رسید خونه، ازش پرسیدم دکتر چی گفت؟ خیلی آروم و بدون هیچ نگرانی گفت الان میام بهت میگم، لباسهاشو از تنش در آورد و من هم یه چایی ریختم براش و گفتم بگو تو رو خدا مردم از نگرانی، گفت نگران نباش بهش گفتم که دارو نیست و از طرفی بیمه قطع شده؟ دکتر هم در کمال آرامش بهش گفته باشه اگه دارو نیست مشکلی نداره، نمیخواد این آمپول رو بزنید فقط برای چکاپ مادرتون بیاد! هر چی حسین ازش پرسیده شما که اینقدر برای تزریق این آمپول اصرار داشتید و اجازه نمیدادید یه روز این ور اونور بشه چطور الان به این راحتی رضایت دادین، اونم یه جواب خیلی ساده و مختصر به حسین میده و حسین میاد خونه، و نهایتا تصمیم میگیره که از طریق بیمه ای که داداش برای مامان رد کرده بود و برای خدمات درمانی بود اقدام کنه تا بتونه داروهای تهیه کنه. امیدوارم که خدا کمکمون کنه و هر چه زودتر این مسئله ختم به خیر بشه.

امروز هم پنجشنبه است و حسین از صبح رفته بیمه خدمات درمانی تا پیگیر تشکیل پرونده برای داروهای مامان بشه، قراره که بعدازظهر که اومد بریم با هم هایپر خرید چون فردا دوستش با همسرش میان خونمون و من کلی کار دارم... هر چند دلم خیلی آروم شده و امیدوارم همون خدای بزرگی که همیشه همراهیمون کرده تنهامون نمیذاره... انشاءالله

سی و چهار ماهه شدن سارا جونم...

سارا جونم ميدوني زندگي يعني چي؟ يعني شكرگزاري از خدايي كه تو رو به من داد، يعني تو رو داشتن، بهت نگاه كردن و لذت بردن، باهات حرف زدن، باهات بازي كردن، نقاشي كشيدن با تو وقتي كه يه خط ميكشي وسط كاغذ و ميگي اينم نقاشيه منه! زندگي يعني اينكه وقتي بهت ميگم بگو فقط ميگي خبط و بعدش هم ميگي من بلد نيستم مثل تو بگم خبط من ميگم خبط! زندگي يعني تو... يعني سارا... يعني ثمره عشق من و حسين... زندگي يعني ميوه ي دل من ... يعني دخترم!
سلام عشق مامان! نميدوني الان چه حسي دارم، مملو از عشقم به تو... و تو خوابي... ساعت نه صبح پنجشنبه اول تيرماهه، امروز سي و چهار ماهت تموم شد و وارد سي و پنجمين ماه زندگيت شدي عزيزم... ديگه روز به روز كه ميگذره نفسم بيشتر به نفست بند ميشه... پيشم نيستي، ته دلم بدجور دلتنگت ميشم، اما بازم ميگم بذار مستقل باشه، بذار از الان بتونه از پس خودش بر بياد! ولي نميدوني كه دل تو دلم نيست تا لحظه اي كه ببينمت...
عاشق همه مهربوني هاتم، وقتي ميگم قربونت برم، ميگي خدا نكنه، من قربونت برم، روحم از داشتنت به وجد مياد، وقتي دل سوزي ميكني برام اگه كمرم درد بگيره و مياي ماساژ ميدي، گرماي دستات، تسكين ميده همه دردامو... سارا جونم، ماماني، قربون اون قدت برم من! اينو بدون كه وقتي منو بابايي در مورد تو حرف ميزنيم... بدجور از خدا تشكر ميكنيم كه تو رو بهمون داده و براي سلامتي و موفقيتت هر روز و هر روز دعا ميكنيم... اميدوارم كه هميشه سلامت و پر از شادي و موفقيت باشي عزيز دلم... ميبوسمت