سالگرد آشنایی من و بابایی...

امروز سالگرد بزرگترین تصمیم زندگیمونه...
25 اردیبهشت سالگرد آشناییه من و باباجونه ؛ از همین جا هم به بابایی هم به تو میوه زندگیم تبریک میگم...
دوستون دارم... و از خدا میخوام که همیشه سالم و سلامت در کنار هم روزهای خوب و خوشی رو سپری کنیم...

آخ بمیرم تازه خوب شده بودی که...

سلام مامانی، چقدر مادر بودن سخته... فدای اون قدت بشم من تو که دو سه روزه حالت خوب شده و سرماخوردگی از بدنت بیرون رفته. آخه چرا باید دوباره مریض بشی نفس من؟ پنجشنبه گذشته صبح که از خواب بیدار شدی حالت خوب نبود یعنی علت بیدار شدنت حالت تهوعی بود که سراغت اومده بود. بابایی از خواب پرید و اومد بالا سرت دید که وای سارای مامان داره حالش بهم میخوره وقتی صدام کرد و اومدم بالای سرت رنگت پریده بود، خیلی نگرانت شدم و همش از خودم میپرسیدم آخه چرا بچه ام مریض شد اون که حالش خوب بود دیشب که خوب غذاشو خورد و راحت خوابید شب تا صبح هم که شیر خورد چی باعث شد که با تهوع از خواب بیدار بشه؟؟؟ همینطور داشتم با خودم کلنجار میرفتم که بابایی گفت نگرانش نباش شاید معده اش سنگین بوده. من هم به خودم امیدواری دادم و گفتم شاید دیشب غذا خوردی در حین بازی معده ات سنگین شده ! اما باز هم تکرار شد و دوباره حالت تهبوع بهت دست داد. دیگه نتونستم تحمل کنم به بابایی گفتم
بیا ببریمش پیش دکتر ثاقب، بابا گفت بذار بعدازظهر اگه بهتر نشد ببریمش. اما رنگ و روت پریده بود و راه افتادیم به سمت دکتر به هیچی هم میل نداشتی چون مداوم تحمل میکردی فقط تشنه ات میشد و آب میخواستی اما اونو هم برمیگردوندی. بمیرم برات نفس مامان. انشاءالله همیشه سالم و سلامت باشی و هیچ وقت مریضیتو نبینم.
خلاصه اینکه روزه بدی بود تو سرحال نبودی و من و بابایی هم نگرانت بودیم. فدای تو بشم مامان بردیمت دکتر و برات دارو داد و گفت اگه تهوعش بند نیومد بهش آمپول بزنیم اگه باز هم بند نیومد بیمارستان بستریش کنین، اینو که گفت دست و پام شل شد تو دلم خدا خدا میکردم که هر چه زودتر با خوردن قطره تهوعت بند بیاد. اما بند نیومد تا بعدازظهر همینطور ادامه داشت و مجبور شدیم آمپول تزریق کنیم. اما باز هم بند نیومد ولی حاضر به بستری بیمارستان نشدیم و بابایی گفت که نمیخواد ببریمت بیمارستان تو خونه مراقبت میکنیم تا ویروسه دوره اش تموم بشه. چون پارسال هم به خاطر اسهال و استفراغ بیمارستان رفته بودی برامون تجربه شده بود که بستریت نکنیم. خلاصه اومدیم خونه و همش برات دعا میکردم که هر چه زودتر خوب بشی.
عسل مامان من که این همه مراقبت هستم، این همه برات دعا میکنم و از خدای مهربون همیشه سلامتیت رو طلب میکنم. تو رو خدا هر چه زودتر خوب شو که من تحمل مریضیتو ندارم.
میبوسمت...

سرماخوردی گلم...

سلام عشقم، بمیرم برات که سرماخوردی و حال نداری چهارشنبه اون هفته که خاله فرزانه زنگ زد داره میاد محمدصدرا مریض بود، اون هم حسابی سرماخورده بود اما من نمیدونستم وقتی اومدن مدام داشت سرفه میکرد تو هم صبح پنجشنبه که از خواب بیدار شدی مشغول بازی با اون شدی روز جمعه هم با خاله مریم و بهار جون ناهار رفتیم خونه پسرخاله من رامین بهار هم سرماخورده بود از اونجا بود که تو از روز شنبه بعدازظهر شروع کردی به سرفه کردن و بیقراری. من هم فهمیدم که تو مریض شدی خیلی ناراحت شدم و حسابی کلافه بودم آخه تو زمستونش که هوا سرد بود تو مریض نشدی حالا تو این هوای بهاری که باید از طبیعت و این هوای خوب استفاده کرد تو مریض شدی عسلم. من تمام تلاشم رو میکنم و داروهایی که دکتر ثاقب داده به موقع بهت میدم تا هر چه زودتر خوب بشی نفس مامان.
دوست دارم نفسم...
 

اردیبهشت ماه 1390 یادآور خاطرات اردیبهشت ماه 1385

بهار و یه ماه اردیبهشت...

منم و یک عشق...

بوی اردیبهشت ۸۵ میاد...

بوی روزهای آشنایی من و تو...

و بیستم اردیبهشت اولین دیدار من و تو...

چه روزهای خاطره انگیزی... سرخوشم از یادآوریشون...

 

«يا علي گفتيم و عشق آغاز شد»

 

 مهربانم...

بـا من بـمان!

تـا لـحظه سبز رسيـدن!

بـمان بـا مـن!

تـا زنـدگي معنا يـابد!

بمـان! اي هـميشه تـازه، اي هميشه خوب!

بـمان!

تـا لـحظه سـرخ غـروب، اي خورشيد تابان دلم!

 

                                                                                  دوستت دارم تا هميشه بودن

 

سارا جونم بیست ماهه شدنت مبارکه عزیزم...

روزها مثل باد میگذره، انگار همین دیروز بود که با نگرانی رفتم بیمارستان و ساعت نه و نیم شب وارد اتاق عمل شدم تا تو نازنین به دنیا بیای، اما نه! دیروز نبود بیست ماه پیش بود و من اصلا باورم نمیشه که از اون روز به یاد موندنی بیست ماه گذشته... و دختر من، سارای من بیست ماهه شده، سارا جان تبریک منو بپذیر عسلم و اینو بدون که بدجوری عاشقت شدم... بند بند وجودم به وجودت بد جور گره خورده و هیچ جور باز نمیشه خوشگلم...
اینو بدون که مامان عاشقته خیلی زیاد
                                                         فکر کردن اصلا نمیخواد  :)