سالگرد آشنایی من و بابایی...
25 اردیبهشت سالگرد آشناییه من و باباجونه ؛ از همین جا هم به بابایی هم به تو میوه زندگیم تبریک میگم...
دوستون دارم... و از خدا میخوام که همیشه سالم و سلامت در کنار هم روزهای خوب و خوشی رو سپری کنیم...
سلام عشقم، بمیرم برات که سرماخوردی و حال نداری چهارشنبه اون هفته که خاله فرزانه زنگ زد داره میاد محمدصدرا مریض بود، اون هم حسابی سرماخورده بود اما من نمیدونستم وقتی اومدن مدام داشت سرفه میکرد تو هم صبح پنجشنبه که از خواب بیدار شدی مشغول بازی با اون شدی روز جمعه هم با خاله مریم و بهار جون ناهار رفتیم خونه پسرخاله من رامین بهار هم سرماخورده بود از اونجا بود که تو از روز شنبه بعدازظهر شروع کردی به سرفه کردن و بیقراری. من هم فهمیدم که تو مریض شدی خیلی ناراحت شدم و حسابی کلافه بودم آخه تو زمستونش که هوا سرد بود تو مریض نشدی حالا تو این هوای بهاری که باید از طبیعت و این هوای خوب استفاده کرد تو مریض شدی عسلم. من تمام تلاشم رو میکنم و داروهایی که دکتر ثاقب داده به موقع بهت میدم تا هر چه زودتر خوب بشی نفس مامان.
دوست دارم نفسم...
منم و یک عشق...
بوی اردیبهشت ۸۵ میاد...
بوی روزهای آشنایی من و تو...
و بیستم اردیبهشت اولین دیدار من و تو...
چه روزهای خاطره انگیزی... سرخوشم از یادآوریشون...
«يا علي گفتيم و عشق آغاز شد»
مهربانم...
بـا من بـمان!
تـا لـحظه سبز رسيـدن!
بـمان بـا مـن!
تـا زنـدگي معنا يـابد!
بمـان! اي هـميشه تـازه، اي هميشه خوب!
بـمان!
تـا لـحظه سـرخ غـروب، اي خورشيد تابان دلم!
دوستت دارم تا هميشه بودن
روزها مثل باد میگذره، انگار همین دیروز بود که با نگرانی رفتم بیمارستان و ساعت نه و نیم شب وارد اتاق عمل شدم تا تو نازنین به دنیا بیای، اما نه! دیروز نبود بیست ماه پیش بود و من اصلا باورم نمیشه که از اون روز به یاد موندنی بیست ماه گذشته... و دختر من، سارای من بیست ماهه شده، سارا جان تبریک منو بپذیر عسلم و اینو بدون که بدجوری عاشقت شدم... بند بند وجودم به وجودت بد جور گره خورده و هیچ جور باز نمیشه خوشگلم...
اینو بدون که مامان عاشقته خیلی زیاد
فکر کردن اصلا نمیخواد :)