خدایا شکرت! رفع بعضی از دغدغه هام...
دیروز سه شنبه بود و ما از صبح با حسین رفتیم خونه مامان پروین. با مامان حرف میزدیم و مشغول بودیم که به مامان گفتم وقتی بابلسر بودیم سارا دید که گوش بچه های کوچیکتر از خودش گوشواره هست٬ همش میگفت منم میخوام، به نظرت ببرم گوششو سوراخ کنم یا نه؟ مامان گفت ببر. الان که خودش میخواد ببرش. وقتی مامان بهارو از مهد آورد با دیدن گوشواره هاش دوباره شروع کرد به گفتن که منم گوشواره میخوام منم بهش گفتم صبر کن بابا عصری بیاد میریم گوشواره واست میخریم! سارا که خیلی خوشحال شده بود میگفت بگو الان بیاد، الان بریم بخریم! عصر شد و حسین زنگ زد گفت خیلی سرم شلوغه و نمیتونم بیام. من هم وقتی ریحانه از سرکار اومد بهش گفتم بیا با هم بریم گوشای سارا رو سوراخ کنیم، اون هم گفت باشه بریم منم هم گوشم بسته شده سوراخ کنم! با هم راه افتادیم و رفتیم اول ریحانه گوشش رو سوراخ کرد و سارا بدجور به دکتر و ریحانه نگاه میکرد. من هم به ریحان گفتم صدات در نیاد تا سارا نترسه. اما سارا خیلی مقاومت کرد و اصلا اجازه نمیداد دکتر بهش دست بزنه. خلاصه با کلی گریه و زاری و زور گوشش رو سوراخ کردیم اصلا هم درد نداشت ولی خیلی ترسیده بود. وقتی رسیدیم خونه همینطور گریه میکرد و دیگه به هق هق افتاده بود. حسین که رسید دیگه سارا ول نکرد همینطور گریه میکرد و میگفت گوش درد! گوش درد! حسین بغلش کرد و گفت وای چقدر دخترم خوشگل شده و کلی قربون صدقه اش رفت آروم شد وقتی راه افتادیم به سمت خونه تو راه خوابش برد. بالاخره سارا خانوم هم گوشواره دار شد. هر کس میدید میگفت چرا گوش دخترتو سوراخ نکردی؟ خیلی بهش میاد و قیافه اش دخترونه تر شده. ایشاءالله که مبارکش باشه....![]()
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.