رفتیم بابلسر و برگشتیم...
این چند هفته گذشته روزها رو گذروندیم٬ پنجشنبه بیست و دوم دی ماه ساعت یازده و نیم ظهر بود که آماده رفتن به سمت بابلسر شدیم تا مامانو ببریم این سه هفته ای که اینجا بود خیلی بهش سخت گذشته بود. ناهار تو راه خوردیم٬ هوا خیلی خوب و بهاری بود... خنک و سبک خیلی هم تو راه نبودیم به نظرم زود رسیدیم٬ جاده هم خوب بود. شام خونه محسن دعوت داشتیم٬ خداروشکر رفتن خونه خودشون و دیگه از بابت خونه خیالشون راحت شد. همه فک و فامیلو دعوت کرده بود و یه مهمونی بزرگ بود که حدوداْ پنجاه نفری میشدیم. خیلی شلوغ بود و من هم بیشتر سرمو به کار و سارا مشغول کردم و سعی کردم تا اونجا که میشه حرفی نزم و کسی رو نبینم و به چیزی فکر نکنم٬ آخه بعد از چهار ماه رفتیم اونجا. در مجموع خوب بود عهدیه خیلی زحمت کشیده بود و همه چی به بهترین شکل برگزار شد. اما حسابی خسته شد. پذیرایی از این همه مهمون کار ساده ای نبود. اما خوب یه کاری بود که باید انجام میشد و خداروشکر راضی کننده بود. شب خونه محسن اینا در اوج خستگی خوابیدیم. صبح که بیدار شدیم بعد از خوردن صبحانه سارا و حسین با هم رفتن بیرون٬ حسین با یکی دو تا از دوستاش قرار گذاشت و رفتن باغ وحش سارا هم سرش گرم شده بود و خوشش اومده بود. برای ناهار اومدن و دور هم بودیم. بعدش پدر و مادر و برادر عهدیه اومدن و با هم گرم صحبت شدیم. با مادر عهدیه صحبت کردم و تجربیاتش رو در اختیارم گذاشت و کمی آروم شدم. وقتی رفتن آماده شدیم و رفتیم خونه خواهر حسین برای روز اربعین حلیم نذر داشتن و همه اونجا دعوت بودن اما ما یه ساعتی اونجا نشستیم و شام رفتیم خونه داداش احمد٬ برادر حسین. اونجا خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و کنار طیبه خانوم و بچه ها حسابی خوش گذروندیم. خیلی خوب شد که اونجا نموندیم منو حسین بعد از چهار هفته خسته کننده نیاز به سکوت و آرامش داشتیم و اصلا کشش سروصدا و شلوغی نداشتم سارا هم تو اون جمع تقریبا غریبی میکرد و همش به من چسبیده بود ولی وقتی رفتیم خونه داداش احمد اینا کلی با محمدجواد و امیرحسین بازی کرد شام خوردیم و جمع و جور کردیم کلی حرف زدیم و برای خوابیدن رفتیم خونه مامان. سارا تو ماشین خوابش برده بود. اتاق یه کمی سرد بود چون کسی خونه نبود به همین خاطر بخاری رو زیاد کردیم و خوابیدیم. صبح از خواب بیدار شدم و صبحانه رو که مامان آماده کرده بود آوردمو حسینو صدا کردم. چون قرار بود تا قبل از اینکه هوا تاریک بشه راه بیافتیم تا به سرما نخوریم. خلاصه جمع و جور کردیم و یه ساعتی رفتیم خونه خواهر حسین و اونجا نشستیم بعدش رفتیم خونه برادرش و اون یکی خواهرش دم در خداحافظی کردیم و راه افتادیم به سمت تهران. جاده برفی بود و ما ساعت یک و نیم ظهر از اونجا راه افتادیم اما ساعت هشت شب رسیدیم خونه. خیلی شلوغ نبود ولی به خاطر بارش برف خیلی ترافیک شده بود تو راه ناهار خوردیم و سارا خوابید تا تهران. راه برگشت خسته کننده بود اما به خیر و خوشی رسیدیم خونه خداروشکر. دیروز و امروز هم مشغول جمع و جور کردن وسایل سفر هستم. خیلی حس و حال ندارم و دوست دارم بدون هیچ دغدغه ای به یه آرامش عمیق برسم.
خدایا خودت کمک کن و سلامتی و آرامش رو ازمون نگیر. آمین
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.