مهمونی های آخر هفته و آخرین روزهای مهر ماه...

انشاءالله که همیشه و همیشه حرف از عروسی و شادی و خوشی باشه...

این روزا تو خونه ی ما مهمونی و مراسم خواستگاریه که همگی رو دور هم جمع میکنه...

پنجشنبه بیست و هفتم مهر ماه ساعت شش بعدازظهر مراسم خواستگاری آبجی کوچیکه بود  من و حسین تصمیم نداشتیم تو مراسم شرکت کنیم، اما بابا ساعت چهار و نیم زنگ زد و گفت که شما هم بیاین، این مراسم که اولین جلسه نیست و یه صحبت هایی میشه که شما هم باشین بهتره، خلاصه آماده شدیم و رفتیم، فرزانه و مهدی و محمود شوهر مریم هم بود اما بقیه نبودن، افسانه قرار شد بعد از رفتن خواستگارا خودشو برسونه و مریم هم کلاس داشت، حسین و الهام هم یک ساعتی بودن و بعدش رفتن پارک ارم...

خلاصه مراسم به خیر و خوشی برگزار شد و صحبت های اولیه زده شد و یه تصمیماتی گرفته شد و نهایتا به این نتیجه رسیدن که یه جشن نامزدی بگیرن و به فک و فامیل اعلام بشه که این دو نفر با هم نامزد شدن!  بعد از اینکه خواستگارا رفتن و افسانه و مریم از راه رسیدن مشغول گپ و گفت و صحبت بودیم که یه دفعه صدای گریه سارا بلند شد، اون که داشت تو اون اتاق با بچه ها بازی میکرد با گریه اش یه سکوتی پدید آورد و منو مثل جت به اتاق خواب رسوند، دیدم افتاده رو زمین و داره گریه میکنه و میگه مامان دستم!!!!  منم که هاج و واج مونده بودم که چی شده، بهار گفت خاله از روی تخت پرید دستش درد گرفت، دیدم که محمدصدرا که هزار ماشاءالله از دیوار راست میره بالا روی تخته و داره از تخت میپره، اما سارا چون بلد نیست و اهل این پرشها نیست، موقع پریدن نتونسته تعادلشو حفظ کنه و بد پریده و افتاده رو دستش! خلاصه آخر مهمونی کوفت من شد دقیقاً سارا رو بغل کردم و با نگرانی دادم تو بغل فرزانه و بهش گفتم ببین دستش چی شده، خودم اصلا دل نداشتم، حسین و مهدی و همگی جمع شدن دیدن که چیز مهمی نیست اما سارا خیلی گریه میکرد، آخه دستش مونده بود زیرش وقتی من دیدمش و انگار با وزنش افتاده بود رو دستش!  آخر شب ما رو خراب کردن این بچه ها ما از خونه ی مامان خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه، حسین که میگفت چیزی نیست و بریم خونه اما من دلم آروم نداشت میخواستم ببرمش دکتر چون خیلی بیقراری میکرد... رسیدیم خونه سارا تو ماشین خوابش برده بود، همین که گذاشتمش روی تخت صدای گریه اش بلند شد اونم یه گریه ای پر از درد! به حسین گفتم ببریمش یه عکسی از دستش بندازیم ببینیم چیه مشکل بچه!

رفتیم بیمارستان آتیه و قسمت اورژانس دکتر دید و عکس گرفت گفت خداروشکر شکستگی نیست ولی به احتمال زیاد غضروف آرنجش کوبیده شده و به همین خاطر این قدر درد میکنه بهتره که یه هفته تا ده روز دستش بسته باشه تا از آسیب جدش جلوگیری بشه، ما هم رفتیم آتل و باند و ... خریدیم و رفتیم اتاق گچ دکتر اومد و دستش رو بست سارا که خیلی ترسیده بود و حسابی گریه میکرد بالاخره از اون فضا بیرون اومد و راهی خونه شدیم، الهی بمیرم براش خیلی اذیت شد من که تحمل یه سرماخوردگیشو ندارم حالا باید یک هفته با دست بسته ببینمش! خدایا خودت شفای همه ی بیماران رو عطا کن...

رسیدیم خونه ساعت یازده شب بود، خیلی خسته بودیم و خوابیدیم چون فردا ناهار هم مامان خانواده الهام رو دعوت کرده بود و صبح باید میرفتم اونجا.

جمعه بیست و هشتم از خواب بیدار شدم صبحانه رو آماده کردم و حسین و سارا هم بیدار شدن، سارا هی میگفت دستم درد میکنه و هنوز به آتلش عادت نکرده بود، صبحانه خوردیم و من آماده شدم رفتم خونه مامان اما وقتی رسیدیم جلوی در حسین زنگ زد که سارا داره گریه میکنه میگه مامانمو میخوام بهش گفتم آخه من همین الان رسیدم، گفت پس خودم میارمش! گفتم باشه بیارش! رفتیم بالا و شروع کردیم به چیدن و آماده کردن میز ناهار، همه چی آماده و مهیا بود، میوه ها رو چیدم توی ظرف و همه چی رو مرتب کردم اما سرحال نبودم چون نگران سارا بودم، وقتی مامان اینا فهمیدن که دست سارا رو بستیم خیلی ناراحت شدن و گفتن چرا دیشب نگفتی که ما باهات بیایم بیمارستان، گفتم آخه چیز مهمی نبود که شماها رو هم اسیر بیمارستان کنم!

خلاصه مهمونی پاگشای الهام و خانواده اش هم به بهترین شکل ممکن برگزار شد و همه چی طبق برنامه پیش رفت ساعت حدود شش بعدازظهر بود که مهمونا یکی یکی رفتن، من هم تا تونستم وسایل رو جابه جا کردم تا چیزی باقی نمونه واسه مامان چون اون هم خیلی خسته شده بود این روزا...

امروز هم شنبه است و سه روز میشه که دست سارا بسته است، کی میشه این یک هفته بگذره، همش میگه دستم میخاره مامان بازش کن! طفلک گناه داره، اما من نمیدونم با این بچه ی سه ساله چیکار کنم چون هر چی بهش میگم دکتر گفته دستت رو باز نکن گوشش بدهکار نیست...

خدایا کمکم کن... 

بیست و سوم مهر تولدم بود...

یکشنبه بیست و سوم مهر تولدم بود...

چه زود بیست و سوم مهربونترین ماه سال هم رسید...

تولدم مبارک....

 

ثبت نام در باشگاه و سارا جون و دوری از مامان...

سلام...
روز پنجشنبه با شیوا اینا رفتیم هایپراستار کلی خرید کردیم و شب اومدیم خونه ی ما... دور هم بودیم تا پنج صبح، مشغول حرف زدن و بررسی یه سری مسائل که اینجا نمیشه گفت... :)

جمعه حسین کارای خونه رو انجام داد که مردونه بود، انباری رو مرتب کرد و همه چی از تو خونه جمع شد، یه خبر خب دیگه هم دارم اینکه اسممون تو قرعه کشی سفر به مشهد در اومده، هفتم تا یازدهم آذر ماه اگر خدا بخواد میریم به زیارت امام رضا (ع)، بالاخره امام رضا ما سه تا رو با هم طلبید... :)

شنبه پانزدهم در حال جمع و جور کردن خریدهای هایپر بودم، اما یکشنبه شانزدهم مهر با سارا از خونه اومديم بيرون، رفتيم دو سه تا باشگاه سر زديم و من بالاخره يه جايي رو پيدا كردم و اسم نوشتم، رفتيم مهد کودکي كه بهار ميرفت و صحبت كرديم اما به این نتیجه رسیدم که شرايط و مزاياش با هزینه اش جور در نمیومد... به همين خاطر از مهد کیمیا منصرف شدم، روز دوشنبه دوباره با سارا رفتيم بیرون اول كانون پرورش فکری كودك و نوجوان رفتیم، که سارا اونجا رو خيلي دوست داشت اما گفتن كه چون سه ساله است و هنور كوچولوئه، از بهار سال ديگه ميتونه اونجا كلاس نقاشي، موسيقي و خلاقيت و ... بره
دوباره با هم راهي سراي محله شديم اونجا هم يه سري كلاس آموزشي مثل كلاس قرآن و نقاشي و زبان و ... داشت كه از چهار سال به بالا ثبت نام ميكردن، و شامل سارا نميشد... اما اونجا يه خانه ي اسباب بازي داشت كه وقتي بردمش خوشش اومد، يه جاي جمع و جوره با دو تا سرسره، و يه عالمه ميز و صندلي كه بچه ها ميشينن کتاب میخونن، نقاشي ميكشن، خميربازي ميكنن، كاشيكاري و هر كاري كه آموزنده و سرگرم كننده باشه، وقتي رفت داخل کیفشو باز كرد و شروع كرد به نقاشي كشيدن و من از پشت پنجره نگاهش ميكردم، خيلي راحت محيط رو پذيرفت و با بچه ها انس گرفت،نيم ساعتي پشت در بودم و همش سرك ميكشيدم به داخل تا از حالش باخبر شم، بعد از نيم ساعت وقتي خيالم از بابتش راحت شد به خودم گفتم حالا نوبته منه كه يه كم تو رو تنها بذارم، بيست دقيقه اي با خودم كلنجار رفتم كه برم به كارام برسم يا نه، كه بالاخره رفتم، كمي خريد داشتم چون مريم اينا ميخواستن شب بيان خونمون، بعد سريع برگشتم پيش سار، يك ساعت و نيم اونجا بود بدون اينكه سراغي از من بگيره، حتي وقتي اومدم بهش بگم بيا بريم دستشويي بهم گفت نميخوام بيام هر وقت خواستم به خاله اينا ميگم كه من جيش دارم! هم متعجب بودم از اين رفتارش هم خداروشكر ميكردم، مادراني بودن كه نشسته بودن پشت در و به من ميگفتن برو به كارت برس خداروشكر كه بچه ات بهونه اتو نميگيره ما بايد بشينيم اينجا تا دو سه ساعت ديگه كه ببريمشون!
وقتي اومديم خونه سارا شروع كرد از كلاس برام گفت یه تجربه ی جدید داشت که خیلی هم راضی بود خداروشکر، ناهار خورد و بعدش هم خوابيد، شب هم براي حسین همه چيو تعريف كرد، امروز صبح هم با هم راهي شديم به سمت خانه ي اسباب بازي و دو ساعت و ربع اونجا بود و من هم يك ساعت و چهل و پنج دقيقه رفتم باشگاه و ورزش كردم، خيلي خوشحالم و خداروشاكرم به خاطر اين فرصت خوبي كه برايم فراهم شد، هم براي سارا خوشحالم هم براي خودم، سارا هم نياز به اين داشت كه چند ساعتي از من دور باشه و بازي و بازيگوشي كنه، تو اجتماع باشه و انرژيش رو تخليه كنه، چيزاي جديد ياد بگيره و لحظه هاي خوبي رو تجربه كنه، تا بتونه تو آینده از پس خودش بر بیاد... اين فرصت هم براي من فراهم شد تا دقايقي رو به خودم برسم هر چند تو اين فاصله هم كه از سارا دورم بهش فكر ميكنم، اما بازم تو تغییر روحیه ام و سلامتیم خیلی تاثیرگذاره... براي دخترم آرزو ميكنم كه هميشه و هميشه سالم و سلامت و شاد و پر انرژي باشه و من با ديدنش و در کنارش بودن شاد و خوشبختم...

اسباب کشی به خونه جدید...

سلام، 
روز پنجشنبه ششم مهر ماه كه حسین كليد خونه رو تحويل گرفت، يه سري وسايل رو آورديم و چيديم كه مربوط به آشپزخونه ميشد و اون روز سارا خونه ی مامان پروين بود، روز جمعه هم که افسانه اينا اومدن كمكمون كليه وسايلمونو از اونجا منتقل كرديم، اول من و سارا با افسانه با يك ماشين كه از كارتن پر بود اومديم خونه، وقتي در و باز كردم و سارا وارد خونه شد، دستاش رو گذاشت دو طرف صورتش و با هيجان خاصي گفتي وايييييييييييييييييييي مامان چقدر اينجا قشنگه، اينجا خونه ي جديدمونه؟ گفتم بله سارا جونم اينجا خونه ي ماست، خونه ي جديد ماست و ديگه اينجا زندگي ميكنيم، گفت خيلي قشنگه، و بعدش منو بغل كرد و گفت خيلي دوست دارم ماماني... نميدونم حالم رو تو اون لحظه چه جوری توصیف کنم، داشتم بال در میاوردم، خداروشکر کردم به خاطر داشتن دختری که اینقدر فهم و دركش بالاست... ازش خواستم كه هميشه نگهدارش باشه و سلامت و خوشبخت و شاد باشه همیشه...
با افسانه وسايل ماشين رو خالي كرديم و بعدش مشغول به كار شديم، يكي دو ساعتي مشغول بوديم تا حسین اينا با ماشين حمل بار رسيدن، همگي به كمك هم وسايل رو جابه جا كرديم و تا حدودي مستقر شديم، ريحانه و محمدجواد با كمك هم اتاق سارا رو آماده كردن، تختش رو وصل كردن و من هم تا آخر شب وسايل كمدش رو چيدم... خیلی سارا از اتاقش خوشش اومده بود و مدام تشکر میکرد و من و حسین رو میبوسید که خونه مون رو عوض کردیم، انگار سارا هم نیاز به یه تغییر و تحولی داشت!

امروز ديگه همه ي كارامو انجام دادم و ديگه همه چي سرجاشه... خداروشكر اما حسابي خسته شديم و خوشحالم از اينكه هر سه مون از این خونه احساس رضايت داریم...


دختر من سی و هفت ماهه شد... مبارکه :)

سلام به خوشگلترین دختر روی زمین که سارا جون من باشه...

امروز اول مهربونترین ماه ساله، ماه مهر که سارا جونم سی و هفت ماهش تموم شد و روز به روز داره خانوم تر و بزرگتر و عزیزتر میشه... دختر قشنگم، مهربونم از دعاهای تو بیست و نهم شهریور خونه ای که من و بابایی دیدیم و پسندیدیم رو قرارداد بستیم! خداروشکر که بازم تو دقایق پایانی با توکل و ایمانی که به بزرگی و عظمتش دارم تنهامون نذاشت...

خوشحالم که امروز که تو سی و هفت ماهه شدی من بخش زیادی از دغدغه هام با نتایج خوبی به پایان رسید... الهی شکرت

این روزا من و سارا جونم داریم وسایل خونه رو جمع میکنیم شبا هم که حسین میاد اگه توانی داشته باشه همکاری میکنه و مابقی رو جمع میکنیم، اما ترجیح میدم که در طول روز خودم انجامش بدم تا فشاری به حسین نیاد، چون میدونم به اندازه ی کافی تو محیط کارش تحت فشار و استرس هست...

قراره که ششم مهر خونه رو تحویل بگیریم، و هفتم یعنی جمعه وسایل رو کامل منتقل کنیم، امیدوارم که همه چی طبق برنامه پیش بره...

بیشتر وسایلمو جمع میکنم و میبرم انباری خونه ی مامان، قصد دارم تو خونه ی جدید دورو برم رو خلوت کنم، و ترجیحا بیشتر وسایل رو جمع کنم...

میدونم که این جابه جایی هم برای حسین ، هم برای من و هم برای سارا خیلی خوبه، از نظر دسترسی به خیلی چیزا و خیلی جاها راحت تریم امیدوارم که همه ی برنامه هایی که دارم رو بتونم تا حدی عملی کنم...