رفت و آمد این روزهای من برای گرفتن جشن تولد سارا جانم!
این روزا خیلی سرم گرمه کارای جشن تولد ساراست، لباس خودمو و حسین رو که خریدم خیالم راحت شده، بیشتر هماهنگی های روز جشن هم انجام شده اما خرید تزئینات تولد و سفارش کیک و شام و ... مونده که فعلا خوب ذهن منو مشغول کرده، انقدر هم حسین مشغول کاره و درگیره که نمیتونه همراهم باشه و مشورت بده بهم، هر از گاهی هم شب که میاد خونه ازش میپرسم چیکار کنم و ازش نظر میخوام، یه کم در موردش حرف میزنه ولی نهایتا تصمیم گیری با خودمه و میگه هر جور خودت میدونی فقط بگو من چه کمکی میتونم بکنم!؟ ![]()
به همین خاطر این روزا حسابی با سارا جون در رفت و آمدیم، دوشنبه صبح بیست و سوم مرداد حسین ما رو برد مترو و با سارا رفتیم بازار تهران، هم وسایل تزئین جشن تولدش رو از اونجا خریدم هم یه کمی خرید واسه خونه داشتم، و در آجر هم هدیه ای که میخواستم به سارا جونم تو جشن تولدش بدمو خریدم، یه زنجیر طلای خوشگل و ظریف واسه دختر نازم! انشاءالله که مبارکت باشه دختر قشنگم... خودت هم خیلی ذوق کردی و خوشحال شدی میگفتی بده خودم بیارمش! آقای فروشنده هم یه پاکت خالی رو چسب زد و داد بهت گفت بیا بگیرش ولی مواظب باش گمش نکنیا!!! وقتی رسیدیم خونه هر دو هلاک بودیم از گرما و خستگی ساعت چهار بعدازظهر بود که رسیدیم، تا وسایل رو باز کردیم و دیدیم و سارا ناهار خورد خستگی از تنمون در رفت...
سه شنبه صبح بعد از اینکه سارا از خواب بیدار شد و صبحانه خورد، یه کمی کارتن نگاه کرد و بعدش آماده شدیم با هم رفتیم بانک، یه کمی کار بانکی داشتم انجام دادیم بعد با هم رفتیم هایپراستار، خداروشکر از وقتی که ماشین دست ماست خیلی راحت این ور اون ور میریم، از همه مهمتر ساراست که تو این گرما اذیت نمیشه! هایپر استار هم خرید کردیم و راهی خونه شدیم، تو راه برگشت سارا خوابید و من همه وسایل رو آوردم بالا و سارا خانوم هم بغل کردم رسیدیم تو خونه دیگه توان نداشتم، روزه هم بودم حسابی ضعف کرده بودم!
اما این روزا همینطور که پیش میره خیالم راحت میشه چون به اون چه که میخوام نزدیک میشم!
امروز هم که چهارشنبه بود بیست و پنجم مرداد صبح با سارا از خونه زدیم بیرون، حسین هم راهی اداره شد، ما رفتیم آرایشگاه، میخواستم موهامو کوتاه و رنگ کنم، تا واسه عکسای آتلیه آماده باشم، از مش موهام خسته شده بودم
دلم واسه رنگ طبیعی موهام تنگ شده بود... واسه همین مش موهامو به همون رنگ زمینه ی موهام تغییر دادم! قهوه ای یا خرمایی تیره بود ولی خیلی قشنگ شد و طبیعی به نظرم میاد! راضیه ام
حسین و مامان هم دیدن خوششون اومد، تو راه برگشت از آرایشگاه رفتیم خونه مامان پروین و یه سری وسایلش خونه ی ما بود بهش دادم و به قدری من و سارا خسته بودیم که ظهر که ناهار خورد سارا خوابیدیم، ساعت شش بیدار شدیم و با حسین تماس گرفتم دیدم هنوز راه نیوفتاده به همین خاطر بهش گفتم ما میریم خونه تو هم بیا خونه، که دیگه بعد از افطار خسته و داغون راهی خونه نشیم، رسیدیم خونه و من مشغول مهیا کردن افطار شدم، حسین هم دم اذان رسید و دور هم افطار کردیم، سارا هم نشست و گفت منم از صبح هیچی نخوردم روزه بودم گرسنه امه! آخ من فدای اون فهم و شعورت بشم عزیز دلم.... فدای تو و روزه گرفتنت بشم...
چیز زیادی تا پایان ماه مبارک رمضان باقی نمونده، سه چهار روز دیگه، چه زود گذشت و چه حال و هوایی داد به ما... خدایا شکرت به خاطر همه نعمت هات... رمضان پارسال خیلی خیلی سخت و بد و پراسترس گذشت، خداروشکر که امسال آروم و بی دغدغه بودیم... خدایا سلامتی همه مخصوصا پدر و مادرامون و خانواده امون رو تضمین کن... الهی آمین
امروز با سارا رفتيم آرايشگاه
ديروز رفتيم بانك و هايپر استار
پريروز رفتيم بازار تهران و وسايل جشن تولد سارا رو خريديم + يه زنجير طلا براي تولد دختر خوشگلم
دوست دارم نفس
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.