از سفر برگشتیم...
ما پنجشنبه ۵ مرداد ساعت دوازده ظهر پرواز داشتیم، حسین اومده بود دنبالمون و ساعت یک و بیست دقیقه رسیدیم فرودگاه تهران، با شیوا اومدیم خونه ی ما و قرار بود که غدیر هم برای افطار بیاد اونجا و همگی دور هم باشیم.
مسافرتمون هم به مشهد خیلی تجربه ی خوبی بود، واقعا بهمون خوش گذشت، فقط سارا یه کم اذیت شد و ما رو اذیت کرد وگرنه مجموعا خوب بود سه روزه بود اما زودتر گذشت، هم به شیوا خیلی خوش گذشته بود هم به من، چهارشنبه شب هم ساعت یازده شب وقتی داشتیم از حرم به سمت هتل میرفتیم من یه پایگاه سیار اهداء خون دیدم، که تقریبا هیچ کس توش نبود، به شیوا گفتم خسته نیستی من برم اینجا خون بدم، گفت نه برو. خلاصه رفتم و چهل دقیقه ای اونجا برای اهداء خون معطل شدیم، بعدش اومدیم هتل و از غذایی که از اینجا برده بودیم خوردیم، خوابیدیم خیلی خسته بودیم و ساعت پنج آماده شدیم و دوباره راهی حرم شدیم، خیلی اون ساعت با صفا و معنوی بود اونجا، خیلی بهمون خوش گذشت، حرم خلوت بود و یه حس عجیبی داشتیم، از امام رضا تشکر کردیم که ما رو دعوت کرد به خونه اش، ازش خواستیم که هر چه سریعتر ما رو پنج نفری دعوت کنه...
خیلی خیلی خسته ایم، چون تو این سفر سه روزه من و شیوا کلا اگه هشت نه ساعت خوابیده باشیم... همش تو راه حرم و زیارت و اینا بودیم، دوست داشتیم بریم کوه سنگی یا طرقبه اما نرفتیم و گفتیم سری بعد که پنج تایی اومدیم با هم میریم... انشاءالله![]()
امیدوارم که هر کی دوست داره به زیارت امام رضا بره هر چه زودتر قسمتش بشه، به ما که کلی خوش گذشت...
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.