هر کاری من میکنم تکرار میکنی...

سلام میکنم به دختر نازم، میوه دلم، سارا جونم...
خداروشکر میکنم که خوبی و سرحال عسلم. این روزها من هر کاری میکنم تو هم تکرار میکنی.
اولش متوجه نبودم ولی وقتی دقت کردم دیدم که این دختر بلای من داره کارهای منو تقلید میکنه. هر کاری من میکنم تو هم عیناً تکرار میکنی. موهامو باز میکنم و میبندم تو همون کارو میکنی. لباسهامو عوض میکنم تو هم میری لباسهاتو در میاری و کشوی لباسهاتو باز میکنی و یه لباس دیگه بر میداری تا بپوشی. دمپاییهامو میپوشم تو هم میپوشی، در میارم تو هم در میاری. دراز میکشم تو هم دراز میکشی. میشینم روی مبل و پامو میندازم توی پام تو هم اینکارو میکنی. نفس عمیق میکشم تو هم نفس عمیق صدادار میکشی، یه وقتایی که بینیت اذیتت کنه میای پیشم و میگی مامان مماخ، بعد میری دستمال میاری و میخوای که من دماغت رو تمیز کنم فدات بشم الهی دختر نازم و .... کارهای دیگه که اگه بخوام بنویسم خیلی زیاد میشه ولی برام جالبه تکرار کارهات. یه وقتایی که باب میلت نباشه اون کار بهم میگی مامان نه، میگم چی نه؟ میگی مامان نه دیده، نه... اگه بازم خودمو بزن به اون راه واسم توضیح میدی که این کارو انجام ندم، یا دستمو میگیری و منو میکشی اونور. خلاصه اینکه دیوونم کردی با این کارهات. تازه بعضی اوقات هم تمام این کارهایی که خودت با من انجام میدی، حالا هر چی باشه از بازی گرفته تا شیر خوردن و غذا خوردن و خوابیدن و حمام کردن و .... با عروسکات انجام میدی، به زور بهشون غذا میدی و میریزی تو دهنشون، با دستمال دهنش رو پاک میکنی. لباسهاشونو در میاری و میندازی تو لباسشویی چقدر تو خانومی عشقم. خیلی خوشحالم که تو رو دارم. خدایا شکرت. خودت حافظ و نگهدار همه بچه ها باش، نگهدار دختر من هم باش...آمین یا رب العالمین...

دخترم به مامان و باباش كمك ميكنه...

سلام نازدونه من...
سارا جونم بوي بهار كه مياد من همش ياد سال هاي گذشته ميكنم اون موقع كه خدا تو نازنين رو بهمون نداده بود اون موقع كه سركار ميرفتم، بعدازظهرها كه برميگشتم خونه بوي خاك بارون خورده و نسيم خنكي كه ميوزيد خستگي رو از تنم به در ميكرد. اين روزها يه كم دلتنگم. در طول روز وقتي مياي روي پام ميشيني يا شير ميخوري باهات حرف ميزنم و از خاطراتم برات ميگم تو هم گوش ميدي و همش وسط حرف من حرف ميزني و منو صدا ميكني. خيلي دوست دارم سارا جونم. خدا رو شكر ميكنم كه دختري مثل تو دارم. روزي صد هزار بار خدا رو شكر ميكنم كه چنين نعمت و بركتي بهم داده كه با ديدنش به بيشتر از قبل به عظمت و بزرگيش پي ببرم.
وقتي عكس هاي پارسالت رو نگاه ميكنم كه چقدر كوچولو بودي و چقدر ناتوان اما خدا رو شكر امسال هر كاري كه دلت بخواد ميكني. هزار ماشاءالله شيطنت هات روز به روز بيشتر ميشه. ديگه با عروسكهات حسابي خاله بازي ميكنيا و هر كاري من براي تو ميكنم تو هم واسه عروسكت تكرار ميكني و شدي يه مامان مهربونو و خوشگل واسشون. خيلي دوسشون داري و بهشون غذا ميدي. ميخوابونيشون. حمامشون ميكني و لباس تنشون ميكني. خيلي دوست دارم اين كارهاتو. خوشم مياد وقتي باهاشون اينطوري رفتار ميكني.
خيلي دوست داري تو كارهاي خونه به من و بابا كمك كني. الان هم خودم بيشتر بهت پيشنهاد ميدم كه كاري انجام بدي. تو هم استقبال ميكني و به مامان و بابا كمك ميكني خوشگلم. وقتي ميخوايم غذا بخوريم تو هم مثل ما كمك ميكني و وسايل رو مياري. تو جمع كردنشون هم كمك ميكني. جارو برقي ميكني. تو ظرف شستن بهمون كمك ميكني. صندليت رو ميذاري زير پاتو هر ظرفي كه بتوني بلند كني و زير آب ميگيري. وقتي با بابايي ميري خريد كمك ميكني كه كيسه ها رو بياري. بابا هم يه كيسه رو سبك ميكنه و ميده به دستت وقتي مياري خونه ميدي به من و اينقدر نفس عميق ميكشي كه يعني من خسته شدم. آخ كه من عاشقتمممممممممممممممممم با اين كارات
خيلي دوست دارم سارا جوني و بهت افتخار ميكنم عسلم...

سارا جونم حسابی خانوم شده...

سلام سارا جونم، خدارو شكر كه خوب و سرحالي عسلم.
روز سيزدهم فروردين باباحسن اينا و خاله اينا به غير از خاله فرزانه ناهار اومدن خونمون و تا ساعت هشت شب اينجا بودن خيلي بهمون خوش گذشت و تو هم حسابي با بهار و علي جون بازي ميكردي. كلي هم با بابا و عمو اينا رفتي جلوي در و بازي كردين. صداي جيغ و بدو بدوتون تو خونه ميومد. اينقدر نزديك خونمون شلوغ بود كه جاي سوزن انداختن نبود. ولي در مجموع سيزده بدر خوبي رو پشت سر گذاشتيم...
اما اين روزها كه ديگه تب و تاب مسافرت و ديد و بازديد و مهموني ها كم شده و زندگيمون برگشته به روال قبل تو هنوز عادت نكردي به نبودن بابا، و همش دوست داري كه بيرون بري و دور و برت شلوغ باشه و صبح كه از خواب بيدار ميشي بابايي رو ببيني. اين روزها صبح كه از خواب بيدار ميشي اول ميگي مامان! ميگم جانم! ميگي بابا؟ يعني چشمت فقط دنباله باباييه. حالا من همش برات توضيح ميدم كه مامان جان بابا صبح كه تو خواب بودي ، اومد و صورتت و دستات و پاهاتو بوس كرد و باهات خداحافظي كرد و رفت سركار، دوباره ميگي مامان، بابا؟ ميگم دخترم بابايي عصري مياد ما بريم صبحانه بخوريم با هم بازي كنيم، نقاشي بكشيم، با اسباب بازي ها بازي كنيم ، ناهار بخوريم و لالا كنيم و .... بعد تو ميگي باشه، چند دقيقه بعد دوباره ميگي مامان، بابا! :)) قربونت برم الهي كه دوست داري هممون دور هم باشيم مهربونم.
دختر گل من ، تا ازت غافل ميشم ميري سراغ لوازم آرايشمو شروع ميكني ازشون استفاده كردن. جالب اينجاست كه ميدوني كه هر كدومشون و كجا استفاده ميكنن.
هر وقت صداي اذان رو ميشنوي، مياي به من ميگي مامان مماز... بعد راه ميوفتي ميري سراغ كمد كه من سجاده هامونو بيارم و با هم نماز بخونيم قشنگم. چادر نمازت رو سرت ميكني و شروع ميكني به تكون دادن لبهات و سرت هم ميندازي پايين. ركوع اصلا نميري، اما سجده ميري و خيلي قشنگ هم اين كارو ميكني دوبار سجده ميري و دوباره بلند ميشي و شروع ميكني به حركت دادن لبهاي خوشگلت.
وقتي يه كاري داري و يه چيزي ميخواي تمام تلاشت رو ميكني و به من و بابا حالي ميكني كه چي ميخواي، دايره لغاتت كامل نيست اما خوبه و منو متوجه ميكنه. اگه از چيزي ناراحت باشي يا كسي تو رو اذيت كرده باشه مياي بهم ميگي و با اعتراض توضيح ميدي.
شعر ميخوني و خيلي قشنگ هم دكلمه ميكني، وقتي يه شعري رو چند بار گوش كني دفعه بعد كه برات بذارم انگار كه برات آشناست و شروع ميكني به حركت دادن لبهات و دستات انگار كه لغت به لغتش رو ميفهمي فداي اون فهم و شعورت بشم. اگه آهنگ شاد باشه كه شروع ميكني به رقصيدن و حركت دادن دست و پاهات و با لبهات و زبونت صدا در مياري و نوچ نوچ ميكني كه من خيلي دوست دارم. اگه من و بابايي هم كنارت باشيم مياي دست ما رو هم ميگيري كه سه تايي با هم برقصيم. بعد تو يه كمي با من ميرقصي و يه كمي با بابايي.
موقع غذا خوردن اگه تو غذا گوشت مرغ باشه ميگه مامان دوشت اده. بعد كه من ديگه گوشت رو جدا ميكنم تو بهش نگاه ميكني اگه به گوشت چيز ديگه اي هم چسبيده باشه مثل چند تا دونه برنج ميگي نه، يعني بايد فقط گوشت باشه نه چيز ديگه اي. بلا خانوم.
ديگه نميدونم از چه كاريت بگم كه حسابي ما رو شيفته خودت كردي. عاشقتيم سارا خانوم ناز نازيم...
ميبوسمت...

سارا جونم سال نو و نوزده ماهه شدنت مبارک...

سارا جونم سال نو و بيست ماهه شدنت مبارك گل نازم...
سلام به دختر نازم، سال نوت مبارك عسلم، صد سال به از اين سال ها. انشاءالله كه سال خوبي پيش رو داشته باشي و هميشه سلامت، شاد و خنده به لبت باشه گلم. علت تاخير طولانيم رو كه ميدوني ماركوپولوي مامان. ما از صبح روز بيست و هفتم اسفند ماه در سفر بوديم تا يازدهم فروردين ماه كه ساعت ده شب رسيديم خونه. تو هم تو اين مدت هر كار دلت خواست كردي كلي شيطنت و بازيگوشي. خيلي چيزهاي جديد تجربه كردي. خداروشكر خيلي بهت خوش گذشت و روزهاي خوبي رو پشت سرگذاشتي. انشاءالله كه تا آخر سال همينطور به خوشي دور هم باشيم. خداروشكر حالت خوبه و سرحالي الحمدالله.
از بيست و هفتم اسفند ماه بگم كه صبح ساعت حدود شش بود كه از خونه به سمت كرج راه افتاديم، تو هم خواب بودي. اول اتوبان قزوين بوديم كه از خواب بيدار شدي و شروع كردي با بابايي و من حرف زدن. به هر چيزي كه دور و برت ميديدي و توجهت رو جلب ميكرد رفلكس ميدادي مخصوصا به اتوبوسها و كاميونهايي كه از كنارمون رد ميشدن. نزديك آزادراه قزوين ـ رشت بوديم كه بابايي يه جا نگه داشت تا خستگي در كنيم تو هم از ماشين پياده شدي و كلي راه رفتي بعد بابايي گفت بيا بريم اينجا صبحانه بخوريم با اينكه من صبحانه براي تو راه برداشته بودم ولي سه تايي رفتيم رستوران تا صبحانه بخوريم سارا خانوم هم شروع كرد به تكرار كارهاي هر روز صبح تمام صبحانه رو قاطي كرد با هم كره و پنير و تخم مرغ و ... رو با هم قاطي ميكرد و صندلي غذاشو كثيف كرد هر چي هم بابايي بهت ميگفت دخترم اين كارو نكن ميگفتي نهههههه. خلاصه صبحانه رو كه خورديم و خواستيم سوار ماشين بشيم ولي تو دوست نداشتي و ميخواستي باز هم راه بري. ولي ديگه دير شده بود چون شب عروسي دوست بابايي دعوت بوديم و بايد خودمونو ميرسونديم. ساعت حدوداي دوازده ظهر بود كه رسيديم رشت بعد بابايي زنگ زد به دوستش و گفت كه ما رسيديم رشت. از طرفي چون يادمون رفته بود دوربين عكاسي رو همراهمون بياريم باباجون به من پيشنهاد داد كه بريم يه دوربين بخريم من هم استقبال كردم چون حيف بود اين روزهاي خاطره انگيز رو ثبت نكنيم به همين خاطر تو شهر رشت دنبال نمايندگي كانن گشتيم و بعد از كلي پرس و جو پيدا كرديم و يه دوربين خوشگل خريديم و بابايي اونو هديه كرد به من، ازش ممنونم. بعد براي اينكه از فرصت استفاده كنيم رفتيم به سمت بندر انزلي تا بريم مرداب انزلي ولي خوب هيچ خبري نبود و به همين خاطر منصرف شديم از اينكه تو مرداب بگرديم من به بابايي پيشنهاد دادم بريم لب دريا تا ناهار هم همون جا بخوريم. اون روز با اينكه خورشيد تو آسمون بود ولي لب ساحل خيلي باد ميومد و سرد بود. اما چون براي تو جاي جديدي بود دوست داشتي كه راه بري و نميخواستي كه پيش من بشيني. بابايي بردت لب ساحل و من هم زير آلاچيق نشستم و از دور شما رو نگاه ميكردم و چند تا عكس ازت انداختم. صداي مرغ هاي دريايي و پروازشون روي سطح آب خيلي برات جالب بود و همش به بابا نشونشون ميدادي. بعد از دو سه ساعت كه اونجا بوديم حدود ساعت 4 و نيم بعدازظهر بود كه به بابا گفتم ديگه بهتره بريم به سمت رشت تا آماده بشيم و بريم عروسي. تو راه برگشت تو خوابيدي و من و بابايي هم خيلي خسته بوديم اول شهر رشت كه رسيديم بابا زد كنار و خواست كه از اين فرصت استفاده و كمي استراحت كنيم تا شب سرحال باشيم. ساعت نزديك شش بعدازظهر بود كه راه افتاديم به سمت تالار تا آماده بشيم و تالار رو پيدا كنيم شد ساعت هشت شب. با اينكه تو اين عروسي با هيچ كس آشنا نبوديم و اكثراً به زبان محلي حرف ميزدن ولي خوب خيلي بهمون خوش گذشت تو هم اونجا چند تا دوست پيدا كردي و باهاشون تو سالن بدو بدو ميكردي و هر از گاهي ياد من ميافتاديو ميومدي پيشم و بچه ها رو بهم نشون ميدادي. بعد از خوردن شام و خداحافظي از عروس داماد اومديم تو ماشين نشستيم. بابايي كه خسته بود ولي ميخواست به خاطر دوستش بريم دنبال ماشين عروس ولي من خيلي خسته بودم و ساعت نزديك دوازده شب بود بهش گفتم خيلي دير شده و سارا داره بد خواب ميشه بهتره بريم هتل. راه افتاديم به سمت هتل و در اوج خستگي هر دو خوابيديم صبح زود از خواب بيدار شدم و بابايي رو صدا كردم كه بيدار بشه و راه بيافتيم. آخه ميخواستيم از لاهيجان و از جاده كنار دريا بريم به سمت بابلسر و خونه مامان گل اينا تا سال نو رو در كنار اونا باشيم. نميخواستم به ترافيك بخوريم. بابايي بيدار شد و تو رو كه خواب بود بغل كرد و سوار ماشين شديم تو راه يه صبحانه جزئي خورديم و همينطور از شهرهاي شمالي رد ميشديم وقتي وارد رامسر شديم به باباجون گفتم بيا بريم لب دريا. رفتيم لب دريا و اونجا كلي بازي كردي خيلي رامسر شهر قشنگي هر بار كه از ماشين پياده ميشديم به سختي ميشد تو رو سوار كرد. همينطور شهرها رو رد كرديم تا رسيديم به بابلسر عمو محسن و زن عمو و عمه و مامان گل در انتظار ديدن تو بودن. شنبه ساعت يك بعدازظهر رسيديم بابلسر و تا پنجشنبه صبح اونجا بوديم و در طول اين مدت همش در مهموني و مشغول ديد و بازديد بوديم. تو هم خيلي با بچه ها بازي كردي و اصلا غريبي نميكردي.

لب ساحل بندرانزلي كه خيلي هوا سرد بود و باد ميومد

آپلود تك

آپلود تك

بابلسر و خونه مامان گل اينا ميخواستي بري حياط و جارو كني دخترم

آپلود تك

دوست داشتي تو حياط خونه مامان گل اينا قدم بزني

آپلود تك

مهموني خونه عمه جونه و تو نوه عمه رو بغل كردي و ميبوسيش مهربونم

آپلود تك

پنجشنبه ساعت 11 صبح راه افتاديم به سمت تهران از جاده فيروزكوه اومديم كه به ترافيك نخوريم. توي راه بابا سرد درد گرفته بود كه علت اصليش هم به خاطر خستگي اين چند روز بود چند بار توي راه نگه داشت و به مراكز اورژانس مراجعه كرد، بالاخره ساعت چهار بعدازظهر رسيديم تهران و سرراه رفتيم خونه خاله فاطمه و عمو رضا. تا ساعت هفت بعدازظهر اونجا بوديم و بعدش اومديم به سمت خونه تا وسايل سفر رو جابه جا كنيم و فرداش به سمت كاشان حركت كنيم. بابايي كه سردردش ادامه داشت استراحت كرد و من هم مشغول جابه جايي وسايل بوديم با اينكه خيلي خسته بودم ولي خوب بايد براي فردا صبح آماده ميشديم تا با مامان پروين اينا و خاله اينا همگي به سمت كاشان راه بيافتيم. ساعت هفت صبح قرار گذاشتيم با باباحسن ولي خوب از اونجايي كه بابايي هنوز حالش رو به راه نشده بود ما ديرتر راه افتاديم ساعت يازده ظهر راه افتاديم و حدوداي يك و نيم دو بعدازظهر بود كه باباحسن اينا رو هشتاد كيلومتري كاشان ديديم. وقتي رسيديم به روستاي بابابزرگ ساعت حدود سه و نيم چهار بعدازظهر بود و ناهار خورديم و يه كمي رفتيم كنار رودخونه راه رفتيم تو هم خيلي خوشت اومده بود و از ديدن آب و اون همه ماهي لذت بردي. اون روز همگي مشغول كار بوديم تا وسايلي كه همراه آورديم رو جابه جا كنيم. دو سه روز طول كشيد تا همه چي مرتب شد. يه روز هم با خاله آزاده و بچه ها رفتيم روستاي تاريخي ابيانه، دايي و زن داييم هم باهامون اومدن تا اگه خواستيم بريم جايي بمونيم بريم خونشون. كلي راه رفتيم و عكس انداختيم و خوش گذرونديم، تو راه برگشت تو خسته شده بودي و خوابت ميومد ولي با پريا و مائده بازي ميكردي و حاضر نبودي بخوابي. چند روزي كه پيش بابابزرگ و مامان بزرگ و بقيه بزرگترهاي فاميل بوديم خيلي خيلي بهمون خوش گذشت و تو و بابايي حسابي تو دشت و كوير پياده روي كردين.

خونه بابابزرگ من تو احمدآباد و تو علي جون دارين با هم بازي ميكنين

آپلود تك

تو و بهار جون حسابي راه رفتينو لب آب بازي كردين

آپلود تك

آپلود تك

آپلود تك

آپلود تك

رفتي ببعي هاي عمو رو ديدي و حسابي ذوق كردي و صداشونو در مياوردي

آپلود تك

آپلود تك

آپلود تك

روز دوشنبه صبح بعد از خوردن صبحانه از همه خداحافظي كرديم و راه افتاديم به سمت رشت. حامد هم همراه ما اومد تا نزديك تهران پياده شه و بره خونه. راه خيلي طولاني بود حدود 800 كيلومتر ولي من و بابايي تصميم گرفتيم كه بريم زيباكنار و اونجا هم چند روزي استراحت كنيم. وقتي رسيديم زيباكنار ساعت 8 شب بود و همگي حسابي خسته بوديم. وارد شهرك كه شديم تو حسابي خوشحال شدي انگار كه متوجه شده بودي وارد يه محيط جديد شديم و دست منو ول كردي و شروع كردي خودت راه رفتن و همش من و بابايي رو صدا ميزدي كه ما هم دنبالت بيايم. بعد از اينكه چمدونهارو از ماشين در آورديم و بابايي ماشين رو برد پاركينگ راه افتاديم به سمت هتل ولي تو دوست نداشتي كه تو ساختمون باشي ميخواستي بري داخل محوطه و راه بري نورپردازي حياط خيلي برات جالب و جذاب بود.
اونجا لب دريا رفتيم و تو محوطه پارك بازي كرديم. تاب خورديم و حسابي خوش گذرونديم. رفتيم تله كابين لاهيجان. تو شهربازي تله كابين بازي كردي و خيلي خوشحال بودي. دختر نازم خيلي تو اين سفر تجربه هاي جديد به دست آوردي. لب ساحل با شن ها بازي ميكردي و اونها رو ميگرفتي دستت و فشار ميدادي. دوست داشتي بري تو آب. ولي سرد بود و من نتونستم بذارم آب بازي كني. لب ساحل خيلي باد ميومد و سرد بود. پنجشنبه صبح بود از خواب بيدار شدم و وسايل رو بستم و آماده برگشت به تهران شدم، اما تو و بابايي خواب بودين. رفتم صبحانه سفارش دادم و خودم هم آماده شدم بعد شما رو بيدار كردم و حاضر شديم و سوار ماشين شديم تو راه برگشت به تهران رفتيم موزه ميراث روستايي گيلان كه خيلي خيلي ديدني بود. تو رودبار و منجيل هم نگه داشتيم و از توربينهاي بادي و سد منجيل عكس انداختيم. خدارو شكر خيلي خيلي خيلي بهمون خوش گذشت و سفرهاي به ياد ماندني داشتيم. دختر نازم دوست دارم و اميدوارم اين خاطراتي كه برات ثبت كردم به همراه عكسهاشون برات به يادگار بمونه عزيزم.

صبح بعد از خوردن صبحانه رفتيم تو پارك بازي كردي

آپلود تك

آپلود تك

آپلود تك

اينجا كنار رودخونه كيانشهر ازت عكس انداختيم داشتن ماهيگيري ميكردن

آپلود تك

تله كابين لاهيجان كه خيلي دوست داشتي

آپلود تك

آپلود تك

لب درياي زيباكنار

آپلود تك

موزه ميراث روستايي گيلان كه خيلي خيلي زيبا بود

آپلود تك

دوست دارم و ميبوسمت...
از باباحسين هم تشكر ميكنم كه تو ايام عيد روزهاي شاد و به يادموندني رو تو خاطرمون ثبت كرد...