سارا جونم سال نو و بيست ماهه شدنت مبارك گل نازم...
سلام به دختر نازم، سال نوت مبارك عسلم، صد سال به از اين سال ها. انشاءالله كه سال خوبي پيش رو داشته باشي و هميشه سلامت، شاد و خنده به لبت باشه گلم. علت تاخير طولانيم رو كه ميدوني ماركوپولوي مامان. ما از صبح روز بيست و هفتم اسفند ماه در سفر بوديم تا يازدهم فروردين ماه كه ساعت ده شب رسيديم خونه. تو هم تو اين مدت هر كار دلت خواست كردي كلي شيطنت و بازيگوشي. خيلي چيزهاي جديد تجربه كردي. خداروشكر خيلي بهت خوش گذشت و روزهاي خوبي رو پشت سرگذاشتي. انشاءالله كه تا آخر سال همينطور به خوشي دور هم باشيم. خداروشكر حالت خوبه و سرحالي الحمدالله.
از بيست و هفتم اسفند ماه بگم كه صبح ساعت حدود شش بود كه از خونه به سمت كرج راه افتاديم، تو هم خواب بودي. اول اتوبان قزوين بوديم كه از خواب بيدار شدي و شروع كردي با بابايي و من حرف زدن. به هر چيزي كه دور و برت ميديدي و توجهت رو جلب ميكرد رفلكس ميدادي مخصوصا به اتوبوسها و كاميونهايي كه از كنارمون رد ميشدن. نزديك آزادراه قزوين ـ رشت بوديم كه بابايي يه جا نگه داشت تا خستگي در كنيم تو هم از ماشين پياده شدي و كلي راه رفتي بعد بابايي گفت بيا بريم اينجا صبحانه بخوريم با اينكه من صبحانه براي تو راه برداشته بودم ولي سه تايي رفتيم رستوران تا صبحانه بخوريم سارا خانوم هم شروع كرد به تكرار كارهاي هر روز صبح تمام صبحانه رو قاطي كرد با هم كره و پنير و تخم مرغ و ... رو با هم قاطي ميكرد و صندلي غذاشو كثيف كرد هر چي هم بابايي بهت ميگفت دخترم اين كارو نكن ميگفتي نهههههه. خلاصه صبحانه رو كه خورديم و خواستيم سوار ماشين بشيم ولي تو دوست نداشتي و ميخواستي باز هم راه بري. ولي ديگه دير شده بود چون شب عروسي دوست بابايي دعوت بوديم و بايد خودمونو ميرسونديم. ساعت حدوداي دوازده ظهر بود كه رسيديم رشت بعد بابايي زنگ زد به دوستش و گفت كه ما رسيديم رشت. از طرفي چون يادمون رفته بود دوربين عكاسي رو همراهمون بياريم باباجون به من پيشنهاد داد كه بريم يه دوربين بخريم من هم استقبال كردم چون حيف بود اين روزهاي خاطره انگيز رو ثبت نكنيم به همين خاطر تو شهر رشت دنبال نمايندگي كانن گشتيم و بعد از كلي پرس و جو پيدا كرديم و يه دوربين خوشگل خريديم و بابايي اونو هديه كرد به من، ازش ممنونم. بعد براي اينكه از فرصت استفاده كنيم رفتيم به سمت بندر انزلي تا بريم مرداب انزلي ولي خوب هيچ خبري نبود و به همين خاطر منصرف شديم از اينكه تو مرداب بگرديم من به بابايي پيشنهاد دادم بريم لب دريا تا ناهار هم همون جا بخوريم. اون روز با اينكه خورشيد تو آسمون بود ولي لب ساحل خيلي باد ميومد و سرد بود. اما چون براي تو جاي جديدي بود دوست داشتي كه راه بري و نميخواستي كه پيش من بشيني. بابايي بردت لب ساحل و من هم زير آلاچيق نشستم و از دور شما رو نگاه ميكردم و چند تا عكس ازت انداختم. صداي مرغ هاي دريايي و پروازشون روي سطح آب خيلي برات جالب بود و همش به بابا نشونشون ميدادي. بعد از دو سه ساعت كه اونجا بوديم حدود ساعت 4 و نيم بعدازظهر بود كه به بابا گفتم ديگه بهتره بريم به سمت رشت تا آماده بشيم و بريم عروسي. تو راه برگشت تو خوابيدي و من و بابايي هم خيلي خسته بوديم اول شهر رشت كه رسيديم بابا زد كنار و خواست كه از اين فرصت استفاده و كمي استراحت كنيم تا شب سرحال باشيم. ساعت نزديك شش بعدازظهر بود كه راه افتاديم به سمت تالار تا آماده بشيم و تالار رو پيدا كنيم شد ساعت هشت شب. با اينكه تو اين عروسي با هيچ كس آشنا نبوديم و اكثراً به زبان محلي حرف ميزدن ولي خوب خيلي بهمون خوش گذشت تو هم اونجا چند تا دوست پيدا كردي و باهاشون تو سالن بدو بدو ميكردي و هر از گاهي ياد من ميافتاديو ميومدي پيشم و بچه ها رو بهم نشون ميدادي. بعد از خوردن شام و خداحافظي از عروس داماد اومديم تو ماشين نشستيم. بابايي كه خسته بود ولي ميخواست به خاطر دوستش بريم دنبال ماشين عروس ولي من خيلي خسته بودم و ساعت نزديك دوازده شب بود بهش گفتم خيلي دير شده و سارا داره بد خواب ميشه بهتره بريم هتل. راه افتاديم به سمت هتل و در اوج خستگي هر دو خوابيديم صبح زود از خواب بيدار شدم و بابايي رو صدا كردم كه بيدار بشه و راه بيافتيم. آخه ميخواستيم از لاهيجان و از جاده كنار دريا بريم به سمت بابلسر و خونه مامان گل اينا تا سال نو رو در كنار اونا باشيم. نميخواستم به ترافيك بخوريم. بابايي بيدار شد و تو رو كه خواب بود بغل كرد و سوار ماشين شديم تو راه يه صبحانه جزئي خورديم و همينطور از شهرهاي شمالي رد ميشديم وقتي وارد رامسر شديم به باباجون گفتم بيا بريم لب دريا. رفتيم لب دريا و اونجا كلي بازي كردي خيلي رامسر شهر قشنگي هر بار كه از ماشين پياده ميشديم به سختي ميشد تو رو سوار كرد. همينطور شهرها رو رد كرديم تا رسيديم به بابلسر عمو محسن و زن عمو و عمه و مامان گل در انتظار ديدن تو بودن. شنبه ساعت يك بعدازظهر رسيديم بابلسر و تا پنجشنبه صبح اونجا بوديم و در طول اين مدت همش در مهموني و مشغول ديد و بازديد بوديم. تو هم خيلي با بچه ها بازي كردي و اصلا غريبي نميكردي.
لب ساحل بندرانزلي كه خيلي هوا سرد بود و باد ميومد


بابلسر و خونه مامان گل اينا ميخواستي بري حياط و جارو كني دخترم

دوست داشتي تو حياط خونه مامان گل اينا قدم بزني

مهموني خونه عمه جونه و تو نوه عمه رو بغل كردي و ميبوسيش مهربونم

پنجشنبه ساعت 11 صبح راه افتاديم به سمت تهران از جاده فيروزكوه اومديم كه به ترافيك نخوريم. توي راه بابا سرد درد گرفته بود كه علت اصليش هم به خاطر خستگي اين چند روز بود چند بار توي راه نگه داشت و به مراكز اورژانس مراجعه كرد، بالاخره ساعت چهار بعدازظهر رسيديم تهران و سرراه رفتيم خونه خاله فاطمه و عمو رضا. تا ساعت هفت بعدازظهر اونجا بوديم و بعدش اومديم به سمت خونه تا وسايل سفر رو جابه جا كنيم و فرداش به سمت كاشان حركت كنيم. بابايي كه سردردش ادامه داشت استراحت كرد و من هم مشغول جابه جايي وسايل بوديم با اينكه خيلي خسته بودم ولي خوب بايد براي فردا صبح آماده ميشديم تا با مامان پروين اينا و خاله اينا همگي به سمت كاشان راه بيافتيم. ساعت هفت صبح قرار گذاشتيم با باباحسن ولي خوب از اونجايي كه بابايي هنوز حالش رو به راه نشده بود ما ديرتر راه افتاديم ساعت يازده ظهر راه افتاديم و حدوداي يك و نيم دو بعدازظهر بود كه باباحسن اينا رو هشتاد كيلومتري كاشان ديديم. وقتي رسيديم به روستاي بابابزرگ ساعت حدود سه و نيم چهار بعدازظهر بود و ناهار خورديم و يه كمي رفتيم كنار رودخونه راه رفتيم تو هم خيلي خوشت اومده بود و از ديدن آب و اون همه ماهي لذت بردي. اون روز همگي مشغول كار بوديم تا وسايلي كه همراه آورديم رو جابه جا كنيم. دو سه روز طول كشيد تا همه چي مرتب شد. يه روز هم با خاله آزاده و بچه ها رفتيم روستاي تاريخي ابيانه، دايي و زن داييم هم باهامون اومدن تا اگه خواستيم بريم جايي بمونيم بريم خونشون. كلي راه رفتيم و عكس انداختيم و خوش گذرونديم، تو راه برگشت تو خسته شده بودي و خوابت ميومد ولي با پريا و مائده بازي ميكردي و حاضر نبودي بخوابي. چند روزي كه پيش بابابزرگ و مامان بزرگ و بقيه بزرگترهاي فاميل بوديم خيلي خيلي بهمون خوش گذشت و تو و بابايي حسابي تو دشت و كوير پياده روي كردين.
خونه بابابزرگ من تو احمدآباد و تو علي جون دارين با هم بازي ميكنين

تو و بهار جون حسابي راه رفتينو لب آب بازي كردين




رفتي ببعي هاي عمو رو ديدي و حسابي ذوق كردي و صداشونو در مياوردي



روز دوشنبه صبح بعد از خوردن صبحانه از همه خداحافظي كرديم و راه افتاديم به سمت رشت. حامد هم همراه ما اومد تا نزديك تهران پياده شه و بره خونه. راه خيلي طولاني بود حدود 800 كيلومتر ولي من و بابايي تصميم گرفتيم كه بريم زيباكنار و اونجا هم چند روزي استراحت كنيم. وقتي رسيديم زيباكنار ساعت 8 شب بود و همگي حسابي خسته بوديم. وارد شهرك كه شديم تو حسابي خوشحال شدي انگار كه متوجه شده بودي وارد يه محيط جديد شديم و دست منو ول كردي و شروع كردي خودت راه رفتن و همش من و بابايي رو صدا ميزدي كه ما هم دنبالت بيايم. بعد از اينكه چمدونهارو از ماشين در آورديم و بابايي ماشين رو برد پاركينگ راه افتاديم به سمت هتل ولي تو دوست نداشتي كه تو ساختمون باشي ميخواستي بري داخل محوطه و راه بري نورپردازي حياط خيلي برات جالب و جذاب بود.
اونجا لب دريا رفتيم و تو محوطه پارك بازي كرديم. تاب خورديم و حسابي خوش گذرونديم. رفتيم تله كابين لاهيجان. تو شهربازي تله كابين بازي كردي و خيلي خوشحال بودي. دختر نازم خيلي تو اين سفر تجربه هاي جديد به دست آوردي. لب ساحل با شن ها بازي ميكردي و اونها رو ميگرفتي دستت و فشار ميدادي. دوست داشتي بري تو آب. ولي سرد بود و من نتونستم بذارم آب بازي كني. لب ساحل خيلي باد ميومد و سرد بود. پنجشنبه صبح بود از خواب بيدار شدم و وسايل رو بستم و آماده برگشت به تهران شدم، اما تو و بابايي خواب بودين. رفتم صبحانه سفارش دادم و خودم هم آماده شدم بعد شما رو بيدار كردم و حاضر شديم و سوار ماشين شديم تو راه برگشت به تهران رفتيم موزه ميراث روستايي گيلان كه خيلي خيلي ديدني بود. تو رودبار و منجيل هم نگه داشتيم و از توربينهاي بادي و سد منجيل عكس انداختيم. خدارو شكر خيلي خيلي خيلي بهمون خوش گذشت و سفرهاي به ياد ماندني داشتيم. دختر نازم دوست دارم و اميدوارم اين خاطراتي كه برات ثبت كردم به همراه عكسهاشون برات به يادگار بمونه عزيزم.
صبح بعد از خوردن صبحانه رفتيم تو پارك بازي كردي



اينجا كنار رودخونه كيانشهر ازت عكس انداختيم داشتن ماهيگيري ميكردن

تله كابين لاهيجان كه خيلي دوست داشتي


لب درياي زيباكنار

موزه ميراث روستايي گيلان كه خيلي خيلي زيبا بود

دوست دارم و ميبوسمت...
از باباحسين هم تشكر ميكنم كه تو ايام عيد روزهاي شاد و به يادموندني رو تو خاطرمون ثبت كرد...