بسیت و سوم مهر اومد و من بیست و هفت ساله شدم...

سلام

روز شنبه بیست و سوم مهر ماه ۹۰ بود و من بیست و هفت ساله شدم. تولدم مبارک!!!

امسال روز تولدم از صبح با حسین جون و سارا خوشگلم رفتیم بیرون آخه سارا یه کم سرماخوردگی داشت و قرار بود که من از روز یک شنبه بیست و چهارم برم شرکت بیمه مشغول به کار بشم دلشوره داشتم که وقتی بذارمش پیش مامانم اذیت بشه و از طرفی مامانو هم اذیت کنه بردمش مرکز بهداشت دکتر. وقتی معاینه اش کرد تایید کرد که یه کمی گلوش التهاب داره به همین خاطر داروهاشو گرفتم و بعد از یه خرید جزئی از تعاونی با هم راهی خونه شدیم سارا تا تونست شیطنت کرد مترو سوار شد و دست میزد و هورا میکشید خیلی ذوق زده شده بود. وقتی اومدیم خونه ساعت یک بعدازظهر بود ناهار خوردیم و خوابیدیم خیلی خسته بودیم. وقتی بیدار شدیم برقا رفته بود و تو تاریکی داشتیم دور خودمون میچرخیدیم. شب که حسین اومد خونه با یه کیک خوشگل و خوشمزه وارد شد سارا کلی جیغ کشید و دست زد و اصرار داشت که حتما کیک بخوریم. اما هنوز میز و نچیده بودم که دوباره برقا رفت! به همین خاطر کلا خوردن کیک و عکس گرفتن منتفی شد. فقط قطع و وصل شدن برق بود که کلافه امون کرد وگرنه روز خیلی خوبی داشتیم با اینکه خسته شدیم ولی به من و سارا خیلی خوش گذشت. دیروز هم که اولین روز کاری من بود خدا رو شکر خوب شروع شد. سرحال بودم و از صبح با حسین رفتم خونه مامان سارا رو گذاشتم و کارامو انجام دادم و راهی شرکت شدم. چون پنجشنبه گذشته یک بار رفته بودم اونجا به همین خاطر با محیط و مدیرش آشنا بودم بعد از حال و احوالپرسی رفتم نشستم و منتظر شدم. بعد از اتمام کار و خداحافظی با رضایتی که از اولین روز کاریم داشتم به حسین زنگ زدم و ازش بابت کمکی که بهم کرده بود تشکر کردم. امروز روز دوم کاری بود و سارا خیلی راحت تر از دیروز خونه مامان موند. مامان خیلی خسته میشه ولی خوب چاره ای ندارم تا توی مهد یکی جا به جا بشه و بتونم سارا رو ثبت نام کنم. امروز روز پر کاری بود. مثل دیروز پرانرژی نبودم و تقریبا خسته شدم. اما احساس خوبی دارم. انشاءالله که خدا خودش کمکم میکنه و این روزها نتایج خوبی برای من و زندگیمون به همراه داره.

حسین جان و سارا جان از اینکه برام آرزوی موفقیت میکنید و همراهم هستید ممنونم. دوستون دارم 

پیشنهاد کاری جدید!

روز جمعه ساعت دو بعدازظهر بود که من خیلی خسته و کلافه بودم و سارا هم مشغول بازی بود. حسین هم که از صبح رفته بود نمایشگاه رسانه های دیجیتال و ما خونه تنها بودیم. یه دفعه موبایلم زنگ خورد! با تعجب دیدم که آقای کرمی پشته خطه! جواب دادم و بعد از احوالپرسی منو دعوت کرد به همکاری واسه دفتر بیمه اشون! با اینکه کلافه و بی حوصله بودم با شنیدن این خبر متعجب شدم و بهش گفتم که اجازه بدین من فردا بهتون خبر میدم که نظرم چیه؟ به حسین زنگ زدم و تلفنی بهش گفتم که چی شده اون هم گفت که شب اومد با هم مفصل صحبت میکنیم. امروز سه شنبه است و چهار روز از اون روز میگذره و من احساس بهتری دارم سبک هستم و ذهنم خالی تر از گذشته است.

استخاره کردم و با همه حرفایی که زد نهایتا گفت که خوبه و باید در انجام کار جدیت و تلاش زیادی داشته باشی. سختی های خودش رو داره اما خوبه و حجتش بر شما تمام شده است. از این بابت خوشحالم گاهی یه دفعه فکر میکنم که نکنه نتونم انجامش بدم یا با روحیاتم سازگار نباشه اما سریع به خودم مسلط میشم و میگم که نه من کارهای سخت تر از اینو انجام دادم حتما اینم میتونم انجام بدم. دوست دارم که یه کار متفاوت و جدید انجام بدم. تجربه جدیدی داشته باشم. من هم با توکل به خدا شروع میکنم و انشاءالله که خیر باشه برامون. حسین هم خیلی بهم کمک میکنه و روحیه میده. پیشنهاداتش که حرف نداره. همه جوره نظر میده و کمک فکری میکنه. هر چند این روزها خیلی شلوغه و تقریبا ساعت ده نیم شب زودتر نیومده خونه اما دیشب برای اولین بار ساعت هفت و نیم بود که اومد خونه. خسته بود و داغون ولی خوب کلی با سارا بازی کرد و سارا در اوج خستگی ساعت نه و نیم خوابید. خدا انشاءالله بهت سلامتی بده حسین جان. دل خوش و شادی و نشاط و روزی فراون هم بهت بده که اینقدر زحمت میکشی.

فردا محسن و مامان اینا میان. دوره سوم شیمی درمانی مامانه. محسن و خانومش صبح مامانو میارن و بعدش میرن قم زیارت. مامان پیش من هست تا عصر که حسین ببردش دکتر واسه تزریق. از اون هفته خیلی حال و حوصله این روزها رو نداشتم. اما با استخاره ای که کردم حالم بهتره و آروم ترم. دیگه برام مهم نیست و سعی میکنم بهش فکر نکنم.

باید بچسبم به زندگیم و نباید بذارم این آدمای کوچیکی که دورو ورم هستن باعث وارد شدن کوچکترین خللی به زندگیم بشن. خدا خودش میدونه که من هر کاری کردم با دل و جون بود و نیتم خالص و ناب!

اما اونا قدر نشناسی کردن و آنطور که نباید پاسخ دادن. من فقط اینو میدونم که خدایی هست که حواسش به همه چیز هست و نمیگذاره که هیچ حقی ناحق بشه. اون جای حق نشسته و هیچ وقت از حق بنده هاش نمیگذره.

خدایا خودت کمکم کن...

سارا خانوم گل مامان سلام،
از همين جا و در حضور خودت ميبوسمت و روز جهاني كودك رو بهت تبريك ميگم خوشگلم. امروز روز توئه هر كاري دوست داري كه برات خطري نداشته باشه انجام بده. خوشگل من داري بازي ميكني، يعني داري با اسباب بازيهات آشپزي ميكني و مدام ميگي مامان بيا غذا سرد! يعني بيا غذا سرد شد! ميگم دخترم من الان سيرم تازه صبحانه خوردم ولي بازم تكرار ميكني. هزار ماشاءالله خيلي ميفهمي و بامزه حرف ميزني. ديگه بله رو كامل ميگي اينقدر هم خوشگل ميگي كه نگو. باشه هم خيلي قشنگ ميگي مثلا ميگم سارا مواظب خودت باش! ميگي باشه. قبلا باشه و بله رو نصفه ميگفتي اما الان با تاكيد و محكم ميگي خيلي خوشم مياد. صدات خيلي قشنگه هزار هزار ماشاءالله. از وقتي كه آكادمي موسيقي گوگوش شروع شده هر بار كه نشون ميده تو هم دو تا انگشتات رو ميذاري روي لپت و ميگي مييييييييي ياااااااااا اداي هومن كه به شيما ياد ميداد رو در مياري خوشگلم. خيلي دوست دارم. خيلي سريع هر چيزي تو ذهنت ميشينه. حافظه تجسميت مثل من قويه. اين يكي ديگه به من رفته !!! :)) هر بار خونه كسي ميخوايم بري مخصوصا خونه مامان پروين و خاله فاطمه اينا (ارميا) به نزديكي هاي خونشون ميرسيم ميگي مامان ميريم پيش ارميا؟! يا وقتي ميخوايم بريم خونه مامان پروين ميرسيم سر باكري ميگي آزي نههههههههه! يا مدام مهد كودكي كه بهار خاله مريم ميره بهم نشون ميدي و اصرار ميكني كه بري مهد! البته روز پنجشنبه بردمت مهد. حدود نيم ساعت شايد هم چهل دقيقه اونجا بازي ميكردي و حسابي محيط برات جالب و جذاب بود. خوشت اومده بود و هر چي بچه ها توپا و اسباب بازي ها رو جابه جا ميكردن تو اعتراض ميكردي و ميگفتي نه!!! توپا رو جمع ميكردي و ميريختي تو سبدش!! آخ من فداي دختر مرتبم بشم.
بابايي يكي دو هفته ميشه كه گفته ببرمت واسه دو يا سه روز در هفته مهد ثبت نامت كنم. پنجشنبه رفتم تا با مديرش صحبت كنم گفت متاسفانه جا نداره! جايي ديگه اي هم دوست ندارم ببرمت. چون اينجا هم نزديك خونه مامان پروينه هم بهار خاله مريم اونجاست و گاهي اوقات ميتونين پيش هم باشين و مواظبت باشه. فعلا كه گفت وقت نداره و بايد واسه آبان ماه تماس بگيرم اگه جاي خالي داشت ثبت نامت كنم. واسه خودت هم دو روز تو هفته خوبه. تنوعيه و بازي ميكني.
از پنجشنبه ميگفتم بابايي كه نمايشگاه غرفه داشت و تا ظهر پيش ما بود ولي بعدش ديگه رفت نمايشگاه رسانه هاي ديجيتال و من و تو خونه مامان پروين بوديم. بعدازظهر ساعت پنج بود كه زنگ زدم به آتليه اي كه قرار بود بريم نمونه كارهاش رو ببينيم.
امسال بر خلاف سالهاي گذشته به خاطر مريضي عزيز عكسي كه سالگرد ازدواجمون و تولد تو مينداختيم عقب افتاد و از اين بابت خيلي ناراحتم. كاشكي همون موقع اقدام ميكردم به انداختن عكس. البته اون موقع هم به خاطر عمل و مريضي عزيز و اينكه پول به اندازه كافي تو دستمون نبود و از نظر روحي هم حال خوبي نداشتيم عقب افتاد ميخواستم بذارم واسه عروسي خانوم بي معرفت كه اون هم... بگذريم به هر حال نشد اما اين دفعه ديگه جدي گرفتمش. نميخوام اين فرصت رو از دست بدم. تا الان هم خيلي دير شده عزيزم. پنجشنبه با تو خاله فرزانه و عمو مهدي رفتيم آتليه و نمونه كار ديديم و همون جا وقت گرفتيم واسه پنجم آبان وقت آرايشگاه هم گرفتم ديگه بايد برم تو نخ لباس و ست كردن لباسهامون كه ايشاءالله از سال هاي گذشته خوشگل تر و بهتر ميشه.
ديروز آقاي كرمي زنگ زد و دوباره منو دعوت به كار كرد تو دفتر بيمه خودشون ولي خوب هنوز نتونستم تصميم بگيرم آخه گفت كه درصدي حقوق ميدن و حقوق ثابتي ماهانه نميدن بسته به ميزان كاري كه بگيرن حقوق ميدن و اين از نظر من و بابايي خوب نيست! بايد بازم باهاش صحبت كنم و از شرايطشون كاملا اطلاع پيدا كنم. ديروز جمعه بود و از صبح بابايي رفت نمايشگاه و من و تو تنها بوديم خيلي روز دلگير و كلافه كننده اي بود. اصلا حوصله نداشتم و اعصابم هم خورد بود. دلم از يك سري چيزا و كسا گرفت. دوباره از دست خودم و محبت هاي زياديم ناراحت شدم. ا ز اينكه چرا بايد اينقدر ناراحت باشم چرا حرفم رو خيلي رك و راحت بهشون نميزنم و .... ولي خوب بعد از اينكه بابايي اومد حالم بهتر شد ساعت نه بود كه بابايي اومد تو هم خسته بودي و با بابايي زود خوابيدي. اما من تا ساعت يك و نيم شب بيدار بودم و خوابم نميبرد.
خاله پري رفته مشهد و الان تو حرم امام رضا (ع) نايب الزياره همگيمون مخصوصا من و تو و بابايي هم هست. بهش گفتم وقتي دستش رسيد به ضريح امام رضا بگه كه ما هم خيلي زود بطلبه آخه دلم تنگ شده الان يك سال و نيم هست كه نرفتيم. دوست دارم اين بار با ماشين بريم. دخترم تو هم دعا كن تا خدا گره از كارمون باز كنه و زندگيمون بر وفق مرادمون بگذره. روزهاي سلامتي و خوشيمون روز به روز بيشتر و بيشتر بشه. ديگه خسته شدم از اين همه دغدغه و كار و گرفتاري و دكتر و ....
خدايا ناشكري نميكنم. باز هم به همه چيت شكر ولي كم كم ظرفيتم داره تموم ميشه.

روز جهانی کودک مبارک...

سارا جونم سلام

امروز روز جهانی کودک هست و من و بابایی این روز رو بهت تبریک میگیم عسلم. امیدوارم که همیشه شاد و سرحال و سلامت باشی.

راستی یادم رفته بود بگم که برات وبلاگ جدیدی درست کردم. هر چند که تو این وبلاگ تمام خاطرات با تو بودن رو نوشتم ولی خوب دوست داشتم وبلاگ خصوصی داشته باشی و بچه گونه باشه به همین خاطر تو نی نی وبلاگ برات یک وبلاگ درست کردم که اسمش هست http://sarajoonam.niniweblog.com

امیدوارم که بتونم وقت بذارم و هر روز آپلودش کنم.

آفرين دختر نازم كه شير خوردن و پوشكت رو كنار گذاشتي... دوست دارم

سلام به ساراي خوشگلم...

اين روزها حسابي خانوم خانوم شدي. ديگه واسه بزرگ شدي.

فكر ميكنم حدودا از بيست و ششم شهريور بود كه ديگه بهت شير ندادم و گفتم كه مي مي تلخه...

تو هم نخوردي تا امروز كه دوازدهم مهر ماهه... خدا رو شكر ميكنم كه با همه سختي هايي كه تو اين روزها كشيديم فشار هايي كه داشتيم تونستي اين مرحله رو بگذروني.

گذشته از شير گرفتنت تو خيلي وقته كه جيشت رو ميگي و كنترل ميكني تقريبا از بهمن ماه پارسال. اما من واسه از پوشك گرفتنت خيلي عجله نكردم گفتم هر چيزي به وقتش خوبه. به همين خاطر تو همين مدت كه داشتيم پروژه ممنوعيت شير مادر رو ميگذرونديم پوشك كردنت رو هم كم كردم. اكثر روزهايي كه خونه هستيم پوشك نداري. گاهي اوقات كه خونه كسي ميريم و بازيگوشي ميكني و ممكنه دستشويي نري پوشكت ميكنم. از همون بچگيت در طول شب اصلا پوشكت رو خيس نميكردي. هميشه خشك بودي. صبح كه بيدار ميشدي پوشكت حسابي خيس ميشد. اما الان خدا رو شكر از توجهات حضرت زهرا (س) همون كه ازشون خواسته بودم كه بتونيم اين مراحل رو هم به خوبي پشت سر بگذاريم خيلي اذيت نشدي. فقط هر از گاهي مياي پيشم و ميگي مامان مي مي تلخه؟؟! ميگم بله دخترم مي مي تلخ شده. ميخواي برات شير گرم كنم بخوري؟ تو هم از وقتي از شير خودم نميخوري علاقه شديدي به شير پاستوريزه پيدا كردي و هر روز شير ميخوري كافيه يه روز شير نداشته باشيم اينقدر ميگي تا هر جور شده شير بخوري. خدا رو شكر از اينكه دختري به اين خانومي و گلي دارم. اينقدر فهميده و باهوش هستي عسلم. با عروسكت هم همين رفتارها رو انجام ميدي. بهش ميگي ني ني مي مي تلخه. شير بخور. يا ميبريش دستشويي و بهش ميگي جيش اينجا. شلوار عيبه. يعني تو شلوار عيبه جيش كني بايد بري دستشويي جيش كني. صبح ها كه بيدار ميشي اگه بابا رفته باشه سركار بهم ميگي مامان! بابا دد ميگم بله دخترم بابا رفته سركار. ميگي باباجي (باباجون) شب مياد؟! ميگم بله عزيزم شب مياد الان روزه هوا روشنه باباجون شب مياد هوا تاريك بشه مياد.

آفرين به هوش تو ساراي مهربونم. تمام صحبت هاي ما رو متوجه ميشي وقتي در مورد تصادف خاله افسانه اينا حرف ميزنيم. تو هم وارد صحبتمون ميشي و ميگي علي دستش اوف شده! محمد سرش اوف شده پاش اوف شده. خاله افسانه گردنش اوف شده. عمو پاش اوف شده... كاملا در جريان همه چي هستي. اگه من و بابا راجع به موضوعي حرف بزنيم تو هم در موردش نظر ميدي. اگه بگيم بريم خريد ميگي نه پارك بريم. خيلي حواست جمع و اين خيلي خوبه. اين همه هوشياريتو دوست دارم و به داشتنت افتخار ميكنم و روزي صد هزار بار خدا رو به خاطر وجود نعمتي چون تو شاكرم...

راستي ديروز كه رفتيم جواب آزمايش عزيز رو ببريم پيش دكترش. من و تو و بابايي رفتيم دكتر كاظمي كه تو رو به دنيا آورده بود رو هم ديديم. خيلي خوشحال شدم از ديدنش و اون هم خيلي خوب برخورد كرد و حسابي تحويلمون گرفت. دلم براش تنگ شده بود و برامون آرزوي سلامتي كرد و گفت كه چقدر سارا كوچولو بزرگ شده! اما تو خجالت ميكشيدي و همش سرت پايين بود دختر خجالتي من! عاشقتم...

ديشب به گفته دكتر عزيز رفت بيمارستان بابل بستري شد. آخه تو جواب آزمايشش متوجه شد كه گلبول هاي سفيد و قرمز خونش به شدت افت كرده و خدايي نكرده باعث خطر ميشه به همين خاطر به عمو علي گفتيم تا ببردش بيمارستان و به يك دكتر متخصص داخلي يا عفوني مراجعه كنه تا بستريش كنن!

شب پر استرسي بود اما باز هم به لطف خدا و از توجهات حضرت زهرا به خير گذشت...

خدايا هميشه و در همه حال حضورت رو در زندگيم حس ميكنم. ما رو لحظه اي به خودمون وانگذار...

روزت مبارک دخترم...

سارا جونم تاج سرم

امروز تولد حضرت معصومه (س) و روز دختر خانوماست...

همه شیرینی زندگی من و باباحسین روزت مبارک...

خدایا شکرت...

نفس مامان سلام...

ببخشید که این روزها خیلی سرم شلوغه و ذهنم درگیره و نمیتونم اونجور که باید برات وقت بذارم...

بگم که روز یکشنبه سوم مهر ماه که اولین روز مدرسه ها هم بود من و تو همراه بابایی صبح از خونه رفتیم بیرون. من تو رو گذاشتم خونه مامان پروین تا برم و یک سری کارهای اداری که بابایی وقت نمیکرد انجام بده رو انجام بدم. آخه اون خیلی سرش شلوغه و فرصت نمیکنه این کارها رو بکنه. خلاصه بعد از اینکه رفتم بانک و پست خونه و دفتر پلیس +۱۰ با سردرد اومدم خونه مامان پروین و با دیدن تو حالم بهتر شد. اما تو خیلی شیطنت میکردی و ظهر نخوابیدی. من هم خیلی خیلی خوابم میومد و خسته شدم از اینکه این همه این ور و اون ور رفته بودم. بابایی که اومد خونه مامان پروین سریع راه افتادیم به سمت خونمون. ساعت نزدیک هشت شب بود که رسیدیم خونه. هنوز بابا دست و روشو نشسته بود که دایی حسین زنگ زد و بابا از خونه رفت بیرون و به من گفت که دایی تصادف کرده و باید بره کمکش کنه. من که حالم خوب نبود دوباره دلشوره گرفتم. چند دقیقه بعد از رفتن بابا به خونه زنگ زد و گفت که اگه ناراحت نمیشی و به اعصابت کنترل داری بهت بگم. گفتم آره بگو چی شده؟ گفت که خاله افسانه اینا که رفته بودن مسافرت به آستارا و شمال ایران... در راه برگشت به تهران تو جاده منجیل به تهران تقریبا سی کیلومتر بعد از منجیل تصادف کردن و میخواد بره پیش اونا! من که مات و مبهوت شده بودم و حسابی شوکه شدم گفتم حالشون چطوره؟ گفت که خوبن خدا رو شکر و خدا خیلی بهشون رحم کرده. من هم بهش گفتم باشه سریع برو کمکشون. خلاصه تو که خواب بودی و من هم شروع کردم به قرآن خوندن. اول زنگ زدم به خاله اینا بعد از چند بار تماس تونستم با علی حرف بزنم که گفت داداشم صورتشون خون میاد و ماشینمون داغون شد! منو میگی انگار که یه سطل آب سرد ریختن رو سرم. بهش روحیه دادم و گفتم خاله جون چیزی نیست خدا خیلی کمکتون کرده. دایی حسین و عمو دارن میان. دیگه نمیدونم چطور زمان میگذشت و همین طور داشتم قرآن میخوندم که یه دفعه باباحسن زنگ زد و پرسید که چی شده بابا؟ گفتم افسانه اینا تو جاده تصادف کردن خودت بهشون زنگ بزن! تا صبح نمیدونم چطور زمان گذشت و چی به سر اونا اومد تو شهر غریب! اما خیلی خیلی شب بد و تلخی بود. پر از استرس و نگرانی. اما نهایتا خیلی خیلی به خیر گذشت. خدا خیلی بهمون رحم کرد و الحمدالله خسارت فقط مالی بود البته محمدجواد سرش ضربه خورده بود و پیشونیش زخم شده بود چون کمربندش رو نبسته بود. اما با این حال خدا بهش رحم کرد. خاله افسانه هم کمرش آسیب دید علی جون دستش مو برداشته بود. عمو محمود پاهاش کوبیده شده بود و نهایتا خدا بهمون لطف بزرگی کرد و خاله اینا با بابا حسین و دایی حسین ساعت هفت شب روز دوشنبه چهار مهر به خونه اومدن و همه خانواده رو از نگرانی در آوردن. اما حالشون خیلی خوب نبود و بردیمشون دکتر که گفت خدارو شکر جای نگرانی نیست باید استراحت کنن و دوره درمانشون رو بگذرونن.

روز دو شنبه و سه شنبه و چهارشنبه من از صبح میرفتم خونه مامان پروین تا شب که بابایی بیاد دنبالمون. تو خیلی اذیت شدی دختر نازم. چون اونجا محمدجواد حالش خوب نبود و صورتش زخم بود و قرمز بود از شدت ضربه ازش میترسیدی و بیقراری میکردی بمیرم برات. اما واقعا خاله اینا به کمک من احتیاج داشتن و امیدوارم که خدای بزرگ هر چه زودتر سلامتی کاملشون رو بهشون برگردونه و زندگیشون به روال عادی برگرده. انشاءالله...

امروز صبح هم که بابایی رفت دنبال قرار و جلسه و کار و .... و من و تو خونه هستیم. الان ساعت یک ربع به چهاره و تو خوابیدی من هم کمی خوابم میاد.

سارا جونم خیلی دوست دارم و به داشتن تو افتخار میکنم.  خدای مهربونو هم به خاطر داشتن همچین نعمت بزرگی شاکرم.

میبوسمت نفس مامان...

سارا جونم دو سال و یک ماهگیت مبارک... بیست و پنج ماهه شدی!

سلام نفس مامان،
دختر نازم امروز شنبه دوم مهر ماهه، دقيقا دو روزه كه وارد فصل پاييز شديم فصل مورد علاقه من! ديروز جمعه دو وارد بيست و شش ماهگي شدي. هزار هزار ماشاءالله من كه هنوز باورم نميشه. خدا انشاءالله حفظت كنه سالم و سلامت. همه بچه ها رو واسه پدر و مادرشون و تو رو براي من و بابايي حفظ كنه. دايره لغات و كلماتي كه استفاده ميكني خيلي خيلي پيشرفت كرده و تقريبا همه چي رو ميگي اما به زبان بچه گي خودت. اگه غذاتو تا آخر بخوري ميگي مامان همه (يعني همه شون خوردم)! يا مثل ميگي مامان باباجي (يعني باباجون) منم ميگم باباجون كه سركاره كي مياد؟ ميگي شب! بعد به آسمون نگاه ميكني و ميگي شب نيست! (يعني هنوز شب نشده و باباجون شب مياد). خلاصه اينكه خيلي راحت تر ميشه باهات حرف زد و بهتر منظورت رو ميفهموني بهمون. دوست دارم عشقم.
بابايي چند روزي هست كه برات تاب بسته تو خونه و تو حسابي باهاش بازي ميكردي. اما الان چند روزه كه ديگه علاقه اي نشون نميدي. امروز حدوداي ساعت دوازده ظهر بود كه با خاله فاطمه و عمو رضا و ارميا جون رفتيم فشم. خوب بود و خيلي خوش گذشت ولي من ساعت چهار بود كه ديگه خسته شدم. تو هم كه هزار هزار ماشاءالله سرشار از انرژي مگه ول ميكردي. كلي با بابايي راه رفتي و شيطنت كردي. تو راه برگشت يه كمي تو بغلم خوابيدي اما وقتي رسيديم خونه خاله فاطمه دوباره بيدار شدي. يك ساعتي اونجا بوديم ولي شام نمونديم و راه افتاديم به سمت خونمون.
توي راه خوابيدي و ديگه بيدار نشدي. من و بابايي هم كه خيلي خسته بوديم كنارت خوابيديم. خيلي روز زيبا و خاطره انگيزي رو پشت سر گذاشتيم.
هميشه در كنار تو به من و بابا جون هم خيلي خوش ميگذره دختر نازم. مي بوسمت و بيست و پنج ماهگيت رو تبريك ميگم خانومم... بوسسسسسسسسس