نفس مامان سلام...

ببخشید که این روزها خیلی سرم شلوغه و ذهنم درگیره و نمیتونم اونجور که باید برات وقت بذارم...

بگم که روز یکشنبه سوم مهر ماه که اولین روز مدرسه ها هم بود من و تو همراه بابایی صبح از خونه رفتیم بیرون. من تو رو گذاشتم خونه مامان پروین تا برم و یک سری کارهای اداری که بابایی وقت نمیکرد انجام بده رو انجام بدم. آخه اون خیلی سرش شلوغه و فرصت نمیکنه این کارها رو بکنه. خلاصه بعد از اینکه رفتم بانک و پست خونه و دفتر پلیس +۱۰ با سردرد اومدم خونه مامان پروین و با دیدن تو حالم بهتر شد. اما تو خیلی شیطنت میکردی و ظهر نخوابیدی. من هم خیلی خیلی خوابم میومد و خسته شدم از اینکه این همه این ور و اون ور رفته بودم. بابایی که اومد خونه مامان پروین سریع راه افتادیم به سمت خونمون. ساعت نزدیک هشت شب بود که رسیدیم خونه. هنوز بابا دست و روشو نشسته بود که دایی حسین زنگ زد و بابا از خونه رفت بیرون و به من گفت که دایی تصادف کرده و باید بره کمکش کنه. من که حالم خوب نبود دوباره دلشوره گرفتم. چند دقیقه بعد از رفتن بابا به خونه زنگ زد و گفت که اگه ناراحت نمیشی و به اعصابت کنترل داری بهت بگم. گفتم آره بگو چی شده؟ گفت که خاله افسانه اینا که رفته بودن مسافرت به آستارا و شمال ایران... در راه برگشت به تهران تو جاده منجیل به تهران تقریبا سی کیلومتر بعد از منجیل تصادف کردن و میخواد بره پیش اونا! من که مات و مبهوت شده بودم و حسابی شوکه شدم گفتم حالشون چطوره؟ گفت که خوبن خدا رو شکر و خدا خیلی بهشون رحم کرده. من هم بهش گفتم باشه سریع برو کمکشون. خلاصه تو که خواب بودی و من هم شروع کردم به قرآن خوندن. اول زنگ زدم به خاله اینا بعد از چند بار تماس تونستم با علی حرف بزنم که گفت داداشم صورتشون خون میاد و ماشینمون داغون شد! منو میگی انگار که یه سطل آب سرد ریختن رو سرم. بهش روحیه دادم و گفتم خاله جون چیزی نیست خدا خیلی کمکتون کرده. دایی حسین و عمو دارن میان. دیگه نمیدونم چطور زمان میگذشت و همین طور داشتم قرآن میخوندم که یه دفعه باباحسن زنگ زد و پرسید که چی شده بابا؟ گفتم افسانه اینا تو جاده تصادف کردن خودت بهشون زنگ بزن! تا صبح نمیدونم چطور زمان گذشت و چی به سر اونا اومد تو شهر غریب! اما خیلی خیلی شب بد و تلخی بود. پر از استرس و نگرانی. اما نهایتا خیلی خیلی به خیر گذشت. خدا خیلی بهمون رحم کرد و الحمدالله خسارت فقط مالی بود البته محمدجواد سرش ضربه خورده بود و پیشونیش زخم شده بود چون کمربندش رو نبسته بود. اما با این حال خدا بهش رحم کرد. خاله افسانه هم کمرش آسیب دید علی جون دستش مو برداشته بود. عمو محمود پاهاش کوبیده شده بود و نهایتا خدا بهمون لطف بزرگی کرد و خاله اینا با بابا حسین و دایی حسین ساعت هفت شب روز دوشنبه چهار مهر به خونه اومدن و همه خانواده رو از نگرانی در آوردن. اما حالشون خیلی خوب نبود و بردیمشون دکتر که گفت خدارو شکر جای نگرانی نیست باید استراحت کنن و دوره درمانشون رو بگذرونن.

روز دو شنبه و سه شنبه و چهارشنبه من از صبح میرفتم خونه مامان پروین تا شب که بابایی بیاد دنبالمون. تو خیلی اذیت شدی دختر نازم. چون اونجا محمدجواد حالش خوب نبود و صورتش زخم بود و قرمز بود از شدت ضربه ازش میترسیدی و بیقراری میکردی بمیرم برات. اما واقعا خاله اینا به کمک من احتیاج داشتن و امیدوارم که خدای بزرگ هر چه زودتر سلامتی کاملشون رو بهشون برگردونه و زندگیشون به روال عادی برگرده. انشاءالله...

امروز صبح هم که بابایی رفت دنبال قرار و جلسه و کار و .... و من و تو خونه هستیم. الان ساعت یک ربع به چهاره و تو خوابیدی من هم کمی خوابم میاد.

سارا جونم خیلی دوست دارم و به داشتن تو افتخار میکنم.  خدای مهربونو هم به خاطر داشتن همچین نعمت بزرگی شاکرم.

میبوسمت نفس مامان...