سلام دختر مهربون مامان، خوبی نازنینم؟
آخرین پستی که برات گذاشتم زدن واکسن یک سالگیت بوده و برنامه رفتن به بابلسر، بذار از روزی بگم که راه افتادیم به سمت خونه مامان گل اینا. بابایی که اومد دنبالمون من زنگ زدم به زن عمو و پرسیدم که خواستگارها کی میرسن تا برنامه ریزی کنیم برای رسیدن به خونشون، که زن عمو گفت ساعت پنج بعدازظهر میان و من و بابایی متعجب شدیم از اینکه چه بی موقع میان و ما هنوز ساعت دوازده و نیم بود و خونه بودیم، بی انرژی تماس با زن عمو رو قطع کردم و از بابایی خواستم که هر چه زودتر راه بیافتیم تا ساعت 5 برسیم اونجا، ساعت یک بعدازظهر از خونه راه افتادیم تو نصفه راه رو بیدار بودی و بقیه اش رو خوابیدی من هم تونستم به بابایی برسم و براش میوه پوست کنم تا با انرژی بیشتری طول مسیر رو رانندگی کنه. به بابل که رسیدیم من چند تا اس ام اس به عمه دادم و براش آرزوی خیر کردم اون هم تشکر کرد و یاد روزهایی افتاد که خیلی به هم نزدیک بودیم. ولی تا اون موقع من و بابایی قصد اینو نداشتیم که بهشون بگیم ما هم داریم میایم به سمت شمال... میخواستیم سورپرایزشون کنیم...!
وقتی رسیدیم اول بابلسر تو از خواب بیدار شدی و اومدی تو بغل مامان و با انگشت کوچولوت به خونه ها و آدم ها اشاره میکردی، بابایی هم گفت که ببین دخترم اینجا رو میشناسه ها!! وقتی رسیدیم نزدیک خونه مامان گل اینا به بابایی گفتم اگه خواستگارها اومده باشن ما دیگه نریم خونه مامان. بابا هم موافقت کرد وقتی رسیدیم دم در خونه مامان گل اینا، زنگ زدم به زن عمو که ازش بپرسم اومدن یا نه که یه دفعه بابایی گفت صدای مامان از تو حیاط میاد حتما هنوز نیومدن. ساعت هم چهار پنج دقیقه مونده بود به پنج و ما دقیقه نود خودمونو رسونده بودیم... با این حرف بابا من زنگ در رو زدم، یک بار، دو بار، اومدم بار سوم زنگ رو بزنم مامان گل از پشت در گفت که بله، بله... من هم دوباره شروع کردم به زنگ زدن، میدونستم که اگه ما رو ببینن خیلی خیلی خوشحال میشن، مامان گل دوباره گفت بله، بله من هم گفتم حاج خانوم در رو باز کنید... تا در رو باز کرد خودمو از لای در رد کردم و رفتم داخل و گفتم سلام، در حالی که تو هم تو بغل من بودی مامان گل وای پریسا جان من بمیرم... زن عمو علی و زن عمو محسن و عمه هم اونجا بودن و با دیدن با هیجان زده شدن... عمه که استرس پیدا کرده بود باورش نمیشد که به جای خواستگارها ما از در اومده باشیم تو... خوشحال شدن و تو رو بغل کردن و میبوسیدنت... بابایی هم هنوز پشت در بود و منتظر بود یکی براش در پارکینگ رو باز کنه... من که سرم گرم عمه اینا شده بود یه دفعه از صدای بابا که میگفت "بابا یکی هم منو در یابه" به سمت در پارکینگ دویدم و در رو براش باز کردم مامان اینا اصلا باورشون نمیشد و خیلی خوشحالی میکردن... عمه میگفت مامان یه کم آرومتر سرو صدا کنید همسایه ها متوجه میشن فکر میکنن که خبریه.... JJ زن عمو بلافاصله با عمو محسن تماس گرفت و گفت که بیا که سارا جون اومده... عمو باورش نمیشد و سریع خودش رو رسوند خونه وقتی تو رو دید باورش نمیشد میگفت وقتی تو تلویزیون دیدمش بغل عمو پورنگ از ذوقم جیغ زدم و کلی قربون صدقه اش رفتم... دلم خیلی براش تنگ شده بود و فکر نمیکردم حالا حالا ببینمش...
خلاصه بعد از یه ربع خواستگارها اومدن و بابا و عمو محسن تو رو بغل کردن و بردن. مامان گل و زن عمو علی و زن عمه محسن و من بودیم و عمه سکینه که دل تو دلش نبود...:) البته میگفت از وقتی شما اومدیم خیلی احساس خوبی دارم و کلی اعتماد به نفس پیدا کردم... خیالم راحت شد... من از این موضوع خیلی خوشحال بودم... خواستگارها اومدن و رفتن و یه ساعتی و نیم عمه داشت با محمدآقا صحبت میکرد... بعد از اینکه صحبتشون تموم شد حدود ساعت 7 بود که رفتن... و بنا شد که عمه بهشون خبر بده... چون اونها نظرشون نسبت به عمه مثبت بود و تصمیمشون رو گرفته بودن فقط برای یه صحبت کوچولو اومده بودن... عمه هم تقریبا راضی بود ولی نیاز به فکر بیشتری داشت. خلاصه بعد از رفتن مهمون ها مامان گل نگران افطار بود و گفت که هیچی درست نکرده من هم سریع رفتم تو آشپزخونه و به درخواست مامان گل ماکارانی درست کردم... افطار با عمو علی اینا دور هم بودیم البته زن عمو نبود...
تو هم که با بابایی و عمو رفته بودی بیرون حسابی خسته و گرسنه شده بودی و وقتی اومدی خونه دلتنگ مامان بودی. من هم کلی نازت رو کشیدم و بهت غذا دادم و سیرت کردم بعدش تو خوابیدی...
اون روز خیلی خانوم بودی و اصلا غریبی نکردی از سفر قبلیمون خیلی بهتر بود و تو بغل همه میرفتی و به همه میخندیدی. سری قبل خیلی غریبی کردی... فقط تو بغل من بودی... ولی این دفعه نه خدا رو شکر غریبی نکردی و با همه ارتباط برقرار کردی دختر نازم... بهت افتخار میکنم خانوم گل...
جمعه شب افطار خونه عمو علی بودیم و یه چند ساعتی اونجا بودیم بعد از اینکه جمع و جور کردیم بنا به این داشتیم که شب بریم دریا... وقتی رسیدیم دریا ساعت 12 شب بود و تو که صدای موجها رو میشنیدی تو اون تاریکی خودتو چسبوندی تو بغل من... عمو محسن و بابایی و جواد رفتن شنا کردن و من و زن عمو داشتیم صحبت میکردیم یه ساعتی لب دریا بودیم و تو بغل من خوابت برد... آخه خیلی خسته شده بودی قشنگم البته بابایی تو رو برد تو دریا و یک کمی آب تنی کردی ولی خوشت نیومده بود... من هم ترجیح میدادم صبح بری دریا... با خستگی رسیدیم خونه و همه بیهوش شدیم...
روز جمعه هم از خواب بیدار شدیم قصد برگشت به تهران رو داشتیم که عمه ما رو برای افطار دعوت کرده بود... البته فقط ما نبودیم به خاطر ما همه خواهر برادرها رو دعوت کرده بود و حسابی تو زحمت افتاده بود...
اون روز من خیلی سرم درد میکرد و احتیاج به استراحت داشتم... موندم خونه و برای کمک پیش عمه اینا نرفتم...
بابایی هم ساعت سه بعدازظهر رفت با خواستگار عمه صبحت کرد و تحقیقاتی انجام داد و وقتی برگشت راضی بود و تاییدش کرد...
خواب بودم و صدای اذان رو میشنیدم... بابایی داشت منو صدا میکرد که خانومی بلند شو دارن اذان میگن و باید بریم خونه آبجی... بعد از اذان بود که رسیدیم خونه عمه و همه مهمونها نشسته بودن و مشغول افطار کردن بودن... تو هم از دیدن اون همه جمعیت و چند تا بچه کوچولو ذوق زده شده بودی و حسابی دست میزدی و میخندیدی...
افطار کردیم و مشغول خوش و بش کردن با فک و فامیل شدیم... بعد از دوساعت کم کم از تعداد مهمون ها کم شد و رفتن... اما من و تو تا دیروقت خونه عمه بودیم تو که تو بغل بابایی خوابت برده بود... من هم داشتم به عمه کمک میکردم تا یه کمی کارش سبک بشه... بعد از اینکه بابایی صحبت هاش با عمو علی تموم شد راه افتادیم به سمت خونه مامان گل تا راه بیافتیم به سمت تهران... همه مخالف این بودن که ما شب راه بیافتیم ولی من و بابایی گفتیم الان هر دو سرحالیم و میتونیم بیدار بمونیم... حدود نیم ساعت هم خونه مامان گل اینا صحبت کردیم و بعدش راه افتادیم ساعت حدود شش صبح بود که رسیدیم تهران... بابایی خیلی خسته شد و تو هم تمام طول مسیر رو خواب بودی... خدا خدا میکردم وقتی رسیدیم خونه تو بیدار نشی و بذاری من و بابایی دو ساعت بخوابیم. آخه بابایی ساعت 10 جلسه داشت و خیلی خسته بود و باید سرحال میرفت سرکار...
من هم که خیلی خوابم میومد وقتی تو بیدار شدی بیدار شدم و شروع کردم باهات بازی کردن و وسایل سفر رو جمع و جور کردم ولی خیلی حس خونه موندن نداشتم...
نازگل مامان خیلی دوست دارم و عاشقتم...