سارا جان یک سال و بیست و سه روزت بود که راه رفتی...

سلام به نفس مامان و بابا

سلام به زندگی مامان و بابا

خوبی دختر نازم؟ خدا رو صد هزار بار شکر که خوبی و سرحال.

دخترم پشتکار و تلاشت در راه رفتن و قدم برداشتن قابل تحسینه. دیگه خودت مستقل هستی و دوست داری تنها بلند بشی بدون اینکه دستت رو به جایی بگیری. بعد دور اتاق شروع میکنی به راه رفتن اول آروم و با حوصله قدم برمیداری مواظب هستی که نیوفتی ولی بعدش که مسلط شدی شروع میکنی به دور زدن و خودت رو تشویق میکنی و برای خودت دست میزنی و جیغ از سر ذوق میکشی.

فدای اون پاهای کوچولوت بشم. خیلی دوست داری کفش پات کنم و راه بری... مخصوصا وقتی میریم بیرون از خونه و تو خیابون هستیم یه ذوقی میکنی که خودت داری راه میری. تو پارک بچه ها رو که میبینی سریع به سمتشون میری و بهشون ابراز علاقه میکنی و همش با دستت نشونشون میدی و میگی نی نی... بابایی که وقتی این کارات رو میبینه اشک تو چشماش جمع میشه. من هم خدا رو شکر میکنم از این نعمت بزرگی که خدا بهمون داده...

وقتی میخوای خودت رو برام لوس کنی الکی گریه میکنی و دستات رو میگیری جلوی صورتت...

یا الکی برام میخندی که من هم همراهیت کنم و به کارایی که نباید بکنی بخندم... هزار هزار هزار ماشاءالله خیلی باهوشی. خدا حفظت کنه نفس خانومم.

کلی عکس جدید ازت انداختم که چون سرعت نت پایینه نمیتونم برات آپلود کنم...

انشاءالله سر یه فرصت مناسب میام و برات میذارم دختر نازم...

وای سارا جونم از یه کارت بگم که من و بابایی رو کشته... وقتی یه کار اشتباه میکنی و من و بابا ناراحت میشیم میای خودتو لوس میکنی برامون و همش ما رو میبوسی نمیدونی چقدر بوسیدنت شیرینه و چقدر خوشگل لبای کوچولوت رو میذاری روی صورت من و بابا... قربون میرم عسلم...

خوب عسلم الان باید برم صبحانه آماده کنم چون تو هم کم کم داری شروع به نق زدن میکنی.

دوست داریم بیشتر از دیروز کمتر از فردا...

 

 

عید سعید فطر و سفر به شاهرود...

سلام سارا خانوم ناز مامان، سلام نفس خانومم...

الان خوابیدی و من دارم برات خاطره مینویسم... از خاطره این چند روز برات بگم... روز چهارشنبه 17 شهریور بود که بابایی ساعت دو نیم بعدازظهر اومد خونه و من هم که وسایل سفر رو بسته بودم منتظر بودم تا راهی شاهرود بشیم... اما از اونجاییکه با خاله مریم و باباحسن اینا هم قرار داشتیم با تاخیر ساعت شش و نیم بعدازظهر راه افتادیم تو راه حسابی با بهار جون بازی کردی و ساعت نه شب بود که آرادان منتظر شدیم تا باباحسن رسید و اونجا افطار کردیم... ساعت یک نصفه شب بود که رسیدیم خونه خاله فرزانه و تا صبح ساعت شش بیدار بودیم همگی بد خواب شده بودیم و در اوج خستگی بودیم ولی نشد که بخوابیم... صبح تازه خوابمون برده بود که از سر و صدای بچه ها بیدار شدیم و با سردرد و کوفتگی بدن مواجه شدیم... خلاصه پنجشنبه رو گذروندیم و رفتیم باغ آقای ابراهیمیان... خیلی بهمون خوش گذشت و مثل سری قبل رفتیم باغ و میوه چیدیم... تو از دیدن حیوانات اونجا خیلی ذوق میکردی و هی با دست بهشون اشاره میکردی و ذوق میکردی. سارای باهوش مامان وقتی گوسفندها رو دیدی که بع بع میکنن تو هم شروع کردی به بع بع گفتن و من گفتم سارا بع بعی میگه میگفتی بع بع ... بعدش میخندیدی... شترمرغ و جوجه های کوچولو موچولو و اسب و ... نظرت رو جلب کرده بود... من که دیگه توان ایستادن نداشتم بعد از دو ساعت رفتم تو ماشین نشستم... کمرم درد میکرد. همه اسب سواری کردن و کلی ترسیدن و خندیدن... اما من سوار نشدم...

فرداش هم صبح از خواب بیدار شدیم و راهی باغ پسته خاله فرزانه اینا شدیم وقتی رسیدیم همه مشغول چیدن پسته شدن و من و تو و خاله فرزانه و محمدصدرا نشسته بودیم... آخه نمیشد شماها رو تنها گذاشت... اونجا یه رودخونه بود و تو وقتی آب رو دیدی ذوق کردی و خودت رو به سمت آب پرت کردی.. من هم گذاشتمت تو آب و تو پاهات رو محکم میزدی تو آب و میخندیدی و جیغ میکشیدی طوری که منو هم خیس میکردی... بعد از اینکه از آب آوردمت بیرون و لباسهات رو عوض کردم باز هم دلت خواست که بری تو آب چند بار آب بازی کردی و حسابی خسته شدی یه کم ناهار خوردی و بعدش خوابیدی... محمدصدرا مریض بود و خیلی حال و حوصله بازی نداشت بیشتر تو بغل خاله فرزانه بود... الهی براش بمیرم باید خاله بیشتر مواظبش باشه. وقتی برگشتیم خونه حسابی خسته بودیم و ساعت هفت هشت شب بود... یکی یکی رفتیم و حمام و دوش گرفتیم بعد سرحال مشغول صحبت و ... شدیم وقتی شام آماده شد و تو غذات رو خوردی دوباره خوابت میومد و همش نق نق میکردی و فقط میخواستی تو بغل من باشی. من هم به بابایی گفتم بریم بیرون یه دوری بزنیم تا سارا بخوابه... قرار هم گذاشتیم که فردا یعنی شنبه صبح راه بیافتیم به سمت تهران... شنبه هم تعطیل بود (دولت تعطیل کرده بود) شب همه زود خوابیدیم که صبح زود بیدار شیم. من ساعت 4 صبح بود که از سرما بیدار شدم و دوباره خوابم برد ساعت پنج و نیم بود که یه دفعه از خواب پریدم و مامان پروین و بابایی رو صدا کردم و مامان پروین همگی رو بیدار کرد و آماده شدن ساعت شش و نیم از خونه خاله فرزانه اینا زدیم بیرون. اینقدر خاله اینا خسته بودن که از اون همه سر و صدای ما بیدار نشدن... ساعت دوازده ظهر بود که رسیدیم خونمون...

مسافرت خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا به تو که هر کاری دلت بخواد کردی...

دختر نازم دوست دارم...

دیروز هم مشغول جمع آوری پسته هایی بودم که خاله فرزانه بهمون داده بود... همه رو تمیز کردم و گذاشتم تا خشک بشه... اما امان از بازیگوشی و شیطنت های تو مگه میذاشتی من چند لحظه بشینم همش میومدی و دست منو میگرفتی که باهات راه برم... دیگه ساعت سه بعدازظهر بود که خسته شدم همینطور که راه میبردمت رفتی در حمام رو شروع کردی به زدن و من هم بردمت حمام بازی کردی و اومدی بیرون خوابیدی... تا من تونستم بقیه کارام رو تموم کنم... دختر بازیگوشم خدا حفظت کنه... انشاءالله

 

هشتمین مروارید سارا جونم نمایان شد...

سلام به دختر باهوش وبازیگوشم...

الان یک ساله و سیزده روزته و یه مروارید دیگه هم نمایان شده الان چند روزه فک پایین سمت راست یه مروارید سفید کوچولو میبینم که روز به روز داره بزرگتر و درخشانتر میشه... الان سارا جون من هشت تا مروارید خوشگل داره تو صدف دهانش... عاشق خودت و اون مرواریدهای ظریفتم...

بیست و یکم ماه مبارک رمضان و شهادت امیرالمومنین علی (ع)...

 

دل پاک چو شد نور جلی می آید

بر جان شرر عشق علی می آید

یک بار صدا کنی علی رو صد بار

از ارض و سما بلی بلی می آید

شهادت امیرالمومنین حضرت علی (ع) بر تمامی شیعیان تسلیت باد...

 

شهادت حضرت علی (ع) و شبهای قدر سارا جون...

سلام به دختر گلم سارای مهربونم... خدا رو شاکرم که حالت خوبه و سرحالی...

روز چهارشنبه 10 شهریور مصادف بود با شهادت حضرت علی (ع). سه شنبه شب که شب قدر بود بعد از اینکه بابایی از سرکار اومد خونه و با هم افطار کردیم جمع و جور کردیم و بنا به توافقی که قبلا کرده بودیم راهی امامزاده صالح (ع) شدیم. البته خاله آزاده هم همراهمون اومد. وقتی رسیدیم اونجا با جمعیت زیادی مواجه شدیم اما به هر ترتیبی بود خودمون رو رسوندیم تو صحن و یه جایی پیدا کردیم برای نشستن. تو هم نیم ساعت اول بیدار بودی و ساکت و آروم نشسته بودی و تماشا میکردی و همزمان با خوندن دعای جوشن کبیر تو هم باهامون میخوندی و از خودت صدا در میاوردی خوشگلم قبول باشه طاعات و عباداتت. بعدش خودت رو انداختی تو بغل مامان، منم بغلت کردم و تو بغلم به خواب رفتی.  بعد از اینکه دعای جوشن کبیر تموم شد از شلوغی جمعیت و بی نظمی اونجا خسته شدم. ترجیح دادم برم خونه و بقیه مراسم رو تو خونمون انجام بدیم... با خاله از امامزاده اومدیم بیرون و به بابایی زنگ زدیم اون هم اومد بیرون و راهی خونه شدیم... وقتی رسیدیم خونه تلویزیونو روشن کردیم و ادامه مراسم رو انجام دادیم... خدا انشاءالله از همه قبول کنه از ما هم قبول کنه... انشاءالله همه تو این شبهای عزیز حاجت روا بشن ما هم همینطور...

بعدش در اوج خستگی من و بابایی هم کنار تو خوابمون برد... صبح از خواب بیدار شدیم و با خاله فاطمه اینا قرار گذاشتیم که افطار بریم خونشون... آخه من و بابایی و عمو رضا روزه بودیم و خاله فاطمه هم که نی نی تو دلش داره روزه نبود افطار کردیم و کلی حرف و بحث و ... طبق معمول شب دیروقت بود که اومدیم خونه... تو هم که خیلی خسته بودی قبل از اینکه ما شام بخوریم خوابیدی... خاله فاطمه هم به من گفت پریسا چه عجب سارا یه بار قبل از شام خوابش برد و گذاشت که تو درست و حسابی شام بخوری...!

صبح جمعه که از خواب بیدار شدیم با بابایی قرار گذاشتیم که بریم هایپر استار خرید بعد گفتیم به خاله مریم اینا هم زنگ بزنیم بیان خونمون که دور هم باشیم آخه سه روز تعطیل بود و حوصلمون سر میرفت... بهشون زنگ زدیم و اونها هم خوشحال شدن از این پیشنهاد... رفتیم دنبالشون و از اونجا پشیمون شدیم که بریم هایپر، آخه اگه میرفتیم اونجا تمام وقتمون صرف قدم زدن تو هایپر میشد برای همین از مغازه خرید کردیم و اومدیم خونمون... تو و بهار جون مشغول بازی بودین و من و خاله مریم مشغول تدارک غذا و بابایی و عمو محمود هم از هر دری صحبت میکردن.

تا ساعت هشت شب دور هم بودیم و بعدش راه افتادیم به سمت خونه خاله مریم که اونها رو برسونیم خونشون... میخواستیم بریم خونه مامان پروین که باباحسن گفت با مریم اینا با هم بیاین... دوباره همگی راهی خونه باباحسن شدیم و اونجا شام خوردیم دوباره تو شروع کردی به بازیگوشی و باباحسن کلی ماچت کرد... هر چی صدات میکرد و میگفت سارا نکن تو بهش میخندیدی و به کارت ادامه میدادی... ای دختر بلا....

ساعت دوازده شب بود که تو از فرط خستگی و خواب همش به خودت میپیچیدی و بد خواب شده بودی به بابایی گفتم که دیگه بریم سارا خوابش میاد... خاله مریم اینا رو رسوندیم خونشون و رفتیم خونمون... خیلی خسته شده بودیم مخصوصا من که از صبحش هم کلی کار کرده بودم...

با عمو محمود و خاله مریم برنامه گذاشتیم که هفته آینده که عید فطره و تعطیله یه جایی بریم... مامان پروین بهمون گفت که خاله فرزانه زنگ زده که بیاین شاهرود که بریم باغ پسته و پسته ها رو بچینیم... هنوز برنامه قطعی نشده ولی به احتمال 80 درصد میریم شاهرود... هر چند من خیلی حال مسافرت طولانی رو ندارم و ترجیح میدم تهران باشم ولی خوب باید مطیع جمع بود...

سارا خوب مامان حالا یه کم از کارایی که میکنی بگم... میگی بابا خیلی محکم این کلمه رو میگی و بابایی خیلی خوشحال میشه وقتی هم که میگی مامان خودتو لوس میکنی لبات آویزون میشه و چشمات مظلوم میشه و دیگه توش شیطنتی نمیبینم... راستی یه مروارید دیگه هم نمایان شده الان چند روزه فک پایین سمت راست یه مروارید سفید کوچولو میبینم که روز به روز داره بزرگتر و درخشانتر میشه... الان سارا جون من هشت تا مروارید خوشگل داره تو صدف دهانش... عاشقت خودت و اون مرواریدهای ظریفتم...

وقتی شیر میخوای میای و لباس منو میزنی بالا و میگی می می ... وقتی دلت میخواد راه بری میای انگشت منو میگیری و میکشی و هی سرت رو تکون میدی و میگی دد (با فتحه) گاهی هم میگی تاتا (یعنی تاتی) دیگه خیلی خوب و مسلط راه میری وقت یه کم میترسی. وقتایی که منو و بابایی باهات بازی میکنیم و باهات تمرین راه رفتن میکنیم خیلی مسلط راه میری باید یه کم دیگه باهات کار کنم تا ترست بریزه. الان قشنگ 5-6 قدم راه میری و بعدش میافتی. دوباره با علاقه از جات بلند میشه و شروع میکنی به راه رفتن... البته یه جا، ثابت بدون اینکه دستت رو بگیری وایمیستی و خیلی خوب تعادلت رو حفظ میکنی و نمیافتی زمین ولی وقتی قدم بر میداری تلو تلو میخوری و بعد از چند قدم میخوری زمین. آفرین به دختر سخت کوشم...

 اگه دلت بخواد بری حمام دست منو میگیری و راه میافتی به سمت در حمام بعد در میزنی و میگی آب (با فتحه) من هم میگم باشه صبر کن الان میریم حمام تا برم حوله ات رو بیارم شروع میکنی به گریه کردن... بعد که حوله ات رو دیدی میخندی و ذوق میکنی در حمام رو که باز کردم میری تو حمام و شروع میکنی با وانت بازی کردن... تو حمام آب بازی کردن رو خیلی دوست داری ولی وقتی من میخوام سرتو بشورم دوست نداری و نق نق میکنی... عاشقتم وقتی با عروسکات تو حموم بازی میکنی و میگیریشون زیر آب و کارایی که من میکنم و تو با اونا تکرار میکنی لیف میکشی به تنشون و سرشون رو میشوری. دختر نازم هزار هزار هزار هزار ... ماشاءالله بهت... خدا همه نی نی ها رو سالم و سلامت برای مامان باباهاشون حفظ کنه. تو رو هم سالم و سلامت و خندون برای من و بابایی حفظ کنه... انشاءالله

خیلی دوست دارم نفس مامان...

 

رفتیم بابلسر و برگشتیم...

سلام دختر مهربون مامان، خوبی نازنینم؟

آخرین پستی که برات گذاشتم زدن واکسن یک سالگیت بوده و برنامه رفتن به بابلسر، بذار از روزی بگم که راه افتادیم به سمت خونه مامان گل اینا. بابایی که اومد دنبالمون من زنگ زدم به زن عمو و پرسیدم که خواستگارها کی میرسن تا برنامه ریزی کنیم برای رسیدن به خونشون، که زن عمو گفت ساعت پنج بعدازظهر میان و من و بابایی متعجب شدیم از اینکه چه بی موقع میان و ما هنوز ساعت دوازده و نیم بود و خونه بودیم، بی انرژی تماس با زن عمو رو قطع کردم و از بابایی خواستم که هر چه زودتر راه بیافتیم تا ساعت 5 برسیم اونجا، ساعت یک بعدازظهر از خونه راه افتادیم تو نصفه راه رو بیدار بودی و بقیه اش رو خوابیدی من هم تونستم به بابایی برسم و براش میوه پوست کنم تا با انرژی بیشتری طول مسیر رو رانندگی کنه. به بابل که رسیدیم من چند تا اس ام اس به عمه دادم و براش آرزوی خیر کردم اون هم تشکر کرد و یاد روزهایی افتاد که خیلی به هم نزدیک بودیم. ولی تا اون موقع من و بابایی قصد اینو نداشتیم که بهشون بگیم ما هم داریم میایم به سمت شمال... میخواستیم سورپرایزشون کنیم...!

وقتی رسیدیم اول بابلسر تو از خواب بیدار شدی و اومدی تو بغل مامان و با انگشت کوچولوت به خونه ها و آدم ها اشاره میکردی، بابایی هم گفت که ببین دخترم اینجا رو میشناسه ها!! وقتی رسیدیم نزدیک خونه مامان گل اینا به بابایی گفتم اگه خواستگارها اومده باشن ما دیگه نریم خونه مامان. بابا هم موافقت کرد وقتی رسیدیم دم در خونه مامان گل اینا، زنگ زدم به زن عمو که ازش بپرسم اومدن یا نه که یه دفعه بابایی گفت صدای مامان از تو حیاط میاد حتما هنوز نیومدن. ساعت هم چهار پنج دقیقه مونده بود به پنج و ما دقیقه نود خودمونو رسونده بودیم... با این حرف بابا من زنگ در رو زدم، یک بار، دو بار، اومدم بار سوم زنگ رو بزنم مامان گل از پشت در گفت که بله، بله... من هم دوباره شروع کردم به زنگ زدن، میدونستم که اگه ما رو ببینن خیلی خیلی خوشحال میشن، مامان گل دوباره گفت بله، بله من هم گفتم حاج خانوم در رو باز کنید... تا در رو باز کرد خودمو از لای در رد کردم و رفتم داخل و گفتم سلام، در حالی که تو هم تو بغل من بودی مامان گل وای پریسا جان من بمیرم... زن عمو علی و زن عمو محسن و عمه هم اونجا بودن و با دیدن با هیجان زده شدن... عمه که استرس پیدا کرده بود باورش نمیشد که به جای خواستگارها ما از در اومده باشیم تو... خوشحال شدن و تو رو بغل کردن و میبوسیدنت... بابایی هم هنوز پشت در بود و منتظر بود یکی براش در پارکینگ رو باز کنه... من که سرم گرم عمه اینا شده بود یه دفعه از صدای بابا که میگفت "بابا یکی هم منو در یابه" به سمت در پارکینگ دویدم و در رو براش باز کردم مامان اینا اصلا باورشون نمیشد و خیلی خوشحالی میکردن... عمه میگفت مامان یه کم آرومتر سرو صدا کنید همسایه ها متوجه میشن فکر میکنن که خبریه.... JJ زن عمو بلافاصله با عمو محسن تماس گرفت و گفت که بیا که سارا جون اومده... عمو باورش نمیشد و سریع خودش رو رسوند خونه وقتی تو رو دید باورش نمیشد میگفت وقتی تو تلویزیون دیدمش بغل عمو پورنگ از ذوقم جیغ زدم و کلی قربون صدقه اش رفتم... دلم خیلی براش تنگ شده بود و فکر نمیکردم حالا حالا ببینمش...

خلاصه بعد از یه ربع خواستگارها اومدن و بابا و عمو محسن تو رو بغل کردن و بردن. مامان گل و زن عمو علی و زن عمه محسن و من بودیم و عمه سکینه که دل تو دلش نبود...:) البته میگفت از وقتی شما اومدیم خیلی احساس خوبی دارم و کلی اعتماد به نفس پیدا کردم... خیالم راحت شد... من از این موضوع خیلی خوشحال بودم... خواستگارها اومدن و رفتن و یه ساعتی و نیم عمه داشت با محمدآقا صحبت میکرد... بعد از اینکه صحبتشون تموم شد حدود ساعت 7 بود که رفتن... و بنا شد که عمه بهشون خبر بده... چون اونها نظرشون نسبت به عمه مثبت بود و تصمیمشون رو گرفته بودن فقط برای یه صحبت کوچولو اومده بودن... عمه هم تقریبا راضی بود ولی نیاز به فکر بیشتری داشت. خلاصه بعد از رفتن مهمون ها مامان گل نگران افطار بود و گفت که هیچی درست نکرده من هم سریع رفتم تو آشپزخونه و به درخواست مامان گل ماکارانی درست کردم... افطار با عمو علی اینا دور هم بودیم البته زن عمو نبود...

تو هم که با بابایی و عمو رفته بودی بیرون حسابی خسته و گرسنه شده بودی و وقتی اومدی خونه دلتنگ مامان بودی. من هم کلی نازت رو کشیدم و بهت غذا دادم و سیرت کردم بعدش تو خوابیدی...

اون روز خیلی خانوم بودی و اصلا غریبی نکردی از سفر قبلیمون خیلی بهتر بود و تو بغل همه میرفتی و به همه میخندیدی. سری قبل خیلی غریبی کردی... فقط تو بغل من بودی... ولی این دفعه نه خدا رو شکر غریبی نکردی و با همه ارتباط برقرار کردی دختر نازم... بهت افتخار میکنم خانوم گل...

جمعه شب افطار خونه عمو علی بودیم و یه چند ساعتی اونجا بودیم بعد از اینکه جمع و جور کردیم بنا به این داشتیم که شب بریم دریا... وقتی رسیدیم دریا ساعت 12 شب بود و تو که صدای موجها رو میشنیدی تو اون تاریکی خودتو چسبوندی تو بغل من... عمو محسن و بابایی و جواد رفتن شنا کردن و من و زن عمو داشتیم صحبت میکردیم یه ساعتی لب دریا بودیم و تو بغل من خوابت برد... آخه خیلی خسته شده بودی قشنگم البته بابایی تو رو برد تو دریا و یک کمی آب تنی کردی ولی خوشت نیومده بود... من هم ترجیح میدادم صبح بری دریا... با خستگی رسیدیم خونه و همه بیهوش شدیم...

روز جمعه هم از خواب بیدار شدیم قصد برگشت به تهران رو داشتیم که عمه ما رو برای افطار دعوت کرده بود... البته فقط ما نبودیم به خاطر ما همه خواهر برادرها رو دعوت کرده بود و حسابی تو زحمت افتاده بود...

اون روز من خیلی سرم درد میکرد و احتیاج به استراحت داشتم... موندم خونه و برای کمک پیش عمه اینا نرفتم...

بابایی هم ساعت سه بعدازظهر رفت با خواستگار عمه صبحت کرد و تحقیقاتی انجام داد و وقتی برگشت راضی بود و تاییدش کرد...

خواب بودم و صدای اذان رو میشنیدم... بابایی داشت منو صدا میکرد که خانومی بلند شو دارن اذان میگن و باید بریم خونه آبجی... بعد از اذان بود که رسیدیم خونه عمه و همه مهمونها نشسته بودن و مشغول افطار کردن بودن... تو هم از دیدن اون همه جمعیت و چند تا بچه کوچولو ذوق زده شده بودی و حسابی دست میزدی و میخندیدی...

افطار کردیم و مشغول خوش و بش کردن با فک و فامیل شدیم... بعد از دوساعت کم کم از تعداد مهمون ها کم شد و رفتن... اما من و تو تا دیروقت خونه عمه بودیم تو که تو بغل بابایی خوابت برده بود... من هم داشتم به عمه کمک میکردم تا یه کمی کارش سبک بشه... بعد از اینکه بابایی صحبت هاش با عمو علی تموم شد راه افتادیم به سمت خونه مامان گل تا راه بیافتیم به سمت تهران... همه مخالف این بودن که ما شب راه بیافتیم ولی من و بابایی گفتیم الان هر دو سرحالیم و میتونیم بیدار بمونیم... حدود نیم ساعت هم خونه مامان گل اینا صحبت کردیم و بعدش راه افتادیم ساعت حدود شش صبح بود که رسیدیم تهران... بابایی خیلی خسته شد و تو هم تمام طول مسیر رو خواب بودی... خدا خدا میکردم وقتی رسیدیم خونه تو بیدار نشی و بذاری من و بابایی دو ساعت بخوابیم. آخه بابایی ساعت 10 جلسه داشت و خیلی خسته بود و باید سرحال میرفت سرکار...

من هم که خیلی خوابم میومد وقتی تو بیدار شدی بیدار شدم و شروع کردم باهات بازی کردن و وسایل سفر رو جمع و جور کردم ولی خیلی حس خونه موندن نداشتم...

نازگل مامان خیلی دوست دارم و عاشقتم...

 

واکسن یک سالگی سارا جون...

سلام به دختر صبورم...

دیروز صبح با بابایی راه افتادیم به سمت مرکز بهداشت تو هم بیدار بودی و بازیگوشی میکردی من هم خدا خدا میکردم که واکسنت اذیتت نکنه و درد نداشته باشه... خلاصه رسیدیم به مرکز بهداشت و رفتم سراغ قد و وزنت که گفت قدت ۷۶ سانتی متر و وزنت هم ۹۶۰۰ گرم بود خدا رو شکر الحمدالله خوب بود و من راضی هستم از وضعیتت هر چند به خاطر دندونات خیلی وزن از دست دادی و مریض شدی اما خدا رو شکر الان در وضعیت خوبی هستی.

وقتی نوبت به زدن واکسنت شد یه دختر کوچولوی ناز نازی اومده بود تا واکسنش رو بزنه... وقتی شروع به گریه کردن و جیغ زدن کرد تو هم ناآروم شدی، و گریه کردی واکسنت رو که زدن اینقدر جیغ کشیدی و اشک ریختی که دلم به درد اومد اینقدر نازت کردم و بوست کردم تا آروم شدی تو ماشین که نشستیم دوباره یادت افتاد و شروع کردی به گریه کردی هق هق میکردی و خودتو برای بابا لوس میکردی.

خدا رو شکر خانوم دکتر گفت که درد نداره و تب هم نداره من هم خوشحال از این موضوع راهی خونه خاله مریم شدم. تا هم تو با بهار جون بازی کنی هم من پیش خاله مریم باشم.

خوشگل نازم، دختر قشنگم، امروز برای عمه خواستگار میاد... احتمال زیاد ما هم میریم شمال...

الان با باباحسین حرف زدم و گفت که وسایلمون رو جمع کنم تا به خواست خدا راه بیافتیم به سمت خونه مامان گل...

تا تو خوابیدی من برم به جمع و جور کردن وسایل مشغول بشم تا دیر نشده...

میبوسمت دختر یک ساله و سه روزه من...

 

عکسای سارا جون و عمو پورنگ...

اينم عكساي سارا جون و عمو پورنگ در روز تولدش...

آپلود سنتر عكس وب سايت فيروز

آپلود سنتر عكس وب سايت فيروز

آپلود سنتر عكس وب سايت فيروز

آپلود سنتر عكس وب سايت فيروز

آپلود سنتر عكس وب سايت فيروز

تولد یک سالگی سارا جون مبارک...

سلام به نفس مامان و بابا...
چقدر زود گذشتا، مثل يه چشم بر هم زدن بود... الان يك ساله كه تو در كنارمون هستي و زندگيمون رو از اوني كه بود شيرين تر كردي. خوشگل نازم، ماه به ماه ميومدم كه تولدت رو تبريك بگم و الان چه زود يك ساله شدي، انشاءالله كه ساليان سال سلامت و تندرست زير سايه اميرالمومنين زندگي سعادتمندي و سرسبزي داشته باشي. برات آرزو ميكنم كه هميشه بخندي و شاد باشي. اين روزها كه گذشت هر لحظه و ساعتش رو با پارسال قياس ميكردم و يادآور اون روزها ميشدم، لذت اون روزها فراموش شدني نيست، ولي ديدن تو و در كنار تو بودن لذتي وصف ناپذير داره كه با دنيا عوضش نميكنم.
دختر نازم، شيرينتر از عسلم، امروز هديه تولدت رو از بابايي ميگيري و اون هم شركت در برنامه بوستان دوستان پورنگ... از پارسال كه خيلي كوچولو بودي فوق برنامه پورنگ رو دوست داشتي و با شاديهاش شادي ميكردي و الان كه بزرگ شدي و با شروع برنامه دست ميزني و جيغ ميكشي بابايي ميخواد ببردت پيش عمو پورنگ تا يه خاطره خوش برات بمونه. هرچند ممكنه چيزي تو حافظه ات نمونه ولي عكس يادگاري ازت ميگيرم تا هر وقت بزرگ شدي ببيني و بدوني كه در سال اول تولدت چه بر تو و ما گذشت...
اميدوارم همونطور كه تو خونه از ديدن اين برنامه ذوق ميكني تو محيط استوديو هم خوشحال و سرمست باشي...
دوست داريم نفس مامان و بابا...

آپلود سنتر عكس وب سايت فيروز