سلام سارا خانوم ناز مامان، سلام نفس خانومم...

الان خوابیدی و من دارم برات خاطره مینویسم... از خاطره این چند روز برات بگم... روز چهارشنبه 17 شهریور بود که بابایی ساعت دو نیم بعدازظهر اومد خونه و من هم که وسایل سفر رو بسته بودم منتظر بودم تا راهی شاهرود بشیم... اما از اونجاییکه با خاله مریم و باباحسن اینا هم قرار داشتیم با تاخیر ساعت شش و نیم بعدازظهر راه افتادیم تو راه حسابی با بهار جون بازی کردی و ساعت نه شب بود که آرادان منتظر شدیم تا باباحسن رسید و اونجا افطار کردیم... ساعت یک نصفه شب بود که رسیدیم خونه خاله فرزانه و تا صبح ساعت شش بیدار بودیم همگی بد خواب شده بودیم و در اوج خستگی بودیم ولی نشد که بخوابیم... صبح تازه خوابمون برده بود که از سر و صدای بچه ها بیدار شدیم و با سردرد و کوفتگی بدن مواجه شدیم... خلاصه پنجشنبه رو گذروندیم و رفتیم باغ آقای ابراهیمیان... خیلی بهمون خوش گذشت و مثل سری قبل رفتیم باغ و میوه چیدیم... تو از دیدن حیوانات اونجا خیلی ذوق میکردی و هی با دست بهشون اشاره میکردی و ذوق میکردی. سارای باهوش مامان وقتی گوسفندها رو دیدی که بع بع میکنن تو هم شروع کردی به بع بع گفتن و من گفتم سارا بع بعی میگه میگفتی بع بع ... بعدش میخندیدی... شترمرغ و جوجه های کوچولو موچولو و اسب و ... نظرت رو جلب کرده بود... من که دیگه توان ایستادن نداشتم بعد از دو ساعت رفتم تو ماشین نشستم... کمرم درد میکرد. همه اسب سواری کردن و کلی ترسیدن و خندیدن... اما من سوار نشدم...

فرداش هم صبح از خواب بیدار شدیم و راهی باغ پسته خاله فرزانه اینا شدیم وقتی رسیدیم همه مشغول چیدن پسته شدن و من و تو و خاله فرزانه و محمدصدرا نشسته بودیم... آخه نمیشد شماها رو تنها گذاشت... اونجا یه رودخونه بود و تو وقتی آب رو دیدی ذوق کردی و خودت رو به سمت آب پرت کردی.. من هم گذاشتمت تو آب و تو پاهات رو محکم میزدی تو آب و میخندیدی و جیغ میکشیدی طوری که منو هم خیس میکردی... بعد از اینکه از آب آوردمت بیرون و لباسهات رو عوض کردم باز هم دلت خواست که بری تو آب چند بار آب بازی کردی و حسابی خسته شدی یه کم ناهار خوردی و بعدش خوابیدی... محمدصدرا مریض بود و خیلی حال و حوصله بازی نداشت بیشتر تو بغل خاله فرزانه بود... الهی براش بمیرم باید خاله بیشتر مواظبش باشه. وقتی برگشتیم خونه حسابی خسته بودیم و ساعت هفت هشت شب بود... یکی یکی رفتیم و حمام و دوش گرفتیم بعد سرحال مشغول صحبت و ... شدیم وقتی شام آماده شد و تو غذات رو خوردی دوباره خوابت میومد و همش نق نق میکردی و فقط میخواستی تو بغل من باشی. من هم به بابایی گفتم بریم بیرون یه دوری بزنیم تا سارا بخوابه... قرار هم گذاشتیم که فردا یعنی شنبه صبح راه بیافتیم به سمت تهران... شنبه هم تعطیل بود (دولت تعطیل کرده بود) شب همه زود خوابیدیم که صبح زود بیدار شیم. من ساعت 4 صبح بود که از سرما بیدار شدم و دوباره خوابم برد ساعت پنج و نیم بود که یه دفعه از خواب پریدم و مامان پروین و بابایی رو صدا کردم و مامان پروین همگی رو بیدار کرد و آماده شدن ساعت شش و نیم از خونه خاله فرزانه اینا زدیم بیرون. اینقدر خاله اینا خسته بودن که از اون همه سر و صدای ما بیدار نشدن... ساعت دوازده ظهر بود که رسیدیم خونمون...

مسافرت خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا به تو که هر کاری دلت بخواد کردی...

دختر نازم دوست دارم...

دیروز هم مشغول جمع آوری پسته هایی بودم که خاله فرزانه بهمون داده بود... همه رو تمیز کردم و گذاشتم تا خشک بشه... اما امان از بازیگوشی و شیطنت های تو مگه میذاشتی من چند لحظه بشینم همش میومدی و دست منو میگرفتی که باهات راه برم... دیگه ساعت سه بعدازظهر بود که خسته شدم همینطور که راه میبردمت رفتی در حمام رو شروع کردی به زدن و من هم بردمت حمام بازی کردی و اومدی بیرون خوابیدی... تا من تونستم بقیه کارام رو تموم کنم... دختر بازیگوشم خدا حفظت کنه... انشاءالله