سارای بازیگوش من یک سال و دو ماه و بیست و چهار روزشه...

سلام به دختر بازیگوشم سارا خانوم!!!

الحمدالله خوب و سرحالی و حسابی مامانو با شیطنت هات سرگرم کردی. وابستگیت به من هم زیاد شده و دوست داری در هر شرایطی در کنارت باشم. خودت با اسباب بازیهات بازی میکنی اما اگه من از کنارت دور بشم تو هم اسباب بازیت رو برمیداری و میای پیش من. گاهی اوقات هم که سرگرم بازی هستی بعد از چند دقیقه میبینم که پشت سر منی و داری بازی میکنی. شب ها هم هنوز پیش خودم میخوابی و نتونستم جدات کنم، آخه تو خواب خیلی شیر میخوری. بابایی میگفت باید پیش یه دکتر روانشناس کودک مراجعه کنیم تا با مشکلی مواجه نشیم. دختر قشنگم خیلی اهل بیرون رفتن و به قول خودت دد (با فتحه) هستی و وقتی پامونو از خونو میذاریم بیرون تو یه جیغی از سرشوق میزنی که همه نگاهت میکنن.

بعد دوست داری که دستت رو ول کنم و خودت شروع به راه رفتن میکنی، دوست داری استقلال داشته باشی و هیچ کس هم بهت کاری نداشته باشه. دیروز با خاله فاطمه و عمو رضا رفتیم بیرون و دور زدیم. یه کمی تو خیابون راه رفتیم و بعدش رفتیم شام بیرون خوردیم. وقتی هم برگشتیم تو راه خوابت برد. من هم وقتی رسیدیم خونه از فرط خستگی کنارت خوابیدم.

دختر نازم، خوشگل مامان هزار هزار ماشاءالله خیلی باهوش و کنجکاو هستی و بعضی اوقات هم کارای خطرناکی میکنی. برای همین من همش باید مواظبت باشم. چند روز پیش از روی صندلی کامپیوتر افتادی زمین و منو حسابی نگران کردی.

حسابی تو لوس کردن و الکی گریه کردن مهارت پیدا کردی. و هر وقت دستت به جایی بند نیست الکی گریه میکنی و سریع هم اشکات سرازیر میشن و چشمای خوشگلت قرمز و خیس میشن.

اما من و بابایی گول این کاراتو نمیخوریم و وقتی کار اشتباهی میکنی تو رو آگاه میکنیم. به قول بابایی دوست نداریم یه بچه لوس و ننر داشته باشیم.

خلاصه اینکه سارا خانوم مامان، من و بابایی عاشقتیم و خیلی دوست داریم.

میبوسمت مامانی...

"دوستت دارم ای زیباپسند" تقدیم به همسر مهربانم... حسین جانم

 

تو را چگونه تصوير كنم؛ در قالب عباراتي چند؟

 

از تو چگونه بگويم، با واژه‌هاي ناآشنا؟

 

واژه‌هايي كه بودن را آن‌گونه كه تو بودي تجربه نكرده‌اند!

 

كلام در بيانت در مي‌ماند، و زبان به حقارت خويش زبان مي‌گشايد.

 

از تو چگونه بگويم كه خود گوياترين عبارت جاودانه‌اي... .

 

اي ماندني‌ترين ترانه عشق؛

 

اي سبزترين جوانه عشق؛

 

تو را سرخ سرخ، چون خون جاري در رگهايم ديدم،

 

سبز سبز، چون برگ جوانه زده در بهار.... دوستت دارم.

 

 

سارا جونم شيرينتر از عسله...

سلام به همه زندگيِ من و باباحسين...
دختر نازم از توجهات حضرت زهرا خوب و سرحاله... ميخوام بگم از عروسي عمو محسن كه سارا جونم كولاك كرد، منم مدام داشتم براش صدقه كنار ميذاشتم و صلوات ميفرستادم و آيه الكرسي ميخوندم... آخه خيلي تو چشم بود با اون رقصي كه ميكرد... البته اين در صورتي بود كه من در كنارش باشما، كافي بود من ازش دور بشم شروع ميكرد به گريه كردن... ميگفت تو پيش من باش تا من ناناي و بازي و بدو بدو كنم. از عمو محسنش هم شاباش گرفت ... مامان گل و عمو ميگفتن چرا سارا اينقدر گريه ميكنه؟ من و بابايي هم ميگفتيم عادت به اين همه شلوغي و سروصدا نداره. آخه اونجا در حالت معمولي هم كه حرف ميزنن اينقدر تن صداها بالاست كه انگار دارن دعوا ميكنن تو هم اذيت ميشدي خوابت كم شده بود چون رفت و آمد خيلي زياد بود بد خواب ميشدي و در كل زياد گريه كردي... اما روز قبل از اينكه بريم بابلسر يعني چهارشنبه كه با هم رفتيم آرايشگاه بعدش اومديم خونه مامان پروين و منتظر خاله فرزانه اينا شديم اما اونا دير كردن و با هم رفتيم بيرون خريد كرديم براي مامان. بعدش هم اومديم خونه تو خسته بودي و ناهار خوردي خوابيدي. بيدار كه شدي خاله فرزانه اينا اومده بودن و كلي متعجب بودي از اينكه محمدصدرا رو ديدي. باهاش بازي كردي و خيلي خوشحال بودين هر دوتون. ولي محمدصدرا منتظر يه فرصت بود تا من چشم ازتون بردارم و اسباب بازيهات رو ازت بگيره وقتي ميومد سراغت و اسباب بازيهات رو ازت ميگرفت تو هم بهش اعتراض و مقاومت ميكردي. اما چون اون زورش بيشتر از تو بود از تو وسايل رو ميگرفت تو هم ميرفتي سراغش و ازش با زور ميگرفتي خلاصه حسابي با هم كل كل داشتيد... من و خاله هم ميديديم و ميخنديديم...
شب هم همه خاله ها خونه مامان پروين دور هم جمع بوديم و شام خورديم حرف زديم و خنديديم...
در مجموع بهمون خوش گذشت خيلي زياد... روز يك شنبه صبح ساعت هشت و نيم صبح بود كه از زنگ موبايلم بيدار شديم و متوجه شديم كه خيلي دير شده و ما هنوز خوابيديم، سريع جمع و جور كرديم و راهي تهران شديم سرراه رفتيم خونه خاله فاطمه اينا تا بابايي راحت تر بره سركار و شب اومد دنباليم شام خورديم و رفتيم خونه خودمون. تو هم خيلي دلت براي خونه تنگ شده بود و خوشحال بودي گل قشنگم...
خيلي دوست دارم نفس مامان...
عاشقتم...

برای عشق ابدی ام پریسای خوبم

ارزوي من اين است كه دو روز طولاني 

در كنار تو باشم فارغ از پشيماني

ارزوي من اين است  يا شوي فراموشم

يا كه مثل غم هر شب گيرمت در اغوشم

ارزوي من اين است  كه تو مثل يك سايه

سرپناه من باشي لحظه   تر گريه

ارزوي من اين است  نرم و عاشق و ساده

همسفر شوي با من در سكوت يك جاده

ارزوي من اين است هستي تو من باشم

لحظه هاي هوشياري مستي تو من باشم

ارزوي من اين است تو غزال من باشي

تك ستاره روشن در خيال من باشي

ارزوي من اين است در شبي پر از رويا

پيش ماه تو باشم لحظه اي لب دريا

ارزوي من اين است از سفر نگويي تو

 تو هم ارزويي كن اوج ارزويي تو

ارزوي من اين است مثل ليلي و مجنون

پيروي كنيم از عشق اين جنون بي قانون

ارزوي من اين است زير سقف اين دنيا

من براي تو باشم تو براي من تنها

ارزوي من اين است

ارزوي من اين است

ارزوي من اين است

ارزوي من اين است

- - - - - - - - - - - - - -

وقتی این مطلب رو برات می ذاشتم به اندازه یه دنیا دلم برات تنگ شده بود

 

ساراي جونم گل نازم چهارده ماهگيت مبارك...

سلام به عمر و زندگيم...
ساراي نازم خوبي؟ الهي بميرم برات كه داري پنج تا مرواريد ديگه با هم در مياري... كاري در دستم بر نمياد فقط براي بي قراري هات حوصله ميكنم خوشگلم...
سعي ميكنم باهات بازي كنم تا فراموش كني و بيشتر بهت ميرسم و تغذيه ات رو بيشتر كردم ولي خوب خيلي اهل خوردن نيستي همون وعده هاي غذاييتو به اسرار من ميخوري...
خوشگل مامان ديروز رفتيم پيش دكتر ثاقب و وزنت و قدت خيلي تعريف نداشتن چون خيلي فعاليت داري نازم... خيلي هم خوابت ميومد و كلي غرغر كردي...
روز جمعه عروسي عمو محسن هستش... هفته گذشته هم پنجشنبه با عمه و مامان گل اينا راه افتاديم به سمت بابلسر و روز جمعه مراسم بله برون عمه رو گرفتن... انشاءالله كه خوشبخت بشن.
مراسم عقد عمه و عمو محمد فرداي عيد غدير هست... اما اين هفته دوباره بايد بريم بابلسر چون عروسي عمو محسن جونه... قراره كه تو و بابايي حسابي كولاك كنين و ناناي ناناي كنين...
دختر خوبم، اميدوارم اين دندونهات به راحتي در بياد و بيشتر از اين اذيتت نكنه خيلي بيقرار شدي خدا كنه تا آخر هفته خوب بشي و اونجا اذيت نشي. يه كوچولو هم سرما خوردي. من هم سرما خوردم اون هفته كه شمال بوديم به علت گرم و سرد شدن هوا مريض شديم...
انشاءالله كه روزهاي خوب و خوشي در پيش داريم...
براي همه آرزوي خوشبختي و سعادت ميكنم...
خوب خوشگل مامان بريم وسايلمون رو جمع كنيم كه فردا هم وقت آرايشگاه داريم و خاله فرزانه اينا هم دارن از شاهرود ميان و بايد بريم ديدنشون، پس خيلي فرصت نداريم خوشگلم...
ميبوسمت و ازت ميخوام با مامان همكاري كني تا به كاراش برسه. دوست دارم نفس خانوم...
بوسسسسسسسسسس