مشورت های جدید...

سلام٬

یک روز جدید از راه رسید و من درگیر شدم با همه ی اون هدف هایی که دوست دارم دنبال کنم!

شب شد و حسین خسته از راه رسید. بعد از خوردن شام بهش گفتم که میخوام باهات حرف بزنم. اون هم مثل اکثر مواقع که استقبال میکنه بهم گفت باشه بیا حرف بزنیم. راجع به چی میخوای صحبت کنی؟ من هم گفتم: تک تک مسائلی که ذهنم رو مشغول کرده بود براش طرح کردم. بعدش هر کدومش رو روی کاغذ آوردیم و در موردشون صحبت کردیم اولویت بندی کردیم و برنامه ریختیم که اول کدومشون رو باید انجام بدیم. کدوم دغدغه ام از کم کاری خودم بوده و کدومش از پر مشغله بودن حسین! کدومش خیلی ساده حل میشه و کدومش مشمول مرور زمان میشه! بعد از یه دسته بندی و یک ساعت حرف زدن خیلی سبک شدم و همین باعث شد که به آرامش برسم.

حسین جان از اینکه همیشه در کنارم هستی و باعث آرامشم ممنونم!

ارتقا شغلی و حکم جدید...

سلام٬

دیروز جمعه بود بیست و هفتم آبان ماه٬ صبح خونه بودیم و بعد از هماهنگی با فاطمه و رضا قرار شد که شام بیان خونمون٬ ساعت حدود هشت و نیم بود که اومدن آخه فاطمه کلاس های کارشناسی ارشد پیام نور ثبت نام کرده و تا ساعت هفت کلاس داشت. بعد از خوردن میوه و چای و ... پیشنهاد دادم که زودتر شام بخوریم تا موقع پخش آخرین قسمت آکادمی دیگه مشغول کار نباشیم. اونها هم موافقت کردن بعد از خوردن شام همگی محو تماشای آکادمی بودیم گوگوش خیلی سورپرایزمون کرد وقتی که خودش اومد روی صحنه و خوند! خیلی زیبا بود همگی شوکه شده بودیم. بعد از تماشای آکادمی نشستیم دور هم و حرف و صحبت میکردیم تا ساعت یک نصفه شب فاطمه اینا خونمون بودن من هم چون درست برنامه رو ندیده بودم بیدار موندم و ساعت یک و نیم مجددا برنامه رو تماشا کردم خوابم نمیبرد تا ساعت سه و نیم بیدار بودم و بعدش رفتم خوابیدم. حسین چون صبح ساعت هشت جلسه داشت قرار بود ساعت شش از خونه بره بیرون از اونجایی که من هم دیر خوابیده بودم منو بیدار نکرد. اما همین که از در رفت بیرون من بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد بهش زنگ که زدم گفت که خیلی ترافیکه و نزدیکای شرکته. گفتم خداروشکر که به موقع میرسی و دیگه استرس نمیگیری.

بعدش زنگ زد و گفت که امشب دیر میاد خونه یه جلسه ای آخر وقت گذاشتن که مجبوره شرکت کنه! بهم گفت که دعا کن انشاءالله که خیر باشه...

من هم که اصلا فکرش رو نمیکردم که خیری توش باشه و مثل جلسه های سابق تا دیروقت طول میکشه و آخرش هم هیچ نتیجه ای به دست نمیاد وقتی بهم زنگ زد ساعت نزدیکای نه شب بود وقتی رسید خونه تقریبا ده شده بود اما به یه دست پر اومده بود و خوشحال و راضی بود. خداروشکر میکنم از اینکه بالاخره حسین جانم به آنچه که حقش بود رسید. همیشه و همیشه اینو میدونستم که لیاقت بهتر از اینها رو داره اما از هر راهی میرفت به نتیجه نمیرسید و باعثش چیزای مختلفی بود که اینجا نمیشه گفت...

اما خدا رو صدهزار مرتبه شکر خلاف تصور من با دست پر به خونه اومد و منو خیلی خیلی خوشحال کرد.

حسین جان خیلی خوشحالم و سمت جدید و حکم جدیدت رو بهت تبریک میگم. برای آرزوی بهترین ها رو دارم و امیدوارم که همیشه به آنچه که حقته و لیاقتش رو داری برسی.

دوست دارم و از اینکه تو و سارا جونو دارم خدا رو شاکرم...

مهمونی آخر هفته...

سلام٬

روز پنجشنبه صبح زود از خواب بیدار شدیم و با حسین و سارا راه افتادیم به سمت مرکز مخابرات، تا برای اینترنت پر سرعت اقدام کنیم. دوباره سنگ انداختن جلوی پای ما و گفتن که به خطوط تلفن شما که دچار قعطی میشه نمیتونیم اینترنت بدیم. خلاصه با ناراحتی کلافگی اومدیم خونه و تصمیم گرفتیم که دنبال وایمکس بریم.

مدتی بود که قصد داشتم ساجده دختر برادر حسین که تازه ازدواج کرده و برای زندگی به تهران اومده رو دعوت کنم، اما جور نمیشد چون سرکار میرفتم و فرصت نمیکردم هماهنگ کنم. خلاصه وقتی اومدم خونه تصمیم گرفتم که بهش زنگ بزنم و برای جمعه بیستم آبان دعوتشون کنم. از شانس خوب ما گفت که مامانش هم از بابلسر اومده تهران و الان اونجاست به همین خاطر باهاشون صحبت کردم و گفتم که جمعه ناهار حتما باید بیاین خونمون. آخه این جاریم تا به حال خونه مون نیومده یعنی تو این شش سالی که ما ازدواج کردیم اصلا خونمون نیومده بود و دوست داشتم که از این فرصت استفاده میکردم و آخر هفته دور هم جمع میشدیم. خلاصه بعد از اینکه ناهار خوردیم خوابیدیم و استراحت کردیم شب هم حسین و سارا با هم رفتن برای مهمونی فردا خرید کردن. من هم که تصمیم گرفته بودم ناهار چی درست کنم مقدمات رو آماده کردم. حسین هم بهم گفت نمیخواد الان خودتو خسته کنی بذار فردا صبح زود با هم بیدار میشیم و کارامونو انجام میدیم. من هم موافقت کردم و استراحت کردیم و خوش گذروندیم تا فردا صبح که بیدار شدم و سوپ شیر و مرغ قرمه سبزی بار گذاشتم تا برای ناهار آماده بشه. یک دفعه یادم اومد که بیستم آبان روز تولد مامان پروین جونمه بهش زنگ زدم و گفتم "مامان جونم تولدت مبارک" انشاءالله که سالیان سال سالم و سلامت باشی و سایه ات بالای سر ما باشه. و از اینکه نمیتونستم برم دیدنش عذرخواهی کردم.

مهمونام ساعت یازده و نیم اومدن و من هم همه کارهامو کرده بودم به غیر از اینکه برنج رو دم کنم. اما چون برای رفتن عجله داشتن و میخواستن برن بابلسر سریع برنج رو هم دم کردم و همون سه چهار ساعتی که کنار هم بودیم شروع کردیم به حرف زدن. خیلی خیلی خوشحال شدم از اینکه اومدن خونمون و خوش گذروندیم. بعدش حسین بردشون زیر پل کالج تا با همسایه اشون برن بابلسر.

امروز هم که خونه هستم و مشغول مرتب کردن خونه، با سارا خانوم بازی میکنم و بکن و نکن از دهنم نمیوفته. اینقدر که این دختر من بازیگوشه و به همه چی کار داره...

خدا حفظت کنه سارا جونم... دوست دارم

بارش اولین برف پاییزی...

سلام٬ 

امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدیم تصمیم داشتیم که هر سه با هم از خونه بریم بیرون٬ آماده شدیم که راهی بشیم خونه مامان پروین که یک دفعه دیدیم درختای جنگل با برف پوشیده شدن! خیلی خیلی تعجب کردیم و بسیار خوشحال شدیم. سارا هم که خیلی ذوق کرده بود همش میگفت مامان برف! بابا برف! خیلی جالب بود که تو این فصل برف بیاد. خدا رو شکر کردیم و با شادی و شعف راهی شدیم. به سمت جنت آباد که رفتیم بارش برف بیشتر و بیشتر هم میشد. آخه سمت خونه ما به خاطر جنگل و انبوه درختها هوا معتدل تره اما به سمت خونه مامان که میرفتیم شدت بارش برف بیشتر و بیشتر میشد. خونمون هم تلفن قطع شده بود و علتش هم به احتمال زیاد به خاطر خیسی خطوط تلفن بود.

خونه مامان که رسیدیم رفتیم بالا و حسین هم نرفت سرکار یعنی میخواست دیرتر بره چون همت از باکری ترافیک شدیدی داشت و رفتش بی فایده بود چون باید تو ترافیک میموند. به همین خاطر نون بربری تازه خریدیم و رفتیم خونه مامان نشستیم دور هم یه صبحانه توپ خوردیم. ساعت حدود ده و نیم بود که ترافیک رو چک کردیم و حسین راه افتاد به سمت محل کارش از نیایش رفته بود و تقریبا به ترافیک نخورده بود. من هم که عاشق برف و بارون هستم. یکی دو بار به بهانه خرید از تره بار رفتم بیرون و زیر برف راه رفتم. خیلی حس خوبی داشتم و احساس سبکی میکردم. سارا هم چند بار بهم گفت که میخواد بیاد بیرون، اما چون از خیس شدن خوشش نمیاد پشیمون شد!

حسین این روزها خیلی سرش شلوغه و حسابی هم درگیره کاره. اینقدر خودشو به کارهای مختلف مشغول کرده که وقتی میاد خونه دیگه خیلی دیر شده و خیلی خسته و بی رمقه. سارا کمتر میبیندش و اون هم کمتر میتونه با سارا بازی کنه.

امیدوارم که همه این زحماتش به نتیجه برسه و این خستگیها به زودی از تنش به در بره...

خدایا اول سلامتی و بعد شادی و خوشی رو از ما نگیر... آمین یا رب العالمین

تقدیم به عشقم، همسرم، نفسم، حسین جانم...

غروب که می شود...!

غروب که می‌شود، همیشه دلتنگم، دلتنگ آمدنت،

صدای ثانیه‌ها را می‌شنوم

می‌خواهم فرار کنم، از خودم از تو

از هر چیزی که مرا دلبسته‌تر می‌کند

می‌خواهم عشق را با تمام زیبائیش انکار کنم

من چرا باید تمام مهرم را در سبدی پر از گل‌های سفید ارمغان تو کنم

چرا باید به انتظار تو بنشینم

اما تو بارانی! مگر می‌شود بارش باران را منکر شد

ولی من نمی‌خواهم به حرف دلم گوش کنم

و تو را با دستی یابنده لمس کنم

این جا سکوت هست و سکوت

نه صدای حرفی، نه طنین گامی

تنها تویی که بر دشت تنهایی من قدم گذاشته‌ای

می‌خواهم بارش باران را انکار کنم؟

مگر می‌شود قطره های باران را دید و منکر شد؟

نه ...

کسی که قلب کوچکش را غم می‌فشرد

و کسی که می‌خواهد زیر باران بمیرد

کسی که از طوفان می‌ترسد

چطور می‌تواند جز بخشش، چیزی دیگری به تو ارزانی بدارد

در شب کوچک من افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست

گوش کن!

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می‌نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن!

وزش ظلمت را می شنوي!

در شب اکنون چیزی می‌گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه‌ی باریدن را گویی منتظرند، لحظه‌ای و پس از آن هیچ

پشت این پنجره شب دارد می لرزد، و زمین دارد باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و توست!

ای سراپایت سبز!

دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را، چون حسی گرم از هستی

 به نوازش‌های لب‌های عاشق من بسپار !

باد ما را خواهد برد

باد ما را...

                                                                      دلداده ی تو: پریسا

بر سر دو راهی کار کردن یا نکردن

سلام،

چند روزیه که ذهنم عجیب مشغول شده، واقعا نمیدونم این کاری که بهم پیشنهاد شده و در هفت هشت جلسه کلاسهاش شرکت کردم رو انجام بدم یا نه؟! هر چی فکر میکنم میبینم که با روحیات من سازگار نیست و در خودم انجام چنین کاری رو نمیبینم. کسانی هم که باهاشون کار کردم تا به این لحظه خیلی منو تشویق کردن و از تواناییهام تعریف کردن که حتما در انجام این کار موفق میشم. نه اینکه نتونم، نه، حتما میتونم ولی خوب از علائقم نیست با حسین هم مشورت کردم و بهش گفتم که با انجام این کار چه مسائل و مشکلاتی دارم حسین هم تایید کرد و گفت که با روحیات تو سازگار نیست. اما از طرفی چون تمایل زیادی دارم که زودتر برم سرکار میترسم این موقعیت رو هم از دست بدم!

حسین کلا راهکارهای خوبی رو پیشنهاد میکنه و هر وقت باهاش حرف میزنم اگه پرانرژی باشه و خسته نباشه خیلی آرومم میکنه و میتونم راحت تر تصمیم بگیرم. دوست دارم کاری که بهش علاقه دارم و در توانم هست رو انجام بدم و در نهایت از نتیجه اش هم راضی باشم اگه بخوام با بی میل و رغبتی این کارو شروع کنم وسطش کم میارم و باعث میشه که جا بزنم. در نهایت تصمیم گیری با خودمه. خدایا خودت کمکم کن تا بتونم تصمیم درست رو بگیرم.

حسین جان به خاطر این همه همکاری ازت ممنونم. امیدوارم که همیشه در انجام کارهات موفق و پیروز باشی عزیزم. دوست دارم

دوره جدید کلاسها...

سلام امروز یکشنبه و اول آبان ماهه. امروز سارا خانوم بیست و شش ماهش تموم شد. هر روز داره بزرگتر میشه و ما قدر این روزهارو نمیدونیم. اینقدر سرمون شلوغه و درگیریم که نمیفهمیم که شب میشه و کی روز! پنجشنبه صبح با حسین بردیمش مرکز بهداشت دکتر آخه از نصفه های شب تب داشت و خداروشکر الان خوبه. جمعه شب رفتیم ارگ آزادی و موسیقی سنتی استان گلستان و خوزستان رو تماشا کردیم جالب بود. بعدش هم با فاطمه و رضا و ریحانه رفتیم سینما فیلم یه حبه قند و دیدیم. جالب بود و کلی خندیدیم. موضوعش ساده بود ولی روال فیلم و لوکیشنهاش جالب بود. خلاصه اینقدر خندیدم که سرم درد گرفته بود. ساعت یک بود اومدیم خونه و خسته خوابیدیم. دیروز هم کارهای عقب مونده خونه رو انجام دادم حسین هم جواب آزمایش مامان رو برد دکتر و خداروشکر دکتر راضی بود و یک هفته شیمی درمانیش رو عقب انداخت. الان هم خونه مامان پروین هستم تا بعدازظهر برم کلاس امروز میخوان بحث فروش رو شروع کنن. دیروز سر بیمه با مهدی حرف زدم انگار راضی نیست و باید یه فکری بکنم. این هم یه تجربه بود دیگه چیکار میشه کرد.

خدایا خودت کمکم کن...