مشورت های جدید...
یک روز جدید از راه رسید و من درگیر شدم با همه ی اون هدف هایی که دوست دارم دنبال کنم!
شب شد و حسین خسته از راه رسید. بعد از خوردن شام بهش گفتم که میخوام باهات حرف بزنم. اون هم مثل اکثر مواقع که استقبال میکنه بهم گفت باشه بیا حرف بزنیم. راجع به چی میخوای صحبت کنی؟ من هم گفتم: تک تک مسائلی که ذهنم رو مشغول کرده بود براش طرح کردم. بعدش هر کدومش رو روی کاغذ آوردیم و در موردشون صحبت کردیم اولویت بندی کردیم و برنامه ریختیم که اول کدومشون رو باید انجام بدیم. کدوم دغدغه ام از کم کاری خودم بوده و کدومش از پر مشغله بودن حسین! کدومش خیلی ساده حل میشه و کدومش مشمول مرور زمان میشه! بعد از یه دسته بندی و یک ساعت حرف زدن خیلی سبک شدم و همین باعث شد که به آرامش برسم.
حسین جان از اینکه همیشه در کنارم هستی و باعث آرامشم ممنونم!![]()
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.