عکس

IMG_0008.jpg

 

IMG_0007.jpg

IMG_0006.jpg

 

IMG_0003.jpg

 

IMG_0002.jpg

 

 IMG_00061.jpg

 

IMG_0035.jpg

 

IMG_00030.jpg

 

IMG_00012.jpg

 

تولد حضرت علی (ع) و روز پدر مبارک!

 

گر عشق علی (ع) به سینه داری

                                                      خوش باش...

 

سلام به عشق نابم به همسر مهربونم

حسین جان!

         امروز سیزدهم رجب و روز تولد حضرت علی (ع) است. روزی که من ارادت خاصی بهش دارم. یادته سال ۸۵ این روز مصادف بود با هفدهم مرداد ماه که من و تو به خونه ای که از عشق ساخته بودیم پا گذاشتیم. این روز با همه بزرگی و عظمتش بر تو عزیزتر از جانم مبارک...

        بابای مهربون سارا جون... روزت مبارک!

                                                   دوستت دارم تا همیشه بودن...

 

چهار روز تعطيلي و مسافرت به شاهرود

سلام به دخترنازم. خدارو شكر ميكنم كه خوب و سرحال هستي. اين چهار روز تعطيلي (یعنی از دوازده خرداد تا پانزده خرداد) حسابي بهت خوش گذشت و با پسرخاله ها و دختر خاله هات بازي كردي. انشاءالله كه هميشه به شادي و به خوشي و سلامتي دور هم جمع بشيم و خوش بگذرونيم.
روز پنجشنبه عصر به همراه خاله مريم اينا و خاله ريحانه راه افتاديم به سمت شاهرود... كه بريم خونه خاله فرزانه. اولش خيلي مردد بوديم كه بريم شاهرود يا نه، آخه وقت امتحانات محمدصادق هست و نميخواستيم كه مزاحم درس خوندنش بشيم. اما با صحبتي كه با خاله فرزانه كرديم تصميم گرفتيم كه بريم شاهرود. خاله ميگفت كه محمدصادق درساشو خونده و دو تا از امتحاناتش باقي مونده كه خيلي سخت نيست. به همين خاطر با خاله مريم اينا صحبت كرديم كه پنجشنبه غروب راه بيافتيم كه هوا هم خنك تر باشه. توي راه تو و بهار خيلي بازيگوشي و سروصدا ميكردين. همش بايد به بهار و تو ميگفتيم يواش، آروم، بشين. به سمنان كه رسيديم بهار تو ماشين خوابش برد اما تو هنوز سرحال بودي و نشوني از خواب نداشتي. اما كم كم حوصله ات سر رفته و تو هم خواب به چشماي خوشگلت اومد و خوابيدي.
ساعت حدود يك و نيم شب بود كه رسيديم شاهرود. تو از خواب بيدار شدي اما بهار هنوز خواب بود. با خاله اينا نشستيم و صحبت كرديم اما تو خوابت نميومد و همچنان بيدار بودي تا پنج و نيم صبح!!!!!
ديگه خسته شده بودم و بايد ميخوابيدي ولي نميدونم چون جات عوض شده بود نميتونستي بخوابي يا نه؟! بالاخره خوابيدي و صبح ساعت هشت و نيم صبح از خواب بيدار شدي. خيلي خيلي كم خوابيدي و من فكر نميكردم اينقدر زود از خواب بيدار بشي. اون روز خيلي با محمدصدرا و بهار بازي كردي و حسابي سرت گرم بود. همش با هم سر اسباب بازيها دعوا ميكردين. با اينكه يه اتاق پر از اسباب بازي در اختيار داشتين ولي خوب باز هم سر هر چيز كوچيكي با هم دعوا ميكردين و كارتون به گريه ميكشيد.
جمعه بعدازظهر با هم راهي پارك شديم كه يه كمي شماها با هم بازي كنيد و انرژيتون تخليه بشه. اما هنوز چند دقيقه اي از بازي تو پارك نگذشته بود كه تاب خورد به سر صدرا و زير ابروش شكاف خورد و شروع كرد به خون اومدن. خيلي خيلي بد بود و حسابي اشك هممون رو در آورد. تو هم خيلي براش گريه ميكردي. با اينكه من و خاله مريم و باباحسين كنارتون بوديم و تو جاهاي مختلف سرسره حواسمون بهتون بود ولي باز هم اين اتفاق بد افتاد كه كاشكي نمي افتاد.
سريع محمدصدرا رو بغل كرديم و رفتيم به سمت بيمارستان ، اونجا دكتر اورژانس كه ديد گفت بايد بخيه بشه، محمدصدرا خيلي بيقرار بود و از اون بيقرارتر خاله فرزانه بود، خيلي براشون دعا كرديم تا به خير گذشت و پنج تا بخيه كردن. خدا خيلي بهمون رحم كرد كه اتفاق بدتري نيوفتاد. خدايا شكرت خودت حافظ و نگهدار اين كوچولوهاي نازنين باش...
خلاصه اون شب كه حسابي حالمون گرفته شد. خاله فرزانه كه خيلي گريه ميكرد براي محمدصدرا، فردا صبحش از خواب بيدار شديم و منتظر محمدصدرا بوديم تا ببينيم حالش چطوره؟ الحمدالله سرحال بود فقط چشمش و روي پلكش ورم كرده بود. كه اون هم دكتر گفت طبيعيه و بايد كمپرس يخ بذاريم. خلاصه خيلي به خير گذشت.
روز شنبه هم قرار گذاشتيم كه بساط جوجه كباب راه بندازيم و بريم پارك، خيلي خيلي بهمون خوش گذشت و شما بچه ها حسابي بازي كردين. الحمدالله اتفاقي هم نيوفتاد و همگي خوب و خوش بوديم.
اين هم از مسافرت سارا خانوم گل ما تو اين چهار روز تعطيلي...
دوست دارم نفس خانومم...

سارای مهربونم هزار هزار ماشاءالله خيلي باهوش هستي و كارهايي ميكني كه بيشتر از سنته. دايره كلماتت رشد زيادي داشته و بيشتر از قبل حرف ميزني مثلا :
دكتر... دتر
ريحانه... حانه
بله... ب با فتحه
دماغ... مماخ
بالا... با
بايين... با
آله ... خاله
آدا... آزاده
عمه ... ممه
دوغ... دوش
جوش... جوش
گوشت... دوش
لطفا... لولن
عزيز ... عزي
ببخشيد... بخشي
قول... دو
كيك... تك
كنترل... دندرل
دلستر... دلدر
تلويزيون... تلديزون
سارا... يارا
دست... دس
نيست... ني
 میبوسمت نازگلم

سارا جون بیست و یک ماه و ده روزشه...

سلام به دختر بازیگوشم. خدا رو شکر میکنم که حالت خوبه و الحمدالله سرحالی. این روزها خیلی دوست داری بریم بیرون و بازی کنی. صبح که از خواب بیدار میشی میگی دد و بعدازظهر که بابا میاد خونه دوباره میگی دد (با فتحه). تو هم مثل آدم بزرگا دوست داری روزهای بهاری رو تو پارک و محیط های سرسبز سپری کنی عشقم. راستی تولد حضرت فاطمه (س) و روز مادر رو تبریک میگم و برای همه مادرها آرزوی سلامتی میکنم. مخصوصا مادر خودم و مادر شوهرم.

حالا بگم که روز جمعه گذشته یعنی ششم خرداد صبح عمه و مامان گل رفتن خونشون. تو که از خواب بیدار شدی همه اتاقا رو گشتی اما پیداشون نکردی و با تعجب به من نگاه میکردی وقتی بهت گفتم رفتن میگفتی نه! عصری هم با بابایی رفتیم پارک چیتگر و اونجا حسابی بازی کردی. دنبال بچه ها میرفتی و سرسره بازی میکردی. برخلاف خیلی از بچه ها که تاپ بازی دوست دارن تو خیلی علاقه ای به تاپ نداری و بیشتر سرسره بازی دوست داری. کالسکه ات رو هم برده بودیم و وقتی من و بابایی مشغول قدم زدن بودیم تو هم تو کلاسه نشستی و مشغول خوردن بیسکوئیت شدی. خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت و تو خیلی خسته شدی آخه خیلی بدو بدو کردی. همین که اومدیم خونه بعد از عوض کردن لباسهات شیر خوردی و خوابیدی. امروز صبح هم که از خواب بیدار شدی طبق معمول هر روز از بابا خواستی که بری دد بابا هم بهم گفت بیا با هم بریم بیرون که سارا سرحال بمونه. من هم وسایلم رو جمع کردم و با بابایی راه افتادیم به سمت خونه خاله فاطمه. وقتی ماشین وارد خیابون ظفر شد با اینکه از قبل بهت نگفته بودم که داریم میریم خونه ارمیا، خودت رو کردی به بابایی و گفتی که نی نی ، بابا و من که حسابی از این حرفت ذوق کرده بودیم تشویقت کردیم و من بوسیدمت و گفتم بله دخترم داریم میریم پیشه نی نی ارمیا. خیلی خوشحال شدی و خندیدی. الان هم تو یغلم خوابیدی خوشگلم. دوست دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه... بوسسسسسسسسسسسسسس

راستی دوازدهم خرداد ماه سالگرد عقد من و باباجون. پیشاپیش تبریک میگم.

بیست و یک ماهگیت مبارک گلم...

سلام به دختر بیست و یک ماهه من، از دیروز که نذر دختر عمو ساجده کردم تهوعت بند اومده خدا رو شکر. دوست دارم سارا جون مامانی همیشه سرحال و شاد و خندون باش. همیشه سالم و سلامت باش. انشاءالله که بلا ازت دور باشه نفسم. امروز اول خرداد ماهه و بیست و یک ماهت تموم شد نفسم. وارد ماهه بیست و دوم زندگیت شدی و روز به روز داری بزرگ و بزرگتر میشی هزار ماشاءالله. مثل برق و باد روزها داره میگذره. امروز با هم اومدیم خونه خاله فاطمه اینا و تو داری با ارمیا جون بازی میکنی. خیلی دوسش داری و حسابی باهاش سرگرمی. البته از صبح با هم رفته بودیم دکتر. من باید جواب آزمایشم رو به دکتر نشون میدادم اما تو خیلی اذیتم کردی. همش تو مطب دکتر گریه میکردی. فکر میکردی تو رو بردم دکتر و میخواد تو رو معاینه کنه. همش میگفتی دکتر نه... خلاصه کارمون تموم شد و از مطب دکتر اومدیم خونه خاله فاطمه و عمو رضا.

راستی امروز قراره که عمه و مامان گل از بابلسر بیان خونمون. آخه میخوایم بریم واسه جهیزیه عمه خرید. امیدوارم که دیگه حالت خوب خوب باشه که اگه خواستم با عمه برم بیرون نگرانه تو نباشم گل نازم. خیلی دوست دارم. قراره عصری بابایی از اداره بیاد اینجا خونه خاله فاطمه دنبالمون تا بعد بریم دنبال مامان گل و عمه و بعدش بریم خونمون. حسابی دلمون براشون تنگ شده. اونا هم خیلی دلشون برای ما مخصوصا تو تنگ شده. امیدوارم این روزها بهمون خوش بگذره.

دوست دارم نفس مامان و بابا...