زندگی باید کرد...

 
زندگی باید کرد !

گاه با یک گل سرخ گاه با یک دل تنگ گاه با سوسوی امیدی کمرنگ زندگی باید کرد !

گاه با غزلی از احساس گاه با خوشه ای از عطر گل یاس زندگی باید کرد ! 
 
گاه با ناب ترین شعر زمان گاه با ساده ترین قصه یک انسان زندگی باید کرد !

گاه با سایه ابری سرگردان

گاه با هاله ای از سوز پنهان

گاه باید روئید از پس آن باران گاه باید خندید بر غمی بی پایان

لحظه­ هایت بی غم

روزگارت آرام ...
ادامه نوشته

روز عقد خواهر عزیزم...

فکر میکنم بیست و دوم بهمن بود که وقتی با ریحانه تلفنی حرف میزدم خیلی پرانرژی و سرحال داشت از برنامه هاش میگفت و یه ریز پشت هم بدون مکث شیطنت میکرد و فرصت هضم حرفاش رو به من نمیداد... منم هنگ کرده بودم و یه جورایی احساس مسئولیت عجیبی داشتم...

دوشنبه صبح حسین سارا رو برد کلاس و بعدش مریم به من زنگ زد که ساعت ده و نیم خونه ی مامان باشم، تا برای انجام کارا برنامه ریزی کنیم، من هم راه افتادم به سمت خونه ی مامان، اما اونا یک ساعت با تاخیر اومدن و من هم تو ماشین جلوی در نشستم، چون کلید بالا رو نداشتم، وقتی اومدن صحبتهای مختلفی شد از اینکه میخوان واسه ثبت نام مسکن ویژه اقدام کنن و چه کارایی انجام بدیم و برنامه ریزی و ... من با اینکه از این همه عجله راضی نبودم ولی هیچ نظری ندادم و خواستم که مطیع جمع باشم... خلاصه برنامه ها ریخته شد و قرار شد واسه ساعت سه بعدازظهر روز چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ماه که روز ولنتاین هم بود... قرار مدارها گذاشته بشه، اما چون خیلی تو فورس و عجله هست دیگه به جشن و ... نرسید ... بلللللللللللللللللللللللههه جشن عقد خواهر کوچیکه، ریحانه خانوم بود که اینقدر سریع میخواست برگزار بشه، هر چند تمایل ما به این بود که به روال مراسم عقد قبلمون تو خونه برگزار بشه، اما فرصت کم و زمان محدود بود، امکان آماده کردن خونه برای پهن کردن سفره عقد و خرید آینه و شمعدان نبود... ریحان هم خودش فرصتی نداشت نه برای هماهنگ کردن با آرایشگاه و نه برای خرید ...

به همین خاطر همگی پذیرفتیم که در محضر این مراسم رو برگزار کنیم، همون دفتر ازدواجی که من و حسین و الهام و حسین رو به عقد هم در آورده بود... مراسم عقد ریحانه و فرید رو هم انجام داد... چهارشنبه صبح یه سر رفتم خونه مامان پروین و یه کمی برای کاراشون کمکشون کردم بعدش حدود ساعت دوازده بود که اومدم خونه و میخواستم آماده بشم که دیدم ای داد بیداد برق نداریم... انگار خیلی وقت هم بود که برقا قطع بود چون داشتن کابلای برق کوچه رو عوض میکردن... خیلی ناراحت شدم آخه همه کارام مونده بود مهم تر از همه دوربین هم شارژ نداشت... حسین ساعت دو رسید و ناهار میخورد من هم مشغول آماده شدن بودم که یه دفعه صلوات فرستاد... برقا اومده بود و من فوق العاده خوشحال شده بودممممم... سریع دوربین رو به شارژ زدم و مشغول آماده کردن سارا شدم... ساعت نزدیک سه بود که از خونه زدیم بیرون و رفتیم خونه ی مامان پروین همگی اونجا بودن و هنوز به سمت محضر راه نیفتاده بودن... با تاخیر بیست دقیقه ای به محضر رسیدیم... اما خانواده ی داماد با تاخیر چهل دقیقه ای! خیلی استرس گرفته بودیم... محضردار هم مدام میگفت چرا دیر کردن، نیومدن، کنسل کنید، الان نفر بعدی میرسه... یعنی خل شدیم از دست این دفتردار اونجا... خود آقای رضایی که حرفی نمیزد اما دفتردارش خیلی به ما استرس وارد کرد... خلاصه فرید اینا رسیدن و مراسم شروع شد... و به خیر و خوشی این دو پرنده ی عاشق به عقد هم در اومده و در روز عشاق، پیوند عشقشون رو ثبت کردن...

انشاءالله که به حق امیرالمومنین خوشبخت و سعادتمند باشن و لحظه لحظه ی زندگیشون پر از سلامتی و شادی و موفقیت باشه...

ریحانه جان! فرید جان! پیوند عاشقانه تونو تبریک میگم و آرزو میکنم عشقتون پایدار و زندگیتون پر از شادی و خنده باشه... الهی آمین

تولد پیامبر اکرم (ص) و امام جعفر صادق (ع) مبارک باد...

امروز دوشنبه نهم بهمن ماهه، فردا تعطیله چون هفدهم ربیع الاول و روز تولد حضرت محمد (ص) و امام جعفر صادق (ع) هست... این روز بزرگ و عزیز رو به همه ی دوستانم تبریک میگم و از صاحب این روز براشون طلب سلامتی، شادی و موفقیت دارم...

خودم خیلی هفدهم ربیع الاول رو دوست دارم، از بچگی هر وقت این روز فرا میرسید از درونم خوشحال و شاد بودم... امیدوارم که صاحبان این روز بزرگ عاقبت زندگی ما رو به خیر و خوشی رقم بزنن...

الهی آمین

 

اول بهمن ماه و دو تا تولد...

امروز تولد بابا جونمه، پنجاه و هفت ساله شدی بابا جونم تولدت مبارک، انشاءالله که سالیان سال سلامت و تندرست باشی و سایه ات بالای سر ما باشه... الهی آمین

سارا جون هم امروز چهل و یک ماهه شد، مثل برق و باد میگذره این روزا... دخترم بر تو هم مبارک باشه چهل و یکمین ماه زندگیت...

امروز بعد از اینکه از باشگاه برگشتم، با باباحسن تماس گرفتم و تولدش رو تبریک گفتم، بعدش با مامان پروین صحبت کردم و خواستم که یه برنامه ای واسه شب بذارم، مامان که خونه نبود و برای عصر میومد خونه، من هم گفتم که بعد از شام میام دیدن بابا، اما مامان گفت من دیر میرسم وگرنه دوست داشتم که شام میومدین اینجا و همگی دور هم جمع میشدیم، بابا هم خوشحال میشد از اینکه تو این روز دور هم هستیم، به همین خاطر من پیشنهاد کردم که بیان خونه ی ما تا برای بابا تولد بگیریم، مامان گفت که خونه ی خودمون باشه بهتره، بابا اینطوری بیشتر دوست داره، من هم گفتم پس شام درست میکنم و میارم خونه ی شما... اول مامان مخالفت کرد و میگفت که نمیخوام زحمت واسه تو بشه، اما به اصرار من قبول کرد، من هم بعد از اینکه ناهار سارا رو دادم مشغول درست کردن شام شدم، به خواهرا و برادر محترم هم زنگ زدم و گفتم که شب خونه ی بابا اینا هستیم به مناسبت تولدشون...

قرمه سبزی درست کردم، مشغول درست کردن سالاد بودم که به حسین زنگ زدم و برنامه ی شب رو اعلام کردم، اون هم استقبال کرد و گفت که زود میاد تا بریم خونه ی مامان اینا.

وقتی حسین اومد ساعت حدود هفت شب بود، من هم همه چیو آماده کرده بودم و حسین که رسید سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت خونه ی مامان... حسین و الهام و مریم اونجا بودن و مامان هم که یک ساعتی بود از بیرون اومده بود... شام هم آماده بود و کار دیگه ای نداشتیم، حسین و الهام هم کیک خریده بودن و میز و چیده بودیم، فرید و ریحان هم از راه رسیدن و یه هدیه ی خوشگل هم خریده بودن، حدود ساعت هشت و نیم بود که بابا از سرکار اومد و سورپرایز شد از اینکه ما همگی اونجا هستیم، دور هم گفتیم و خندیدیم و کیک خوردیم و خیلی خوش گذشت، در آخر هم شام خوردیم که جای همه ی دوستان خیلی خالی بود... همگی میگفتن کاش اول شام میخوردیم بعد کیک! چون خیلی خوشمزه شده بود کادوها رو هم بابا قبل از خوردن شام باز کرد، کمربند که حسین و الهام براش گرفته بودن، فرید و ریحانه که یه پیراهن و یک یقه هفت و کراوات باهاش ست کرده بودن، خیلی خیلی خوشگل بود... من و مریم هم که یه دست گرم کن شیک و خوشگل براش گرفتیم... مبارکت باشه بابا جونم... انشاءاله که همیشه سلامت و شاد و تندرست باشی و سایه ات بالای سرمون باشه... الهی آمین

خلاصه آخر شب با کلی انرژی راهی خونه شدیم... مامان و بابا رو هم خیلی خسته کردیم  جای افسانه و فرزانه و همسرانشون و بچه هاشون هم خیلی خالی بود... فرزانه که شاهرود بود، افسانه هم چون علی سرماخوردگی داشت نیومد تا بقیه بچه ها یعنی سارا و بهار مریض نشن!

جای همگی خالی بود...