امروز تولد بابا جونمه، پنجاه و هفت ساله شدی بابا جونم تولدت مبارک، انشاءالله که سالیان سال سلامت و تندرست باشی و سایه ات بالای سر ما باشه... الهی آمین
سارا جون هم امروز چهل و یک ماهه شد، مثل برق و باد میگذره این روزا... دخترم بر تو هم مبارک باشه چهل و یکمین ماه زندگیت...
امروز بعد از اینکه از باشگاه برگشتم، با باباحسن تماس گرفتم و تولدش رو تبریک گفتم، بعدش با مامان پروین صحبت کردم و خواستم که یه برنامه ای واسه شب بذارم، مامان که خونه نبود و برای عصر میومد خونه، من هم گفتم که بعد از شام میام دیدن بابا، اما مامان گفت من دیر میرسم وگرنه دوست داشتم که شام میومدین اینجا و همگی دور هم جمع میشدیم، بابا هم خوشحال میشد از اینکه تو این روز دور هم هستیم، به همین خاطر من پیشنهاد کردم که بیان خونه ی ما تا برای بابا تولد بگیریم، مامان گفت که خونه ی خودمون باشه بهتره، بابا اینطوری بیشتر دوست داره، من هم گفتم پس شام درست میکنم و میارم خونه ی شما... اول مامان مخالفت کرد و میگفت که نمیخوام زحمت واسه تو بشه، اما به اصرار من قبول کرد، من هم بعد از اینکه ناهار سارا رو دادم مشغول درست کردن شام شدم، به خواهرا و برادر محترم هم زنگ زدم و گفتم که شب خونه ی بابا اینا هستیم به مناسبت تولدشون...
قرمه سبزی درست کردم، مشغول درست کردن سالاد بودم که به حسین زنگ زدم و برنامه ی شب رو اعلام کردم، اون هم استقبال کرد و گفت که زود میاد تا بریم خونه ی مامان اینا.
وقتی حسین اومد ساعت حدود هفت شب بود، من هم همه چیو آماده کرده بودم و حسین که رسید سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت خونه ی مامان... حسین و الهام و مریم اونجا بودن و مامان هم که یک ساعتی بود از بیرون اومده بود... شام هم آماده بود و کار دیگه ای نداشتیم، حسین و الهام هم کیک خریده بودن و میز و چیده بودیم، فرید و ریحان هم از راه رسیدن و یه هدیه ی خوشگل هم خریده بودن، حدود ساعت هشت و نیم بود که بابا از سرکار اومد و سورپرایز شد از اینکه ما همگی اونجا هستیم، دور هم گفتیم و خندیدیم و کیک خوردیم و خیلی خوش گذشت، در آخر هم شام خوردیم که جای همه ی دوستان خیلی خالی بود... همگی میگفتن کاش اول شام میخوردیم بعد کیک! چون خیلی خوشمزه شده بود
کادوها رو هم بابا قبل از خوردن شام باز کرد، کمربند که حسین و الهام براش گرفته بودن، فرید و ریحانه که یه پیراهن و یک یقه هفت و کراوات باهاش ست کرده بودن، خیلی خیلی خوشگل بود... من و مریم هم که یه دست گرم کن شیک و خوشگل براش گرفتیم... مبارکت باشه بابا جونم... انشاءاله که همیشه سلامت و شاد و تندرست باشی و سایه ات بالای سرمون باشه... الهی آمین
خلاصه آخر شب با کلی انرژی راهی خونه شدیم... مامان و بابا رو هم خیلی خسته کردیم
جای افسانه و فرزانه و همسرانشون و بچه هاشون هم خیلی خالی بود... فرزانه که شاهرود بود، افسانه هم چون علی سرماخوردگی داشت نیومد تا بقیه بچه ها یعنی سارا و بهار مریض نشن!
جای همگی خالی بود...