فکر میکنم بیست و دوم بهمن بود که وقتی با ریحانه تلفنی حرف میزدم خیلی پرانرژی و سرحال داشت از برنامه هاش میگفت و یه ریز پشت هم بدون مکث شیطنت میکرد و فرصت هضم حرفاش رو به من نمیداد... منم هنگ کرده بودم و یه جورایی احساس مسئولیت عجیبی داشتم...

دوشنبه صبح حسین سارا رو برد کلاس و بعدش مریم به من زنگ زد که ساعت ده و نیم خونه ی مامان باشم، تا برای انجام کارا برنامه ریزی کنیم، من هم راه افتادم به سمت خونه ی مامان، اما اونا یک ساعت با تاخیر اومدن و من هم تو ماشین جلوی در نشستم، چون کلید بالا رو نداشتم، وقتی اومدن صحبتهای مختلفی شد از اینکه میخوان واسه ثبت نام مسکن ویژه اقدام کنن و چه کارایی انجام بدیم و برنامه ریزی و ... من با اینکه از این همه عجله راضی نبودم ولی هیچ نظری ندادم و خواستم که مطیع جمع باشم... خلاصه برنامه ها ریخته شد و قرار شد واسه ساعت سه بعدازظهر روز چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ماه که روز ولنتاین هم بود... قرار مدارها گذاشته بشه، اما چون خیلی تو فورس و عجله هست دیگه به جشن و ... نرسید ... بلللللللللللللللللللللللههه جشن عقد خواهر کوچیکه، ریحانه خانوم بود که اینقدر سریع میخواست برگزار بشه، هر چند تمایل ما به این بود که به روال مراسم عقد قبلمون تو خونه برگزار بشه، اما فرصت کم و زمان محدود بود، امکان آماده کردن خونه برای پهن کردن سفره عقد و خرید آینه و شمعدان نبود... ریحان هم خودش فرصتی نداشت نه برای هماهنگ کردن با آرایشگاه و نه برای خرید ...

به همین خاطر همگی پذیرفتیم که در محضر این مراسم رو برگزار کنیم، همون دفتر ازدواجی که من و حسین و الهام و حسین رو به عقد هم در آورده بود... مراسم عقد ریحانه و فرید رو هم انجام داد... چهارشنبه صبح یه سر رفتم خونه مامان پروین و یه کمی برای کاراشون کمکشون کردم بعدش حدود ساعت دوازده بود که اومدم خونه و میخواستم آماده بشم که دیدم ای داد بیداد برق نداریم... انگار خیلی وقت هم بود که برقا قطع بود چون داشتن کابلای برق کوچه رو عوض میکردن... خیلی ناراحت شدم آخه همه کارام مونده بود مهم تر از همه دوربین هم شارژ نداشت... حسین ساعت دو رسید و ناهار میخورد من هم مشغول آماده شدن بودم که یه دفعه صلوات فرستاد... برقا اومده بود و من فوق العاده خوشحال شده بودممممم... سریع دوربین رو به شارژ زدم و مشغول آماده کردن سارا شدم... ساعت نزدیک سه بود که از خونه زدیم بیرون و رفتیم خونه ی مامان پروین همگی اونجا بودن و هنوز به سمت محضر راه نیفتاده بودن... با تاخیر بیست دقیقه ای به محضر رسیدیم... اما خانواده ی داماد با تاخیر چهل دقیقه ای! خیلی استرس گرفته بودیم... محضردار هم مدام میگفت چرا دیر کردن، نیومدن، کنسل کنید، الان نفر بعدی میرسه... یعنی خل شدیم از دست این دفتردار اونجا... خود آقای رضایی که حرفی نمیزد اما دفتردارش خیلی به ما استرس وارد کرد... خلاصه فرید اینا رسیدن و مراسم شروع شد... و به خیر و خوشی این دو پرنده ی عاشق به عقد هم در اومده و در روز عشاق، پیوند عشقشون رو ثبت کردن...

انشاءالله که به حق امیرالمومنین خوشبخت و سعادتمند باشن و لحظه لحظه ی زندگیشون پر از سلامتی و شادی و موفقیت باشه...

ریحانه جان! فرید جان! پیوند عاشقانه تونو تبریک میگم و آرزو میکنم عشقتون پایدار و زندگیتون پر از شادی و خنده باشه... الهی آمین