دلتنگی این روزهای من!

سلام،

این روزها که به چهلمین روز درگذشت مامان بزرگ نزدیک میشیم دوباره حال و هوام یه جوریه! دلتنگ شدم، درونم حس دلتنگی عجیبی حس میکنم! شاید باید برم سر مزارش تا آروم بشم! خدا بیامرزدت مامان بزرگ! همیشه دوست داشتم و دارم، برای ما دعا کن...

دیروز از صبح رفتم خونه مامان تا کارهایی که واسه پنجشنبه دارن انجام بدیم، مراسم چهلم مامان بزرگ دوشنبه بیست و نهم خرداد ماهه که مصادف با عید مبعث رسول اکرم (ص) میشه، اما مامان اینا تصمیم گرفتن پنجشنبه بیست و پنجم خرداد یه مراسم ختم انعام بگیرن و مهموناشونو هم دعوت کردن، دیروز بخشی از کارها رو انجام دادیم، پنجشنبه دوباره از صبح میریم اونجا تا مراسم به بهترین شکل ممکن، همانطور که مامان بزرگم دوست داشت برگزار بشه، انشاءالله...

دیروز با حسین صحبت میکردم که برای سالگرد ازدواج امسالمون از الان برنامه ریزی کنیم تا یه وقت مثل پارسال نشه! از چند روز پیش دارم دنبال آتلیه میگردم، اما بازم کار هیچ کس مثل خانم رضایی به دلم نمیشینه، عکسا و کارای اونو هر بار نگاه میکنم لذت میبرم، به همین خاطر زنگ زدم بهش و باهاش هماهنگ کردم، بعد از اینکه بهم گفت که میتونم رو وقتی که بهم میده برنامه ریزی کنم، با آرایشگاه هماهنگ کردم! چون واسه دوم شهریور که پنجشنبه است... یک روز بعد از تولد سارا جونم! حالا اگه بخوام واسه اون روز جشن تولد هم برای دخترم بگیرم مشکلی نیست... اگه بخوام تو روز تولدش جشن بگیرم یعنی اول شهریور میشه چهارشنبه و سخت میشه مهمونی گرفت و اکثراً سرکار هستن... خود حسین هم برنامه اش خیلی فشرده است... تصمیم گرفتم برای دوم شهریور بذارم که دیگه زحمتش برای خودمون و دیگران کمتر باشه...

امیدوارم که همه چی خوب و به خیر پیش بره باید سارا رو برای اون روز آماده کنم تا مثل پارسال موقع عکس گرفتن دلتنگی و بیقراری نکنه... و عکساش خراب بشه...

حسین هم امروز یه گزارش باید تحویل بده از اهداف و برنامه های کارش، براش آرزوی موفقیت میکنم...

امیدوارم که به بهترین شکل این مصاحبه انجام بشه و عزیز دلم به اونچه که لایقشه دست پیدا کنه...

سارا جونم هم خیلی خانوم و مهربونه، راه میره به من میگه مامان قربونت برم خسته شدی؟ آخ که من فدای اون حرف زدنت بشم، من باید قربون تو و مهربونی هات برم عزیز دل مامان! تو باید همیشه شاد و سلامت و خندون باشی عشقم! تو ثمره عشق من و بابایی هستی پس دوست دارم همیشه و همیشه من قربون اون چشمات برم... الان خوابیدی! دلم بدجور واست تنگ شد

سالگرد پیوند آسمانی من و عشقم، حسین جان مبارک!

هر سال وقتی ماه اردیبهشت از نیمه میگذره من یاد خاطرات سال ۸۵ میافتم، هر روز و هر روزش رو مرور میکنم، اما امسال چون مامان بزرگ مهربونم رو تو بیستم اردیبهشت به خدا سپردیم، اون روزهای پر خاطره هر روز برام مرور نمیشه، بعدازظهرها خیلی دلتنگ میشم برای محبت و مهربونی مامان بزرگم... روحت شاد باشه مادر مهربون

اما امروز دوازدهم خرداد ماهه که دقیقا جمعه هم هست و سالگرد عقد من و عشقم، سال ۸۵ هم دوازدهم خرداد جمعه بود و مصادف بود با تولد حضرت زینب (س) که ما روز عقدمون رو برگزار کردیم و ساعت شش بعدازظهر بود که به عقد هم دراومدیم و پیوند آسمانیمون رو ثبت کردیم...

حسین جان! امروز رو بهت تبریک میگم، و از خدا میخوام که همیشه سلامت و شاد و خوشبخت در کنار هم و سارا کوچولوی مهربونمون که ثمره ی عشق ماست، روزهای زندگیمون رو سپری کنیم...

خیلی خیلی خیلی دوست دارم، و امروز رو بهت تبریک میگم...

اینو بدون که هر روز بیشتر و بیشتر بهت افتخار میکنم و با تو و در کنار توست که من به آرامش میرسم... میبوسمت...

شعر مادربزرگ...

سلام،

از وقتی که مامان بزرگ ما رو ترک کرده، بدجور دلتنگش میشم و یه بغضه عجیبی تو گلوم رخنه میکنه! سارا هم که پیشم باشه اجازه نمیده با گریه خودمو سبک کنم، چون هم ناراحت میشه و هم میگه که دیگه خوب شده، جاییش درد نمیکنه، رفته پیش خدا! پس چرا گریه میکنی؟!

اینقدر با خودم درگیر بودم و دلتنگ، تا اینکه هفتم خرداد، یه چند بیتی برای قدردانی از زحماتی که برامون کشید سرودم! وقتی به حسین گفتم، خیلی خوشش اومد و به مامان و خاله هم گفت اونا هم که همینطور اشک میریختن و تشکر میکردن... انگار که حرف دل اونا هم بود!

مامان بزرگ مهربونم! درسته که از پیشمون رفتی، اما همیشه و همیشه ما تو کنار خودمون حس میکنم و مثل همیشه محتاج دعاهای پر مهرت هستیم!

ادامه نوشته

دخترم سی و چهار ماهه شد...

امروز اول خرداد ماهه و سارا جونم سی و چهار ماهش تموم شد... این روزها مثل برق و باد میگذره و میدونم روزها و هفته ها و سال های آینده دلم واسه این روزها خیلی خیلی تنگ میشه!

از خدا میخوام که همیشه و همیشه شاهد سلامتی و شادی و موفقیت دخترم، سارا جانم باشم و تا توان دارم برای پیشرفتش تلاش میکنم...

همه ی زندگی منو حسین و همه ی عشقمون با حضور سارا رنگ دیگه ای گرفته و همیشه از خدا به خاطر این نعمت های بزرگش ممنونم...

حسین هم مثل من از اینکه با سارا وقتشون رو میگذرونه خوشحال و راضیه...

روز جمعه بیست و نهم که مراسم یادبود مامان بزرگ رو تو کاشان گرفته بودن من به خاطر آزمون دانشگاه نتونستم برم! حسین و سارا تو فاصله ای که من آزمون داشتم با هم بودن و تو پارک مشغول بازی. خیلی بهشون خوش گذشته بود و حسابی بازی کرده بودن...

خدایا شکرت! من همیشه شکرگزار این همه نعمت های بزرگ و ارزشمندی که به من عطا کردی هستم... خودت حافظشون باش... آمین