امروز اول خرداد ماهه و سارا جونم سی و چهار ماهش تموم شد... این روزها مثل برق و باد میگذره و میدونم روزها و هفته ها و سال های آینده دلم واسه این روزها خیلی خیلی تنگ میشه!

از خدا میخوام که همیشه و همیشه شاهد سلامتی و شادی و موفقیت دخترم، سارا جانم باشم و تا توان دارم برای پیشرفتش تلاش میکنم...

همه ی زندگی منو حسین و همه ی عشقمون با حضور سارا رنگ دیگه ای گرفته و همیشه از خدا به خاطر این نعمت های بزرگش ممنونم...

حسین هم مثل من از اینکه با سارا وقتشون رو میگذرونه خوشحال و راضیه...

روز جمعه بیست و نهم که مراسم یادبود مامان بزرگ رو تو کاشان گرفته بودن من به خاطر آزمون دانشگاه نتونستم برم! حسین و سارا تو فاصله ای که من آزمون داشتم با هم بودن و تو پارک مشغول بازی. خیلی بهشون خوش گذشته بود و حسابی بازی کرده بودن...

خدایا شکرت! من همیشه شکرگزار این همه نعمت های بزرگ و ارزشمندی که به من عطا کردی هستم... خودت حافظشون باش... آمین