واکسن یک سالگی سارا جون...
دیروز صبح با بابایی راه افتادیم به سمت مرکز بهداشت تو هم بیدار بودی و بازیگوشی میکردی من هم خدا خدا میکردم که واکسنت اذیتت نکنه و درد نداشته باشه... خلاصه رسیدیم به مرکز بهداشت و رفتم سراغ قد و وزنت که گفت قدت ۷۶ سانتی متر و وزنت هم ۹۶۰۰ گرم بود خدا رو شکر الحمدالله خوب بود و من راضی هستم از وضعیتت هر چند به خاطر دندونات خیلی وزن از دست دادی و مریض شدی اما خدا رو شکر الان در وضعیت خوبی هستی.
وقتی نوبت به زدن واکسنت شد یه دختر کوچولوی ناز نازی اومده بود تا واکسنش رو بزنه... وقتی شروع به گریه کردن و جیغ زدن کرد تو هم ناآروم شدی، و گریه کردی واکسنت رو که زدن اینقدر جیغ کشیدی و اشک ریختی که دلم به درد اومد اینقدر نازت کردم و بوست کردم تا آروم شدی تو ماشین که نشستیم دوباره یادت افتاد و شروع کردی به گریه کردی هق هق میکردی و خودتو برای بابا لوس میکردی.
خدا رو شکر خانوم دکتر گفت که درد نداره و تب هم نداره من هم خوشحال از این موضوع راهی خونه خاله مریم شدم. تا هم تو با بهار جون بازی کنی هم من پیش خاله مریم باشم.
خوشگل نازم، دختر قشنگم، امروز برای عمه خواستگار میاد... احتمال زیاد ما هم میریم شمال...
الان با باباحسین حرف زدم و گفت که وسایلمون رو جمع کنم تا به خواست خدا راه بیافتیم به سمت خونه مامان گل...
تا تو خوابیدی من برم به جمع و جور کردن وسایل مشغول بشم تا دیر نشده...
میبوسمت دختر یک ساله و سه روزه من...
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.