شهادت حضرت علی (ع) و شبهای قدر سارا جون...
سلام به دختر گلم سارای مهربونم... خدا رو شاکرم که حالت خوبه و سرحالی...
روز چهارشنبه 10 شهریور مصادف بود با شهادت حضرت علی (ع). سه شنبه شب که شب قدر بود بعد از اینکه بابایی از سرکار اومد خونه و با هم افطار کردیم جمع و جور کردیم و بنا به توافقی که قبلا کرده بودیم راهی امامزاده صالح (ع) شدیم. البته خاله آزاده هم همراهمون اومد. وقتی رسیدیم اونجا با جمعیت زیادی مواجه شدیم اما به هر ترتیبی بود خودمون رو رسوندیم تو صحن و یه جایی پیدا کردیم برای نشستن. تو هم نیم ساعت اول بیدار بودی و ساکت و آروم نشسته بودی و تماشا میکردی و همزمان با خوندن دعای جوشن کبیر تو هم باهامون میخوندی و از خودت صدا در میاوردی خوشگلم قبول باشه طاعات و عباداتت. بعدش خودت رو انداختی تو بغل مامان، منم بغلت کردم و تو بغلم به خواب رفتی. بعد از اینکه دعای جوشن کبیر تموم شد از شلوغی جمعیت و بی نظمی اونجا خسته شدم. ترجیح دادم برم خونه و بقیه مراسم رو تو خونمون انجام بدیم... با خاله از امامزاده اومدیم بیرون و به بابایی زنگ زدیم اون هم اومد بیرون و راهی خونه شدیم... وقتی رسیدیم خونه تلویزیونو روشن کردیم و ادامه مراسم رو انجام دادیم... خدا انشاءالله از همه قبول کنه از ما هم قبول کنه... انشاءالله همه تو این شبهای عزیز حاجت روا بشن ما هم همینطور...
بعدش در اوج خستگی من و بابایی هم کنار تو خوابمون برد... صبح از خواب بیدار شدیم و با خاله فاطمه اینا قرار گذاشتیم که افطار بریم خونشون... آخه من و بابایی و عمو رضا روزه بودیم و خاله فاطمه هم که نی نی تو دلش داره روزه نبود افطار کردیم و کلی حرف و بحث و ... طبق معمول شب دیروقت بود که اومدیم خونه... تو هم که خیلی خسته بودی قبل از اینکه ما شام بخوریم خوابیدی... خاله فاطمه هم به من گفت پریسا چه عجب سارا یه بار قبل از شام خوابش برد و گذاشت که تو درست و حسابی شام بخوری...!
صبح جمعه که از خواب بیدار شدیم با بابایی قرار گذاشتیم که بریم هایپر استار خرید بعد گفتیم به خاله مریم اینا هم زنگ بزنیم بیان خونمون که دور هم باشیم آخه سه روز تعطیل بود و حوصلمون سر میرفت... بهشون زنگ زدیم و اونها هم خوشحال شدن از این پیشنهاد... رفتیم دنبالشون و از اونجا پشیمون شدیم که بریم هایپر، آخه اگه میرفتیم اونجا تمام وقتمون صرف قدم زدن تو هایپر میشد برای همین از مغازه خرید کردیم و اومدیم خونمون... تو و بهار جون مشغول بازی بودین و من و خاله مریم مشغول تدارک غذا و بابایی و عمو محمود هم از هر دری صحبت میکردن.
تا ساعت هشت شب دور هم بودیم و بعدش راه افتادیم به سمت خونه خاله مریم که اونها رو برسونیم خونشون... میخواستیم بریم خونه مامان پروین که باباحسن گفت با مریم اینا با هم بیاین... دوباره همگی راهی خونه باباحسن شدیم و اونجا شام خوردیم دوباره تو شروع کردی به بازیگوشی و باباحسن کلی ماچت کرد... هر چی صدات میکرد و میگفت سارا نکن تو بهش میخندیدی و به کارت ادامه میدادی... ای دختر بلا....
ساعت دوازده شب بود که تو از فرط خستگی و خواب همش به خودت میپیچیدی و بد خواب شده بودی به بابایی گفتم که دیگه بریم سارا خوابش میاد... خاله مریم اینا رو رسوندیم خونشون و رفتیم خونمون... خیلی خسته شده بودیم مخصوصا من که از صبحش هم کلی کار کرده بودم...
با عمو محمود و خاله مریم برنامه گذاشتیم که هفته آینده که عید فطره و تعطیله یه جایی بریم... مامان پروین بهمون گفت که خاله فرزانه زنگ زده که بیاین شاهرود که بریم باغ پسته و پسته ها رو بچینیم... هنوز برنامه قطعی نشده ولی به احتمال 80 درصد میریم شاهرود... هر چند من خیلی حال مسافرت طولانی رو ندارم و ترجیح میدم تهران باشم ولی خوب باید مطیع جمع بود...
سارا خوب مامان حالا یه کم از کارایی که میکنی بگم... میگی بابا خیلی محکم این کلمه رو میگی و بابایی خیلی خوشحال میشه وقتی هم که میگی مامان خودتو لوس میکنی لبات آویزون میشه و چشمات مظلوم میشه و دیگه توش شیطنتی نمیبینم... راستی یه مروارید دیگه هم نمایان شده الان چند روزه فک پایین سمت راست یه مروارید سفید کوچولو میبینم که روز به روز داره بزرگتر و درخشانتر میشه... الان سارا جون من هشت تا مروارید خوشگل داره تو صدف دهانش... عاشقت خودت و اون مرواریدهای ظریفتم...
وقتی شیر میخوای میای و لباس منو میزنی بالا و میگی می می ... وقتی دلت میخواد راه بری میای انگشت منو میگیری و میکشی و هی سرت رو تکون میدی و میگی دد (با فتحه) گاهی هم میگی تاتا (یعنی تاتی) دیگه خیلی خوب و مسلط راه میری وقت یه کم میترسی. وقتایی که منو و بابایی باهات بازی میکنیم و باهات تمرین راه رفتن میکنیم خیلی مسلط راه میری باید یه کم دیگه باهات کار کنم تا ترست بریزه. الان قشنگ 5-6 قدم راه میری و بعدش میافتی. دوباره با علاقه از جات بلند میشه و شروع میکنی به راه رفتن... البته یه جا، ثابت بدون اینکه دستت رو بگیری وایمیستی و خیلی خوب تعادلت رو حفظ میکنی و نمیافتی زمین ولی وقتی قدم بر میداری تلو تلو میخوری و بعد از چند قدم میخوری زمین. آفرین به دختر سخت کوشم...
اگه دلت بخواد بری حمام دست منو میگیری و راه میافتی به سمت در حمام بعد در میزنی و میگی آب (با فتحه) من هم میگم باشه صبر کن الان میریم حمام تا برم حوله ات رو بیارم شروع میکنی به گریه کردن... بعد که حوله ات رو دیدی میخندی و ذوق میکنی در حمام رو که باز کردم میری تو حمام و شروع میکنی با وانت بازی کردن... تو حمام آب بازی کردن رو خیلی دوست داری ولی وقتی من میخوام سرتو بشورم دوست نداری و نق نق میکنی... عاشقتم وقتی با عروسکات تو حموم بازی میکنی و میگیریشون زیر آب و کارایی که من میکنم و تو با اونا تکرار میکنی لیف میکشی به تنشون و سرشون رو میشوری. دختر نازم هزار هزار هزار هزار ... ماشاءالله بهت... خدا همه نی نی ها رو سالم و سلامت برای مامان باباهاشون حفظ کنه. تو رو هم سالم و سلامت و خندون برای من و بابایی حفظ کنه... انشاءالله
خیلی دوست دارم نفس مامان...
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.