سلام نفس مامان،
دختر نازم امروز شنبه دوم مهر ماهه، دقيقا دو روزه كه وارد فصل پاييز شديم فصل مورد علاقه من! ديروز جمعه دو وارد بيست و شش ماهگي شدي. هزار هزار ماشاءالله من كه هنوز باورم نميشه. خدا انشاءالله حفظت كنه سالم و سلامت. همه بچه ها رو واسه پدر و مادرشون و تو رو براي من و بابايي حفظ كنه. دايره لغات و كلماتي كه استفاده ميكني خيلي خيلي پيشرفت كرده و تقريبا همه چي رو ميگي اما به زبان بچه گي خودت. اگه غذاتو تا آخر بخوري ميگي مامان همه (يعني همه شون خوردم)! يا مثل ميگي مامان باباجي (يعني باباجون) منم ميگم باباجون كه سركاره كي مياد؟ ميگي شب! بعد به آسمون نگاه ميكني و ميگي شب نيست! (يعني هنوز شب نشده و باباجون شب مياد). خلاصه اينكه خيلي راحت تر ميشه باهات حرف زد و بهتر منظورت رو ميفهموني بهمون. دوست دارم عشقم.
بابايي چند روزي هست كه برات تاب بسته تو خونه و تو حسابي باهاش بازي ميكردي. اما الان چند روزه كه ديگه علاقه اي نشون نميدي. امروز حدوداي ساعت دوازده ظهر بود كه با خاله فاطمه و عمو رضا و ارميا جون رفتيم فشم. خوب بود و خيلي خوش گذشت ولي من ساعت چهار بود كه ديگه خسته شدم. تو هم كه هزار هزار ماشاءالله سرشار از انرژي مگه ول ميكردي. كلي با بابايي راه رفتي و شيطنت كردي. تو راه برگشت يه كمي تو بغلم خوابيدي اما وقتي رسيديم خونه خاله فاطمه دوباره بيدار شدي. يك ساعتي اونجا بوديم ولي شام نمونديم و راه افتاديم به سمت خونمون.
توي راه خوابيدي و ديگه بيدار نشدي. من و بابايي هم كه خيلي خسته بوديم كنارت خوابيديم. خيلي روز زيبا و خاطره انگيزي رو پشت سر گذاشتيم.
هميشه در كنار تو به من و بابا جون هم خيلي خوش ميگذره دختر نازم. مي بوسمت و بيست و پنج ماهگيت رو تبريك ميگم خانومم... بوسسسسسسسسس