سلام به ساراي خوشگلم...

اين روزها حسابي خانوم خانوم شدي. ديگه واسه بزرگ شدي.

فكر ميكنم حدودا از بيست و ششم شهريور بود كه ديگه بهت شير ندادم و گفتم كه مي مي تلخه...

تو هم نخوردي تا امروز كه دوازدهم مهر ماهه... خدا رو شكر ميكنم كه با همه سختي هايي كه تو اين روزها كشيديم فشار هايي كه داشتيم تونستي اين مرحله رو بگذروني.

گذشته از شير گرفتنت تو خيلي وقته كه جيشت رو ميگي و كنترل ميكني تقريبا از بهمن ماه پارسال. اما من واسه از پوشك گرفتنت خيلي عجله نكردم گفتم هر چيزي به وقتش خوبه. به همين خاطر تو همين مدت كه داشتيم پروژه ممنوعيت شير مادر رو ميگذرونديم پوشك كردنت رو هم كم كردم. اكثر روزهايي كه خونه هستيم پوشك نداري. گاهي اوقات كه خونه كسي ميريم و بازيگوشي ميكني و ممكنه دستشويي نري پوشكت ميكنم. از همون بچگيت در طول شب اصلا پوشكت رو خيس نميكردي. هميشه خشك بودي. صبح كه بيدار ميشدي پوشكت حسابي خيس ميشد. اما الان خدا رو شكر از توجهات حضرت زهرا (س) همون كه ازشون خواسته بودم كه بتونيم اين مراحل رو هم به خوبي پشت سر بگذاريم خيلي اذيت نشدي. فقط هر از گاهي مياي پيشم و ميگي مامان مي مي تلخه؟؟! ميگم بله دخترم مي مي تلخ شده. ميخواي برات شير گرم كنم بخوري؟ تو هم از وقتي از شير خودم نميخوري علاقه شديدي به شير پاستوريزه پيدا كردي و هر روز شير ميخوري كافيه يه روز شير نداشته باشيم اينقدر ميگي تا هر جور شده شير بخوري. خدا رو شكر از اينكه دختري به اين خانومي و گلي دارم. اينقدر فهميده و باهوش هستي عسلم. با عروسكت هم همين رفتارها رو انجام ميدي. بهش ميگي ني ني مي مي تلخه. شير بخور. يا ميبريش دستشويي و بهش ميگي جيش اينجا. شلوار عيبه. يعني تو شلوار عيبه جيش كني بايد بري دستشويي جيش كني. صبح ها كه بيدار ميشي اگه بابا رفته باشه سركار بهم ميگي مامان! بابا دد ميگم بله دخترم بابا رفته سركار. ميگي باباجي (باباجون) شب مياد؟! ميگم بله عزيزم شب مياد الان روزه هوا روشنه باباجون شب مياد هوا تاريك بشه مياد.

آفرين به هوش تو ساراي مهربونم. تمام صحبت هاي ما رو متوجه ميشي وقتي در مورد تصادف خاله افسانه اينا حرف ميزنيم. تو هم وارد صحبتمون ميشي و ميگي علي دستش اوف شده! محمد سرش اوف شده پاش اوف شده. خاله افسانه گردنش اوف شده. عمو پاش اوف شده... كاملا در جريان همه چي هستي. اگه من و بابا راجع به موضوعي حرف بزنيم تو هم در موردش نظر ميدي. اگه بگيم بريم خريد ميگي نه پارك بريم. خيلي حواست جمع و اين خيلي خوبه. اين همه هوشياريتو دوست دارم و به داشتنت افتخار ميكنم و روزي صد هزار بار خدا رو به خاطر وجود نعمتي چون تو شاكرم...

راستي ديروز كه رفتيم جواب آزمايش عزيز رو ببريم پيش دكترش. من و تو و بابايي رفتيم دكتر كاظمي كه تو رو به دنيا آورده بود رو هم ديديم. خيلي خوشحال شدم از ديدنش و اون هم خيلي خوب برخورد كرد و حسابي تحويلمون گرفت. دلم براش تنگ شده بود و برامون آرزوي سلامتي كرد و گفت كه چقدر سارا كوچولو بزرگ شده! اما تو خجالت ميكشيدي و همش سرت پايين بود دختر خجالتي من! عاشقتم...

ديشب به گفته دكتر عزيز رفت بيمارستان بابل بستري شد. آخه تو جواب آزمايشش متوجه شد كه گلبول هاي سفيد و قرمز خونش به شدت افت كرده و خدايي نكرده باعث خطر ميشه به همين خاطر به عمو علي گفتيم تا ببردش بيمارستان و به يك دكتر متخصص داخلي يا عفوني مراجعه كنه تا بستريش كنن!

شب پر استرسي بود اما باز هم به لطف خدا و از توجهات حضرت زهرا به خير گذشت...

خدايا هميشه و در همه حال حضورت رو در زندگيم حس ميكنم. ما رو لحظه اي به خودمون وانگذار...