سلام،

الان ساعت شش و بیست دقیقه صبحه روز سه شنبه سوم مرداد ماهه و ساعت یازده و ده دقیقه من و سارا به همراه شیوا (دوست من) اگه خدا بخواد راهی مشهد میشیم، این اولین سفر منه به همراه سارا که حسین جان همراهمون نیست، تا به حال من به تنهایی مسافرت نرفتم، و از این بابت ناراحتم چون همیشه دوست داشتم حسین در کنارم باشه و لذت سفر در کنار اون دو چندانه...
اما حسین میگه این هم یه تجربه است و میتونه به هر سه مون یه چیزایی رو یاد بده و به سارا قوی بودن و صبوری رو یاد بده!

دیروز صبح شیوا به من زنگ زد و خیلی اتفاقی بهم گفت که میای با هم بریم مشهد! من هم که مدت زیادی بود دلم میخواست برم مشهد دچار تردید شدم، هم دلم میخواست برم هم اینکه حسین همراهم نبود، من تا به حال تجربه سفر اینطوری نداشتم، همینطور برام سخت بود که با سارا و بدون حسین بخوام برم سفر! فکر میکردم که خیلی اذیت بشم! خلاصه به حسین گفت و اون هم من رو تشویق کرد و گفت با اینکه دلم براتون خیلی تنگ میشه ولی این موقعیت رو از دست نده و دل به دریا بزن و تجربه اش کن!

خلاصه من هم به خودم گفتم، امام رضا طلبیده، وقتی تو این موقعیت و تو این ایام مبارک ماه مبارک منو طلبیده چرا نرم، دوری عشقمو تحمل میکنم و میرم زیارت امام رضا! خلاصه سریع وسایل سفر و بستم و هر چی که لازم بود برداشتم، شب حسین اومد و دید که ما وسایلمونو آماده کردیم و فردا به امید خدا راهی سفریم. یه کم دلتنگی داشت اما مثل همیشه به روی خودش نیاورد! سارا هم وقتی حسین رو دید بهش گفت ما میخوایم بریم مسافرت با هواپیما، اما تو رو نمیبریم!

خیلی شیرین زبونی کرد و حسین بغلش کرد و کلی بوسیدش!

امیدوارم سفر خوبی پیش رو داشته باشیم و همه مسافرها صحیح و سلامت برن و برگردن ما هم همینطور... به امید خدا

امام رضا ممنون که ما رو طلبیدی! دوست دارم...