فقط یه ماه دیگه مونده به تولد سارا جونم، امروز سی و پنجمین ماه زندگیش هم تموم شد و وارد سی و ششمین ماه زندگیش شد، دیگه واسه خودش خانومی شده این سارا جون!

امروز یکشنبه اول مرداد ماه مصادف با دوم ماه رمضان هم هست، مبارک باشه این ماه پر برکت! البته اگه با این گرونی بذارن برکتی سر سفره مردم باشه!  سارا روز یکشنبه اول شهریور سال هشتاد و هشت هم که متولد شد مصادف بود با دوم ماه مبارک رمضان! چه تقارن جالبی!

حسین جانم بیست و سوم تیرماه که جمعه بود از سفر گرجستان برگشت، من که دیگه بدجور دلم تنگ شده بود براش، سارا هم هر از گاهی بهونه میگرفت اما من سعی میکردم سرشو گرم کنم تا فراموشش بشه و حس دلتنگی اذیتش نکنه! پنجشنبه شب که مطمئن شدم حسین فردا صبح پرواز داره به ایران، تا صبح نتونستم درست بخوابم، هر یک ساعت یک بار بیدار میشدم و به ساعت نگاه میکردم...

ساعت هفت صبح بلند شدم و مشغول درست کردن ناهار شدم، مرغو گذاشتم تو فرو و سارا رو صدا کردم و بهش گفتم که مامانی بیدار شو باباحسین داره میاد! بهش زنگ زدم و حسین فرودگاه بود و گفت که ساعت نه و نیم پرواز داره! من هم بهش گفتم بیام فرودگاه دنبالت، گفت اگه اذیت نمیشی بیا! مواظب خودتون باش و عجله نکن! من به خاطر اینکه ساعت یازده و نیم برسم فرودگاه باید ساعت ده راه میافتادم چون تا به حال این راه و تنها نرفته بودم و کاملا بلد نبودم، ساعت ده با سارا از خونه زدیم بیرون، و ساعت یازده و ربع بود که ماشین و گذاشتیم تو پارکینگ فرودگاه امام، مسیر و خیلی راحت پیدا کردم و فقط کمی شلوغ بود!

رسیدیم اونجا برای استقبال از حسین یه دسته گل جمع و جور گرفتیم و منتظر شدیم تا اعلام بشه پروازشون کی میشینیه! ساعت یازده و سی و پنج دقیقه بود که اعلام شد پروازشون نشسته و من و سارا چشم انتظار دیدن حسین بودیم، بهش زنگ زدیم و موبایلش روشن بود، سارا باهاش حرف زد! اما حسین فکر نمیکرد که ما بریم فرودگاه استقبالش، چون این مسیر فرودگاه رو تا به حال تجربه نکرده بودم، خلاصه وقتی سارا بهش گفت ما اومدیم دنبالت خیلی خیلی خوشحال شد و کلی ذوق کرد، تقریبا چهل دقیقه ای طول کشید تا حسین اومد پیشمون، سارا که تا باباشو دید، دوید به سمتش و بغلش کرد و یه عالمه بوسیدش، خیلی دلش تنگ شده بود گل داد به حسین و بهش گفت از مسافرت اومدی برات گل خریدم! حسین خیلی خوشحال شد اون هم به اندازه ما دلتنگ شده بود! خداروشکر که صحیح و سالم رسید و دلتنگی من هم به پایان رسید...

روز جمعه سی و یک تیر ماه مامان اینا به همراه فرزانه و مهدی رفتن مراسم خواستگاری برای حسین! خداروشکر همه راضی بودن و خیلی خیلی خوب همه چی برگزار شده بود و یه انگشتر نشون هم داده بودن، تقریبا همه چی به خیر و خوشی پیش رفته بود، انشاءالله که اگه به خیر و صلاحشونه این وصلت همینطور بی دردسر و بی زحمت پیش بره و آرزو میکنم خوشبخت و سعادتمند باشن در کنار هم! آمین