سلام،

دیشب شب یلدا بود،بلندترین شب سال! شب یلدا ما همگی خونه مامان پروین بودیم فقط جای فرزانه و مهدی و بچه ها خالی بود امسال مامان بزرگ و بابا بزرگ هم پیشمون بودن. مامان پروین صبح رفته بود خرید کرده بود اما با خاله پری و مامان بزرگ و بابابزرگ رفته بودن مطب دکتر پرهیزگار تا هم مامان پروین آزمایشش رو نشون بده و هم مامان بزرگ. مامان پروین هم صبح به من زنگ زد و گفت که تا قبل از ظهر بیا اینجا کارهارو بکن تا من برگردم دیر میشه. من هم خیلی خسته بودم، آخه دیروز یعنی بیست و نهم آذرماه از صبح با حسین و سارا رفته بودیم مرکز بهداشت دنبال گرفتن داروها و تاییدشون و ... حسین بهم گفت نمیخواد با بچه بری دنبال داروها ولی چون ذهنم مشغول بود و حسین هم وقت نداشت بره من رفتم. سارا رو هم با خودم بردم. چهار بار از مرکز بهداشت رفتیم داروخانه سیزده آبان و برگشتیم همش کاغذ بازی و ... بود تا بالاخره تونستم داروها رو بگیرم سارا جونم خیلی خسته شد و خیلی خانومی کرد. وقتی به حسین گفتم که همه داروهارو گرفتم و دارم میرم خونه اصلا باورش نمیشد. کلی ازم تشکر کرد و به من گفت تو همسر قهرمانِ منی! من اگه جای تو بودم سه چهار روز طول میکشید تا داروها رو بگیرم ولی تو یک روزه رفتی دنبالش و همه رو گرفتی. خلاصه اون روز ساعت سه و نیم بعدازظهر بود که اومدیم خونه و من هلاک بودم کمرم شدیدا درد گرفته بود آخه سارا رو بغل کرده بودم با داروها که تقریبا سنگین بود فاصله زیادی رو هم پیاده رفته بودم و مسیر زیادی تا خونه اومده بودیم. اما بالاخره رسیدیم و تونستم داروها رو بگیرم خداروشکر. به مامان هم زنگ زدم و گفتم که داروها رو گرفتم تا خیالش راحت بشه. اما هزینه داروهاش خیلی زیاد بود یکی از آمپولاش سه و نیم میلیون بود که دکترش گفته بود دو میلیون و نیم تا سه میلیونه! اما سه و نیم میلیون بود! یکیش هم چهارصد هزار تومن! واقعا وحشتناکه! خدا کسی و مریض نکنه! هزینه هاش جدا از مریضی و دردی که طرف تحمل میکنه سرسام آوره! شب که حسین اومد خونه سارا دیگه خوابش برده بود وقتی منو دید ازم دوباره تشکر کرد و گفت که تو قیافت از من خسته تره! گفتم به خدا سرم داره از درد میترکه فقط زود بیا شام بخوریم که من بیهوشم! دیگه نمیتونم بشینم. بعد سریع شام خوردیم و خوابیدیم. صبحش هم اینقدر بیحال بودم و پاهام و کمرم درد میکرد با حسین نرفتم خونه مامان خودم ساعت یک با آژانس رفتم خونه مامان مشغول غذا درست کردن و جمع و جور کردن خونه شدم تا شب که همگی اومدن و دور هم بودیم. کلاً روزهای خسته کننده ای رو سپری میکنم. حوصله مهمونی رفتن و مهمونی دادن ندارم. تا ساعت یازده شب (شب یلدا) رو کنار مامان اینا سپری کردیم و بعدش اومدیم خونه. امروز هم تا ساعت ده صبح خواب بودیم از بس سه تایی مون خسته بودیم. دوست داشتم بریم هایپراستار اما جور نشد بریم تا ساعت نه و نیم شب که رفتیم و حسابی هم شلوغ بود. خیلی نمیشد گشت و خرید کرد. خیلی مختصر و مفید خرید کردیم و موکول کردیم به بعد!

فردا هم برای ریحانه خانوم ما آبجی کوچیکه خواستگار میاد! من که قصد ندارم تو مراسم شرکت کنم. اما نمیدونم چی پیش بیاد!

ریحانه جان هر چی آرزوی خوبه مال تو! امیدوارم که خدا بهترین ها رو قسمتت کنه و یکی از خوشبخت ترین ها باشی عزیزم...

سارا جونم امروز بیست و هشت ماهه شد! دختر ناز من! دردونه ی من عاشقتم و از خدا به خاطر داشتنت سپاسگزارم...