سلام مامانی، چقدر مادر بودن سخته... فدای اون قدت بشم من تو که دو سه روزه حالت خوب شده و سرماخوردگی از بدنت بیرون رفته. آخه چرا باید دوباره مریض بشی نفس من؟ پنجشنبه گذشته صبح که از خواب بیدار شدی حالت خوب نبود یعنی علت بیدار شدنت حالت تهوعی بود که سراغت اومده بود. بابایی از خواب پرید و اومد بالا سرت دید که وای سارای مامان داره حالش بهم میخوره وقتی صدام کرد و اومدم بالای سرت رنگت پریده بود، خیلی نگرانت شدم و همش از خودم میپرسیدم آخه چرا بچه ام مریض شد اون که حالش خوب بود دیشب که خوب غذاشو خورد و راحت خوابید شب تا صبح هم که شیر خورد چی باعث شد که با تهوع از خواب بیدار بشه؟؟؟ همینطور داشتم با خودم کلنجار میرفتم که بابایی گفت نگرانش نباش شاید معده اش سنگین بوده. من هم به خودم امیدواری دادم و گفتم شاید دیشب غذا خوردی در حین بازی معده ات سنگین شده ! اما باز هم تکرار شد و دوباره حالت تهبوع بهت دست داد. دیگه نتونستم تحمل کنم به بابایی گفتم
بیا ببریمش پیش دکتر ثاقب، بابا گفت بذار بعدازظهر اگه بهتر نشد ببریمش. اما رنگ و روت پریده بود و راه افتادیم به سمت دکتر به هیچی هم میل نداشتی چون مداوم تحمل میکردی فقط تشنه ات میشد و آب میخواستی اما اونو هم برمیگردوندی. بمیرم برات نفس مامان. انشاءالله همیشه سالم و سلامت باشی و هیچ وقت مریضیتو نبینم.
خلاصه اینکه روزه بدی بود تو سرحال نبودی و من و بابایی هم نگرانت بودیم. فدای تو بشم مامان بردیمت دکتر و برات دارو داد و گفت اگه تهوعش بند نیومد بهش آمپول بزنیم اگه باز هم بند نیومد بیمارستان بستریش کنین، اینو که گفت دست و پام شل شد تو دلم خدا خدا میکردم که هر چه زودتر با خوردن قطره تهوعت بند بیاد. اما بند نیومد تا بعدازظهر همینطور ادامه داشت و مجبور شدیم آمپول تزریق کنیم. اما باز هم بند نیومد ولی حاضر به بستری بیمارستان نشدیم و بابایی گفت که نمیخواد ببریمت بیمارستان تو خونه مراقبت میکنیم تا ویروسه دوره اش تموم بشه. چون پارسال هم به خاطر اسهال و استفراغ بیمارستان رفته بودی برامون تجربه شده بود که بستریت نکنیم. خلاصه اومدیم خونه و همش برات دعا میکردم که هر چه زودتر خوب بشی.
عسل مامان من که این همه مراقبت هستم، این همه برات دعا میکنم و از خدای مهربون همیشه سلامتیت رو طلب میکنم. تو رو خدا هر چه زودتر خوب شو که من تحمل مریضیتو ندارم.
میبوسمت...