سلام،

امروز سه شنبه بیستم تیرماه بود و حسین ساعت نه و ربع صبح از خونه به سمت فرودگاه امام خارج شد... خیلی دلم براش تنگ میشه، سارا هم همینطور، اما خب چاره ای نیست که، باید این چند روز رو تحمل کنیم تا انشاءالله سالم و سلامت برگرده پیشمون، حامد خاله هم همراهش رفته، البته اون رفته که دوری بزنه و حال و هوایی عوض کنه، امیدوارم که حسین جان هم همه وقتش به کار و جلسه نگذره و یه زمان مفید رو به گشت و گذار تو شهر تفلیس و عکسبرداری از مکان های تفریحیش صرف کنه...

الان که دارم مینویسم حالم بهتر از صبحه، صبح که خیلی دلم تنگ بود براش، اگه خودمو کنترل نمیکردم کلی صورتم از اشکام خیس میشد، اما خب رو خودم مسلط شدم تا با آرامش راهی فرودگاه بشه...

سارا هم بعد از اینکه حسین رفته، میگه مامان واسه چی گریه میکنی، بابا زود میاد دیگه! آخ که من فدای اون همه مهربونیت بشم سارا جونم! عاشقتم!

خلاصه بدجور قلبم واسه دیدن عشقم تالاپ تولوپ میکنه، خدا کنه این دو سه روز به خیر و خوشی بگذره و جمعه یا شنبه برسه و من عشقم رو تو آغوش بگیرم.

حسین جان اینو بدون که تحمل دوریت برای من خیلی خیلی سخته...

بدجور دلتنگ و عاشقتم....امیدوارم بهت خوش بگذره و سفر خوبی داشته باشی...