عید غدیر مبارک باد...
چهارشنبه صبح که بیدار شدم منتظر بودم تا دوست صمیمیم با دخترش بعد از مدت ها بیاد خونمون، قرار بود که بچه ها با هم برن برنامه عمو پورنگ، سارا و بهار و پرنیا دهم آبان تو برنامه عمو پورنگ شرکت کردن و خیلی خیلی هم بهشون خوش گذشته بود، هر چند من و اکرم خیلی خسته شدیم و به ما تقریبا خوش نگذشت، تو اون فرصتی هم که با هم بودیم اصلا نتونستیم حرف بزنیم و به یاد گذشته درد دل کنیم... ساعت دو از خونه رفتیم بیرون وقتی برگشتیم ساعت هفت شب بود، محمود آقا صبح بهار و آورده بود و همین که رسیدیم دم خونه هم زنگ زد که بهار بیاد بریم، بهار که رفت ما هم یه کوچولو استراحت کردیم و اکرم وسایلش رو برداشت و بردمش خونه ی برادرش، یک ربعی رفتم بالا و دیدارها تازه شد و بعدش هم رفتم دنبال محمدجواد و علی و آوردمشون خونمون، محمدجواد میخواست مودم رو ببره و ازش استفاده کنه، پنجشنبه ساعت یازده اونا رفتن خونشون و من هم مشغول کارام شدم، حسین و سارا هم رفتن تا روغن ماشین رو عوض کنن، سه روز تعطیلی بود ولی ما هیچ برنامه ای نداشتیم حسین کمی کار داشت و یه سری جوابیه باید آماده میکرد... روز جمعه حسین یه سری از کارای عقب مونده ی خونه رو تموم کرد و فقط بعدازظهر با مریم و محمود و بهار رفتیم سمت ولیعصر میخواستیم بریم سینما اختاپوس رو ببینیم که وقتی رفتیم شام خوردیم و رسیدیم سینما قدس بسته بود!!!! بعدش هم کمی قدم زدیم و برگشتیم خونه...
روز عید غدیر هم مامان و بابا اومدن خونمون و برای سارا یه خرس خوشگل هدیه آوردن و بعدش هم رفتن، دیگه کسی خونمون نیومد بیشتر تبریکات تلفنی بود...
یک شنبه با سارا رفتیم یه سری کار انجام دادیم و بعدش هم رفتیم خونه مامان پروین، سارا اونجا موند و من رفتم مرکز بهداشت دکتر، برگشتم دنبالش و با هم اومدیم خونه، دیروز خیلی تو خونه بهمون بد گذشت، سارا اونجور که باید با من همکاری نکرد، خودم هم خیلی سرحال نبودم، خلاصه تا شب یه جوری گذروندیم تا حسین اومد... اما امروز خیلی بهتر بود، خیلی همکاری کرد، یک ساعت و نیم رفت کلاس نقاشی و بعدش هم که رفتم دنبالش اومد خونه ناهارشو خورد و خوابید... امروز بهتر از دیروز بود...
خدایا شکرت...
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.