بازگشت از یه سفر به یاد ماندنی...
یکشنبه دوازدهم آذر ماه ساعت دو صبح بود که قطار وارد ایستگاه راه آهن تهران شد... حال و هوای خوبی داشت این سفر، هم حسین از نظر روحی احتیاج داشت و هم من، سارا هم که همیشه از این موقعیت ها استفاده میکنه و براش یه تجربه ی جدید به همراه داره... همه چی خوب بود ما که همش حرم بودیم... هیچ جا نرفتیم فقط ناهار روز جمعه خونه ی دوست حسین رفتیم و اونها بعد از ده یازده سال همدیگرو دیدن... بهشون زحمت دادیم انشاءاله اومدن تهران از خجالتشون در میایم...
سارا از صبح روز جمعه یه کمی حال ندار شد، حالت تهوع و تب و اسهال شده بود... نمیدونم چرا! شاید به خاطر این بود که شب قبلش تو حرم مشغول بازی با چند تا بچه دیگه بود و به احتمال زیاد از اونا ویروسی چیزی گرفته بود... خلاصه اینکه همه چی داشت خوب پیش میرفت، اما این بیحالی و مریضی سارا حال منو حسین و خراب کرده بود... نگرانش بودیم و دوبار بردیمش دکتر، عصر جمعه اول بردیمش بیمارستان شیخ که خیلی شلوغ و بی نظم بود، هر چند بیمارستان فوق تخصصی کودکان بود و تشخیص دکترش مسمومیت غذایی بود!!!!! در حالی که سارا هیچ غذایی نخورده بود که مسموم بشه، ما فقط غذاهای گرم و سالم خوردیم هیچ فست فود و یا غذای مونده ای نخوردیم... میخواست به سارا آمپول و سرم تزریق کنه که من مخالفت کردم و به حسین گفتم بیا بریم نمیخواد آمپول بزنه بیخود بچه رو میترسونیم و سفر براش تجربه و خاطره ای بد میشه.... رفتیم شب سمت حرم و بردمش دارالشفاء امام رضا دکتر دیدش و گفت که ویروسه و بهش تب بر داد و قطره تا از حالت تهوعش جلوگیری کنه... رفتیم تو صحن انقلاب و روبروی پنجره فولاد نشستیم اون شب هوا خیلی سرد بود و سارا هم تب داشت، اگه میرفتم تو گرما تبش رو تشدید میکرد... به حسین گفتم همینجا تو فضای باز بشینیم و سارا رو بغل کردم تو بغلم خوابش برد و شروع کردم به راز و نیاز... اونجا به یاد خیلی ها بودم، به یاد خیلی از دوستای ندیده ام، بچه های نی نی سایت و مادراشون یادم بودن، خانواده ام و دوستام و همکارام همگی رو یاد کردم و از خدا براشون طلب خیر و سلامتی داشتم...
از امام رضا خواستم که حال سارا جونمو خوب کنه و اونو سالم با خودم به تهران ببرم... که ایشون اینقدر بزرگوارن که همینطور هم شد و سارا موقع برگشت مثل قبل سرحال و شاد بود... امام رضا ازت ممنونم...
سارا مثل بقیه هنگام ورود و خروج سلام میکرد و از شما خداحافظی میکرد... به باباش گفته بود که منو بلند کن دستم به ضریح برسه و از این بابت خیلی خوشحال بود میگفت واسه عمو و زن عموش دعا کرده واسه خاله شیوا و عمو غدیرش دعا کرده بود... واسه عزیزش هم دعا کرده بود سارا هم با همون بچگیش یاد خیلی ها کرده بود... دخترم انشاءالله که همیشه ایمانت قوی باشه و پاک و معصوم بمونی...
تو هتل مشهد که بودیم محمد زنگ زد و گفت که باید ده میلیون واریز کنیم هر چه سریعتر... امیدوارم که هر چه خیر و صلاحه همون برامون رقم بخوره... الهی آمین
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.