امروز اول آذر ماهه مثل برق و باد این روزا داره سپری میشه، رسیدیم به آخرین ماه پاییزه برگ ریز...

دختر ناز و خوشگلم، نفسم، سارا جونم امروز سی و نه ماهش تموم شد و روز به روز داره خانوم تر و بزرگتر میشه... دیروز دوتایی با هم رفتیم مهد و اسمش رو نوشتم تا از اول آذر ماه با نظم بیشتری بره و براش مفیدتر باشه... تا قبل از اینکه ثبت نامش کنم ساعتی میرفت و خیلی دوست داشت، یه وقتایی که بعد از دو ساعت میرفتم دنبالش میگفت برو من هنوز بازی نکردم، هنوز کاردستیم تموم نشده، اما از این به بعد روزهای فرد از هشت صبح تا دوازده ظهر میره مهد و با دوستاش مشغول بازی و یادگیری میشه... انشاءالله...

خودم هم رفتم باشگاه اسم نوشتم و از ابتدای آذر ماه به خواست خدا میرم، که اولین جلسه ام میشه پنجشنبه دوم آذر، خیلی اون دو هفته ای که رفتم تو روحیه ام تاثیر خوبی گذاشت... دوست دارم تا زمانی که یه کار مناسب پیدا نکردم ادامه اش بدم... به امید خدا

داریم به تاسوعا و عاشورای امام حسین (ع) هم نزدیک میشیم... شنبه و یکشنبه چهارم و پنجم آذر ماه تاسوعا و عاشوراست و من هنوز برنامه ای ندارم... امسال تهرانیم و فکر نمیکنم جایی بتونیم بریم، ششم هم که فردای عاشوراست عازم مشهد میشیم به خواست خدا... و شنبه یازدهم برمیگردیم انشاءالله... خوشحالم از اینکه داریم سه تایی میریم مشهد... مرداد ماه که با شیوا و سارا رفتیم سپردم که خیلی زود دوست دارم سه تایی بیایم، اما فکر نمیکردم به این زودی بشه... امام رضا ممنون از اینکه به این زودی طلبیدی این سفر زیارتی رو واقعا احتیاج دارم... ازت ممنونم...

تاسوعای سال ۸۷ بود که خبردار شدم خدا سارا جونو گذاشته تو دلم، یا امام حسین (ع) خودت نگهدار همه بچه ها و سارا سادات من باش... آمین