سلام به ساراي خوبم،
خوبي خوشگلم؟ خدا رو شكر. حسابي بلا شدي و شيطنت هات زياد شده... هر روز كاراي جديدتري انجام ميدي و بيشتر عقلت ميرسه...
با اسباب بازيهات مدتي سرگرم ميشي و بعدش مياي دست منو ميگيري كه من هم باهات بازي كنم... هفته گذشته پنجشنبه دم دماي غروب بود كه من به بابايي پيشنهاد دادم بريم پارك ارم... اون هم استقبال كرد و سه تايي راه افتاديم به سمت پارك... وقتي رسيديم اونجا تو خواب بودي بعد من صدات كردم و گفتم سارا جون ماماني ببين اومديم پارك... تو هم سرت رو بلند كردي و نگاه كردي و شروع كردي بدون هيچ مقدمه اي به جيغ كشيدن و از سر ذوق اسباب بازيها رو نشون دادن... خيلي خوشت اومده بود و خيلي دوست داشتي بابايي هم كه براش عجيب بود اين همه رفلكس تو به اسباب بازيها هر چي كه با دست نشون ميدادي و برات مناسب بود سوارت ميكرد اما تو بيشتر از همه از ماشين بازي و قايق سواري خوشت اومد... خيلي بامزه شده بودي حيف كه دوربين همراهمون نبود كه ازت عكس بگيريم... بعد بابايي برات چرخ خريد و تو هم شروع كردي به راه بردن اون خودت به سختي تعادلت رو حفظ ميكردي ولي بايد اونو راه ميبردي... خلاصه كه خيلي بهمون خوش گذشت و وقتي هم راهي خونه شديم تو خوابت برد از بس كه بدو بدو كردي و خودتو خسته كردي...
در طول هفته دو بار رفتيم خونه مامان پروين و اونجا با بهار جون بازي كردي... روز دوشنبه كه تعطيل بود خاله فاطمه و عمو رضا اومدن خونمون به صرف ناهار بعد از اينكه ناهار خورديم و استراحت كرديم عصري همگي با هم رفتيم پارك ارم شام هم ساندويچ مرغ درست كرديم و راه افتاديم خيلي شلوغ بود ولي خيلي خيلي خوش گذشت دسته جمعي بازي كرديم و تو هم مثل هميشه دختر خوب مامان بودي و باعث افتخارم... شب كه برميگشتيم تو راه خوابت برده بود... ديروز هم خونه مامان پروين بوديم و تو حسابي اونجا با بهار جون بازي كردي و مدام ميخنديديد و سر و صدا ميكرديد بعد وقتي من و مامان پروين ميگفتيم بچه ها ساكت شما دوباره بلند بلند ميخنديديد خلاصه تا اونجا كه تونستي آتيش ريختي. شب بابايي دير اومد و تو بيقرار شده بودي دلت براش تنگ شده بود و دوست داشتي بري بيرون از خونه شام كه خورديم اومديم بيرون و تو ماشين خوابت برد...
خيلي دوست دارم دختر نازم...
عاشقتم، عاشقتم، عاشقتم...