سلام به دختر خوبم

چند روزی بود که مریض شده بودی و حسابی بیقرار بودی خیلی درد داشتی و متاسفانه دوباره وزن از دست دادی ... نمیدونم چی شد که یه دفعه ساعت سه چهار صبح روز شنبه همین هفته بود که یه دفعه با گریه از خواب بیدار شدی من هم بهت شیر دادم ولی تو گریه کردی و شیر نخوردی بعدش هر چی خورده بودی برگردوندی... من و بابایی خیلی ترسیدیم که خدایا چی شد دخترمون. اون که حالش خوب بود امروز هم کلی تو پارک بازی کرد؟ خلاصه تا صبح نتونستیم بخوابیم من هم با بابایی صبح از خونه اومدم بیرون و رفتم خونه مامان پروین تا اگه خواستم ببرمت دکتر از اونجا بریم... خلاصه خونه مامان پروین هم یه کمی سرلاک خوردی و دوباره حالت تهوع بهت دست داد... سریع ماشین گرفتم و رفتیم مطب دکتر ثاقب.. اون هم بهت دارو داد و معاینه ات کرد وزنت شده بودی ده کیلو و سیصد گرم و من از این بابت خوشحال بودم ولی خوب دوباره مریض شده بودی از اونجا رفتیم خونه خاله پری و تا سه شنبه اصلا حالت خوب نبود و مدام تهوع و بیرون روی داشتی خیلی اذیت شدی گلم... بمیرم برات الهی خدا همه درد و بلاهات رو بده به من و تو همیشه سالم و سرحال باشی و بخندی انشاءالله.

روز سه شنبه با مامان پروین و بهار جون و بابایی به سمت خونه زن عمو پریسا رفتیم تا از اونجا پیش یه خانومی بریم که زن عمو پسرش رو پیش اون میبرد رفتیم و خوشبختانه از اون روز حالت بهتره و خدا رو شکر تهوعت از بین رفته و یه کمی بیرون روی داری که اون هم گفت به مرور خوب میشه.

عزیز دلم امروز پنجشنبه است و تو داری با بابایی بازی میکنی. خوشگل مامان امروز اول مهر ماه هم هست اولین ماه پاییز و ماه تولد مامان... شروع مدرسه هاست و هیاهوی بچه ها.

سارای خوب و مهربونم امروز تو وارد چهارده ماهگی شدی و سیزده ماهت تموم شد... چقدر زود گذشت این چند ماه مثل یه چشم بر هم زدن بود... با همه خوشی و سختی این روزها میگذره و یه روزی میشه که تو خودت این خاطرات رو کامل میکنی و من میام میخونم... انشاءالله

خیلی دوست دارم خوشگلم... می بوسمت