امروز اولین روز ماه بود، چه زود پاییز تموم شد و زمستون از راه رسید امشب اولین شب از اولین ماه زمستونه یعنی اول دیماه و دیشب شب یلدا بود...

چقدر سریع به پایان سال نود و یک نزدیک میشیم، باورم نمیشه که سه ماه به پایان سال مونده! امروز دختر قشنگ من چهل ماهه شد... امیدوارم که همیشه و همیشه سالم و سلامت و موفق و شاد و زیر سایه ی امیرالمومنین خوشبخت و سعادتمند باشه..."عشق مامان چهل ماهگیت مبارک عزیزم"

ديشب شب يلدا بود و همگی خونه ی مامان بودیم، فقط فرزانه و مهدی و صادق و صدرا نبودن و جاشون خالی بود، که انشاءالله هر جا هستن سلامت و خوش باشن، به جز خودمون بابابزرگ و خاله هم اومده بودن که ما نمیدونستیم اونها هم دعوتن!

وقتی من رفتم خونه ی مامان ساعت حدود شش بعدازظهر بود و کسی جز دامادها اونجا نبودن و همگی رفته بودن خونه ی الهام اینا تا براش شب چله ای ببرن! چند دقیقه ای از رسیدن ما نگذشته بود که بابابزرگ هم رسید، من مشغول جمع کردن خونه بودم، و یه چایی دم کردم، که ساعت حدود هفت بود که مامان اینا همگی اومدن خونه، الهام هم باهاشون برگشته بود چون قرار بود بعد از خوردن شام فرید اینا برای ریحانه شب چله ای بیارن! ما هم مشغول تدارک شام و پذیرایی و ... شدیم و ساعت نه شب بود که شام خوردیم، بعد جمع و جور کردیم و حاضر شدیم تا مهمونا که قرار بود ساعت ده بیان از راه برسن...

همه چی آماده و مهیا بود ساعت ده و ربع بود که اومدن و دور هم گفتیم و خندیدیم و یه شب به یاد ماندنی با ثبت چند صد عکس به یادگار گذاشتیم... امیدوارم که همیشه و همیشه به شادی و خوشی دور هم جمع بشیم و ناراحتی و غمی وجود نداشته باشه...

صبح روز پنجشنبه حسین رفت دنبال کارای فک رهن ماشین و خداروشکر بخش اصلیش انجام شد...