شنبه دوم دیماه صبح زود از خواب بیدار شدیم و حسین رفت سرکار، بعدش من و سارا آماده شدیم و از خونه زدیم بیرون، سارا رفت کلاس نقاشی و من هم رفتم دنبال یه سری کارهام... اول بنزین زدم و بعدش رفتم بانک چند تا کار بانکی داشتم، بعدش رفتم ثبت بهمن ماه باشگاه رو انجام دادم و چون ما و سارا از کلاس و آموزشی که تو ماه گذشته دیده بود راضی بودیم تصمیم گرفتیم که هر روز بره کلاس...اینطوری هم یادگیریش بهتر میشد و هم نظم و ترتیب رو بهتر یاد میگرفت... تو فاصله ای که سارا کلاس بود من به خیلی از کارام رسیدم و بعدش که خواستم برم دنبالش رفتم و کارای ثبت نام اونو هم انجام دادم... مربیهاش هم خیلی ازش راضی بودن و کلی ازش تعریف کردن خداروشکر... گفتن هم سر کلاس خیلی خوب و با دقت گوش میده و هم دختر آروم و مودبیه... سارا تو این مدت که کلاس میرفت خیلی رشد و پیشرفتش محسوس بود... شعرهایی که به مناسبت های مختلف یاد گرفت مخصوصا شعر یلدا رو خیلی قشنگ میخونه و کلمات انگلیسی که یاد گرفته رو خیلی خوب بلده و مدام تکرار میکنه و از من هم سوال میکنه... علاقه اش روز به روز به آموزش زبان بیشتر میشه هر چند مربیش گفت که هفته ای سه تا کلمه رو با تصویرش بهشون یاد میدن که خوب یاد بگیرن و تو ذهنشون بشینه و فراموش نکنن. در مورد زلزله و اینکه چه طور باید از خودشون مراقبت کنن آموزش دیده بودن، در مورد بازیافت و همچنین علامت های خطر و ... باهاشون کار کرده بودن... در مورد یه سری مشاغل هم آموزش دیده بودن که خداروشکر سارا خوب یاد گرفته... به همین خاطر تصمیم گرفتیم که از دیماه هر روز تو این کلاسها شرکت کنه... 

سه شنبه پنجم دیماه بود که سارا مریض شد لپش رو گاز گرفته بود و به حدی درد میکرد که چند روزی از خوردن مایعات و میوه و ... پرهیز کرد هر چی من بهش میگفتم یه کمی بخوری زودتر خوب میشه از ترس سوزش زخمش لب نمیزد این اتفاق عید پارسال هم افتاده بود و حسابی اذیتش کرد... خلاصه همین نخوردن مایعات باعث شد که یبوست شدید بگیره به خاطر اینکه فراموش کنه پنجشنبه شب با شیوا اینا رفتیم جشنواره فیلم عمار دو ساعتی اونجا بودیم و بعدش رفتیم همبرگر تاپس و اونجا بودیم اما سارا و حال ندار بودنش نذاشت که بهمون خوش بگذره، خودش که عاشق همبرگرای اونجاست لب نزد و ما هم زود از اونجا راه افتادیم به سمت خونه، اول شیوا اینا رو رسوندم و بعدش برگشتیم خونه... صبح روز جمعه حسین به همراه محمود آقا رفتن کرج تا چند تا خونه ببینن... من و سارا هم خونه بودیم هنوز حال ندار بود، هم خودش خیلی اذیت شد و هم منو خیلی اذیت کرد... هیچ کاری هم نمیشد کرد به حدی هم ترس داشت که اون بیشتر باعث نگرانیم شده بود... خلاصه با هزار گرفتاری و استفاده از شربت انجیر و شیاف موفق شد، ولی متاسفانه خاطره ی بدی تو ذهنش گذاشت...

حسین حدود ساعت دو بعدازظهر بود که برگشت خونه ناهار خوردیم و بعدش از من خواست که حاضر بشم تا بریم خونه ای رو که دیده بود و پسندیده بود رو ببینیم، من هم خیلی مایل نبودم اما حاضر شدم و با سارا راهی شدیم رفتیم دنبال محمود آقا و بعدش هم رفتیم کرج، اون خونه ای که میگفت رو دیدیم اما من خیلی خوشم نیومد، و بهش گفتم که نه تو راه برگشت محمود آقا رو رسوندم خونه ی پدرش و رفتیم خونه بابا اینا، کمی اونجا با بابا و مامان صحبت کرد و مشورت کردیم و بعدش برگشتیم خونه... من بهش گفتم که یه کمی دست نگه داریم بهتره... امیدوارم که تصمیم اشتباهی نگرفته باشم...

امروز هم صبح سارا رو بردم کلاس، حالش خداروشکر خیلی بهتره، اما هنوز ترس و نگرانی و کمی سوزش داره و زمان میخواد تا فراموش کنه و به روال بیافته...

انشاءالله که همه ی بچه ها سلامت و شاد و خوشحال باشن و هیچ وقت ناراحتی نداشته باشن الهی آمین...