یه ماه پرکار برای هر سه مون...
سه شنبه پنجم دیماه بود که سارا مریض شد لپش رو گاز گرفته بود و به حدی درد میکرد که چند روزی از خوردن مایعات و میوه و ... پرهیز کرد هر چی من بهش میگفتم یه کمی بخوری زودتر خوب میشه از ترس سوزش زخمش لب نمیزد این اتفاق عید پارسال هم افتاده بود و حسابی اذیتش کرد... خلاصه همین نخوردن مایعات باعث شد که یبوست شدید بگیره به خاطر اینکه فراموش کنه پنجشنبه شب با شیوا اینا رفتیم جشنواره فیلم عمار دو ساعتی اونجا بودیم و بعدش رفتیم همبرگر تاپس و اونجا بودیم اما سارا و حال ندار بودنش نذاشت که بهمون خوش بگذره، خودش که عاشق همبرگرای اونجاست لب نزد و ما هم زود از اونجا راه افتادیم به سمت خونه، اول شیوا اینا رو رسوندم و بعدش برگشتیم خونه... صبح روز جمعه حسین به همراه محمود آقا رفتن کرج تا چند تا خونه ببینن... من و سارا هم خونه بودیم هنوز حال ندار بود، هم خودش خیلی اذیت شد و هم منو خیلی اذیت کرد... هیچ کاری هم نمیشد کرد به حدی هم ترس داشت که اون بیشتر باعث نگرانیم شده بود... خلاصه با هزار گرفتاری و استفاده از شربت انجیر و شیاف موفق شد، ولی متاسفانه خاطره ی بدی تو ذهنش گذاشت...
حسین حدود ساعت دو بعدازظهر بود که برگشت خونه ناهار خوردیم و بعدش از من خواست که حاضر بشم تا بریم خونه ای رو که دیده بود و پسندیده بود رو ببینیم، من هم خیلی مایل نبودم اما حاضر شدم و با سارا راهی شدیم رفتیم دنبال محمود آقا و بعدش هم رفتیم کرج، اون خونه ای که میگفت رو دیدیم اما من خیلی خوشم نیومد، و بهش گفتم که نه تو راه برگشت محمود آقا رو رسوندم خونه ی پدرش و رفتیم خونه بابا اینا، کمی اونجا با بابا و مامان صحبت کرد و مشورت کردیم و بعدش برگشتیم خونه... من بهش گفتم که یه کمی دست نگه داریم بهتره... امیدوارم که تصمیم اشتباهی نگرفته باشم...
امروز هم صبح سارا رو بردم کلاس، حالش خداروشکر خیلی بهتره، اما هنوز ترس و نگرانی و کمی سوزش داره و زمان میخواد تا فراموش کنه و به روال بیافته...
انشاءالله که همه ی بچه ها سلامت و شاد و خوشحال باشن و هیچ وقت ناراحتی نداشته باشن الهی آمین...
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.