سلام٬

پنجشنبه آخر هفته یعنی ششم بهمن بعد از اینکه از خواب بیدار شدیم و صبحانه مفصلی خوردیم به حسین گفتم بیا بریم احمد آباد، چون هم بابابزرگ دوست داشت آخر هفته بره اونجا و هم ما نیاز داریم به یه جای آروم و بی سروصدا بریم. به همین خاطر با بابابزرگ هماهنگ کردیم اما اون گفت که اونجا خیلی سرده و خونه طول میکشه تا گرم بشه شما هم بچه کوچیک دارید ممکنه خدایی نکرده سرمابخوره! بابابزرگ نگران سارا بود و من حسین بهش اصرار کردیم و وسایلمون رو جمع کردیم. بعد از اینکه رفتیم دنبال بابابزرگ راه افتادیم به سمت قم و بعدش کاشان و بعد از طی سی و پنج کیلومتر رسیدیم به احمدآباد. هیچی نبود جز سکوت! سکوت و سکوت! وای چه آرامشی داشت! حسین که حظ کرده بود. خیلی خوشحال و راضی بود از اینکه خونه نموندیم و آخر هفته رو تو تهران نگذروندیم. من هم از این بابت راضی بودم. وقتی رسیدیم سریع بخاری ها رو روشن کردیم و ناهار رو گرم کردم. بعد از اینکه غذا خوردیم مشغول جمع کردن خونه شدم. آخرین بار بابا و مامان بزرگ با عجله از اونجا اومده بودن به سمت تهران و یه کمی خونه نامرتب بود. من جمع کردم و از این کارم هم راضی بودم. دوست داشتم کاری برای بابا بزرگ و مامان بزرگ کرده باشم. شب با اینکه دیر خوابیدیم و صبح ساعت هشت بیدار شدیم ولی خستگیمون در رفته بود و سرحال بودیم. صبحانه مفصلی خوردیم و مشغول شدیم. سارا و حسین رفتن بیرون و کلی دور زدن. من هم ناهار درست کردم و بعدش با هم رفتیم لب آب و کمی راه رفتیم. بابا بزرگ هم رفته بود به همسایه هاش سر بزنه. خلاصه خوب بود و خوش گذشت بهمون. بعد از خوردن ناهار و جمع کردن ظرفاو وسایل سفر ساعت سه بعدازظهر راه افتادیم به سمت تهران. بابابزرگو گذاشتیم خونشون ساعت شش بعدازظهر بود ما هم رفتیم خونه مامان پروین و شام خوردیم و گپ زدیم و اومدیم خونه. آخر هفته خیلی خوب بود و بهمون خوش گذشت...

خدایا شکرت